بازگرفتن زندگی
یک راه بداهتزدایی از زندگی روزمره و تجربهی شگفتی دوباره از داشتههای زندگی، مدتی بیماری و خانهنشینی است. بسیاری از داشتههای بدیهی زندگیام را باید دوباره و به تدریج بدست آورم. این مریضی اخیر حدود دو هفته طول کشید، که البته بلافاصله بعد از یکماه آسیبپا بود. اما انگار مدتهاست از زندگیام عقب افتادهام.
وقتی بعد از مدتی شروع میکنی به زندگی معمول برگردی، انگار ناگهان بیطاقت میشوی. چنین نبوده که در این چند روز مدام فکر کنم به اینکه نمیتوانم تنها باشم، نمیتوانم فلان غذا را بخورم، نمیتوانم از خانه بیرون روم و... آرام بودم که میگذرد. اما از چند روز قبل که شروع کردهام دوباره فعالیتهای معمول را برگردانم انگار بیطاقت شدهام و عجله دارم سریعتر همه چیز به حالت قبلی برگردد.
دیروز با بیطاقتی برای نزدیکترین نوشتم که امروز مراسم معمول صبحجمعه را اجرا کنیم که عبارت است از صبحانهی دو نفری که معمولاً در یک کافهی خاص اتفاق میافتد. اوایل کمی فکر میکردیم صبحِ جمعه را کجا باشیم و چند جایی را امتحان کردیم. اما بعد قرار گرفتیم در کافهی آشنا که صاحبش دوست نزدیکترین است و حالوهوایش کاملاً صبحجمعه است با حصیرهای اطراف و رودی در کنار و منظرهی کوههای روبهرو. در بسیاری از بالاوپایینهای زندگیمان سعی کردهایم این برنامه ثابت بماند، مثلاً همین چند هفتهی پیش که من با پای گچگرفته پلهها کافهی آشنا را پایین رفتم. باید فهرستی بنویسم از چیزهایی که برمیگردانم و برای امروز اولی را علامت بزنم: مراسم روز جمعه: کافهی آشنا، صبحانهی دو نفره و گپ طولانی.
اینکه به زندگی روزمره برمیگردم باعث شده احساسات قبلی هم برگردد. از این بابت خوشحال نیستم. در دورهی بیماری صبورتر و ملایمتر بودم. مثل کودک ششساله محبتپذیر شده بودم. زندگیام استقلال نداشت و با کمک و توجه مدام دیگران کنار آمده بودم. اما هرچه بیشتر به فعالیتهای معمولم برمیگردم، بیشتر شخصیت عصبی و بیحوصله و تندخوی معمولم را پیدا میکنم.
دیروز وسواس ذهنیام بالا گرفته بود و دربارهی هرکدام از جزئیات کارم دچار تردید و نگرانی بودم. داشتم از دوستی کمک میگرفتم برای حل هرمسئلهی کوچکی. ناگهان احساس کردم دیگر تحمل ندارم، حس کردم فشار بسیاری به اطرافیانم میآورم و خستهشان کردهام و این همه نیازمندی دیوانهام میکند. صحبت را قطع کردم. چند دقیقهی ناآرامی شدیدی بود و غصه. به فکرم رسید که برایش بنویسم «شرایطم خوب نیست، امیدوارم درک کنی» بعد دیدم این دقیقاً همان کاری است که نمیخواهم بکنم و تصورش هم حالم را بد میکند. مدتها است حال بدی دارم از اینکه مجبور باشم برای کسی توضیح دهم که در شرایط خاصی هستم. فکر میکنم یا انقدر نزدیکاند که بدانند و نیاز به یادآوری نباشد یا اگر نزدیک نیستند، ترجیح میدهم نفهمند. از آدمهای درمیانه هم سعی میکنم فاصله بگیرم. احساس میکنم در چند وقت اخیر از خیلیها دور شدهام چون در یک لحظه احساس کردهام برای اینکه ادامه دهم لازم است تذکر دهم که در شرایط خاصی هستم و نمیخواستم چنین چیزی بگویم. چرا نمیخواهم بگویم؟ چون نمیخواهم رقتانگیز باشم. این مسئلهای است که گاهی با وبلاگ نوشتن هم دارم. اینجا ممکن است از دردهایی بنویسم که در زندگی روزمره به اطرافیانم نمیگویم. و لحظهای که یادآوری میکنند اینجا را میخوانند، معذب میشوم که منِ ضعیف و دردکشیده را دیدهاند. حساسیت معمول و تلاش برای اینکه در نظر دیگران شکننده نباشم، دارد برمیگردد، همراه با برگشتن عادات روزمرهام.
امیدوارم از فردا سری جدید کارهایی که بعد از تغییر وضعیتم پذیرفتهام را شروع کنم. باید به ترجمه سروسامان دهم، ویرایش کاری که به عهده گرفتهام را شروع کنم و متنی وعده داده شده را بنویسم. غمگینم که نشد به مدرسه برگردم. برای برآمدن از پس کارهای صرفاً پشتمیزی لازم است که فکری کنم. فکر نمیکنم فعلاً بتوانم به کتابخانه بروم. سعی میکنم با چندساعت کار کردن در کافهی همیشگی شروع کنم. اگر بتوانم، فردا اولین روز بعد از این مدت میشود که به کافهی همیشگی برای کار کردن میروم. به گمانم در یک سال اخیر، اولین بار است که این مدت طولانی نرفتهام بنشینم سر میز معمولم در کافه و کار کنم. حدود دو هفتهی پیش مستقیم از همین کافه بود که به بیمارستان رفتم.
کمی طول میکشد تا بتوانم با خیال راحت در خیابان قدم بزنم، مترو سوار شوم یا رانندگی کنم. برای سنگنوردی تا ماهها نمیشود کاری کرد و برای هر ورزش دیگری باید دستکم یکماه دیگر صبر کنم. تا دیوانه نشوم باید از یک ماه بعد ورزشی مناسب با وضعیت فعلی پیدا کنم.
بیش از آن باید به دوستیهایم برسم. در مدتی که پایم گچبسته بود، اتفاقاً راحت بودم با دیدار دوستان. میآمدند دنبالم و میرفتیم در کافه گپ میزدیم و گاهی کار میکردیم. اما در این اتفاق اخیر به دوستان کمی خبر دادم و مگر در موارد خیلی معدودی اجتناب کردم از دیدار. شاید از سر اینکه نمیخواستم انقدر فاصله گرفته از خودم و سبکزندگیام دیده شوم.