برای اولین بار است که به این فکر می‌کنم که داشتن فرزند، می‌تواند آدم را برابر اضطراب مرگ مقاوم‌تر کند. منظور فقط اضطراب مرگ خود نیست، و این ایده‌ی جا افتاده که تصور این‌که کسی از تو در جهان باقی می‌ماند آن را تسکین دهد. بلکه منظورم نگرانی از مرگ اطرافیان است. مفهوم فرزند‌داشتن گویی همراه با این تصور است که کسی هست که تو مرگش را نمی‌بینی، دست‌کم قرار نیست ببینی. بودن کسی که عمیقاً دوستش داری و پیوندی ناگسستنی با او داری و قرار نیست که در زمان زندگی‌ات بمیرد، لابد کمک می‌کند به تحمل از دست‌دادن هر عزیز دیگری.

میزان توانایی خودم را در مرگ نزدیکان نمی‌دانستم. دوستان رفته‌ام را که کنار بگذارم، بعد از مرگ مادربزرگ در کودکی‌ام، پدربزرگ اولین شخص خیلی نزدیکی است که از دست می‌دهم. و حالا می‌بینم که اضطراب مرگ نزدیکانم، خصوصاً خانواده‌ام چقدر شدید است و تحمل غمش ساده نیست.

به اندازه‌ی قبل مطمئنم که فرزندداشتن نمی‌تواند بخشی از هویت من باشد، دست‌کم هویتی که تا به حال شکل‌گرفته است. مایل هم نیستم که چنین باشد. اما چیز دیگری را هم در زندگی‌ام نمی‌شناسم که چنین موقعیتی را تحمل‌پذیر کند، با همه‌ی تلاشی که کرده‌ام تا زندگی‌ام با انتخاب‌های شخصی غنی‌تر شود، دست‌کم همان‌قدر غنی که زندگی‌ای با انتخاب‌های از پیش‌مشخص می‌بود.