بالاخره اوضاع به حدی از ثبات و آرامش رسید که بتوانم درباره‌اش بنویسم. البته هنوز چند روزی مانده تا بتوان قطعی گفت که این دوران هم گذشته. اما دو ماه گذشته انقدر مدام اتفاقات پیش‌بینی‌ناشده و غیرمنتظره افتاده که فکر می‌کنم باید از همین زمان آرامش استفاده کنم و بنویسم، پیش از این‌که اتفاق دیگری بر سرم هوار شود.

دو ماه پیش برای بار دوم درخواست ویزایم رد شد. پایان قطعی امید به درس خواندن در آن دانشگاه خاص. و البته تعویق نامشخص امکان دیدار. در همان سفرِ به قصد درخواستِ ویزا سخت مریض شدم، مریضی‌ای که چندروزی زمین‌گیرم کرد. بعد از بازگشت و اندکی بهبود، لازم بود تصمیمی بگیرم و به دیگری اطلاع دهم. کل ماجرا ناخوشایند بود: تصمیم،‌ اطلاع، عکس‌العمل طرف مقابل. در شرایط پراسترسی هم بودم، باید برای تغییر زندگی‌ام برنامه‌ریزی می‌کردم و کارهای جدیدی قبول می‌کردم. این شرایط معمولاً مرا مستاصل می‌کند. تصمیم گرفتم سنگ‌نوردی را حتی کم هم نکنم تا فشار روانی تعدیل شود. یک هفته بعد از سفر و بازگشت به سنگ‌نوردی، از دیواره افتادم. تقریباً از پنج متر و درست روی مچ پای چپ. درجا دو تا از رباط‌هایم پاره شد و یک‌ماه پایم در گچ بود. قبلاً همین‌جا از تغییر زندگی‌ام به تبع این اتفاق نوشتم. و بعد درست در روزی که گچ پایم را باز کردم، یعنی هفته‌ی قبل، دوباره در بیمارستان بستری شدم.

با «میم» رفتم گچ پایم را باز کردم، شاد و خوشحال صبحانه‌ی مفصلی خوردیم و بعد خداحافظی کردیم تا من بروم کافه‌ی همیشگی کار کنم. با پای خودم وارد کافه شدم، قهوه سفارش دادم، رفتم بالا دودی کردم و برگشتم سر لپ‌تاپم. همین که نشستم فهمیدم اوضاع خوب نیست. درد مبهمی داشتم و حسی از ضعف و تهوع. از سالن‌کار خواستم برایم آب بیاورد و نبات. در همین فاصله حالم بدتر شد. ضعفم بیشتر می‌شد و نبات و شکلات بهترش نمی‌کرد. درد انقدر شدید شده بود که نمی‌گذاشت راحت نفس بکشم. تهوع شدیدی داشتم و سرم گیج می‌رفت. تپش قلبم را با همه‌ی بدنم حس می‌کردم و عرق سرد از سروصورتم می‌چکید. چند دقیقه بعد از درد می‌لرزیدم. یک لحظه از ذهنم گذشت که نکند آمبولی باشد. می‌دانستم پارگی رباط و گچ‌گرفتگی پا می‌تواند باعث آمبولی شود ولی من یک‌ماه بود که داروی ضدانعقاد می‌خوردم. از ذهنم گذشت که دارم می‌میرم. یاد آن مرگ دور افتادم، یاد روایتی که شنیده بودم از خداحافظی آخرش با دوستش. نمی‌ترسیدم. درد داشتم و حس می‌کردم کم‌کم هوشیاری‌ام را از دست می‌دهم.

میز کنارم آشنایی نشسته بود، زنگ زد به اورژانس و خانواده‌ام و نشست کنارم تا آمبولانس برسد. رسیدم به بیمارستان. دردم کمی فروکش کرد. فهمیدم که خونریزی داخلی بوده که اگر همان داروهای ضدانعقاد نبودند انقدر شدید نمی‌شده. نظر اورژانس بیمارستان قاطعانه بستری شدن بود. نمی‌خواستم بمانم. هزار کار با ددلاین‌های سفت‌وسخت داشتم که تصور از دست دادن‌شان هم دیوانه‌ام می‌کرد. خودم را آماده کرده بودم که بعد از باز کردن پایم با شدت بیشتری کار کنم. گفتم نمی‌خواهم بمانم. پاسخ روشن بود: برای دو ساعت بعد هم نمی‌توانیم تضمین بدهیم که سالم بمانی، حالا می‌خواهی برو. اشکم قطع نمی‌شد. این‌بار از شوک و نگرانی کارهایم، نه از درد. زنگ زدم به ناصح. به گمانم جوابی را داد که فکر می‌کرد انتظار دارند بگوید: «سلامتی‌ات در اولویت است». چیزی شبیه این را چند بار دیگر از آن وقت تا به حال گفته. اما من وقت‌هایی که از کارم می‌پرسد، بیشتر احساس راحتی می‌کنم. بیشتر حس می‌کنم این دوستی من و اوست است، با جنبه‌هایی که به انتظارات معمول نمی‌خورد، که در آن نگرانی برای کار طبیعی‌تر از همدردی برای مریضی است. وقتی ناصح از کار می‌پرسد، بیشتر حس می‌کنم در نگرانی‌هایم تنها نیستم و برای کس دیگری هم دغدغه‌هایم اهمیتی دارد.

تصمیم گرفتم در بیمارستان بمانم. پزشک متخصص اوایل شب آمد. اوضاع را تا حدی توضیح داد و گفت که تلاش می‌کند وضعیت را با دارو کنترل کند تا نیازی به جراحی نباشد. شرط ماجرا این بود: تقریباً هر چهارساعت یکبار آزمایش دهم تا وضعیت خونریزی داخلی روشن شود. صبح روز دوم، دوباره پزشک متخصص را دیدم و همچنان به نظر می‌رسید که وضعیت رو به بهبود است. نتیجه‌ی آزمایش چند ساعت بعد اما تفاوت محسوسی با آزمایش‌های قبلی داشت. پرستار وارد اتاق شد و انگار که معمولی‌ترین حرف دنیا را می‌زند گفت آماده شو برای جراحی. شوکه شدم. پزشک متخصص تا صبح روز بعد نمی‌آمد. و قرار بود صبح برای جراحی بیاید. بدون این‌که هیچ توضیحی دهد که چرا ناگهان نیاز به جراحی پیدا شده. چند دقیقه طول کشید تا با خانواده‌ام مشورت کنم: دل‌آرام نبودم از این‌که آنقدر ناگهانی، در آن بیمارستان و با آن پزشک جراحی کنم.

پزشکی که از قبل می‌شناختم را پیدا کردم. مدارک را به دستش رساندم و گفت که فکر نمی‌کند جراحی انقدر ضروری باشد. به بیمارستان گفتم که نیاز به فکر کردن بیشتری دارم تا برای جراحی تصمیم بگیرم. چند ساعت بعد، تنش عجیبی بود. هرچند دقیقه یک‌بار پرستاری وارد اتاق می‌شد: «تصمیم کبرایت را نگرفتی؟» «نمی‌خواهی تصمیم عاقلانه‌ای بگیری؟» «این رضایت‌نامه‌ی جراحی را امضا کن که اگر تصمیم را گرفتی دیگر گرفتاری نداشته باشیم» «حالا برای جراحی آماده شو، اگر نظرت عوض شد چیزی را از دست نمی‌دهی». آخر شب زدم زیر گریه. برایم سخت بود که وقتی مادر همراهم است چنین ضعفی نشان دهم. اما به غایت خسته بودم و گیج و شوکه. نگران جراحی نبودم، نگران کارهایم بودم و در گیجی به هم ریختگی ناگهانی همه‌ی برنامه‌هایم.

تصمیم‌مان مشخص بود: جراحی ضروری هم باشد، نمی‌خواهیم در این بیمارستان و با این شرایط باشد. صبح روز بعد پزشک متخصص آمد. «خب، اوضاع بهتر است. تو هم که نمی‌خواهی جراحی کنی. پس بهتر است مرخص شوی. البته ما قانوناً نمی‌توانیم کسی با شرایط تو را مرخص کنیم، اما این‌جا هم باشی کاری برایت نمی‌کنیم. با رضایت شخصی مرخص شو». بدون هیچ توضیح دیگری. از بیمارستان آمدیم بیرون. من آمدم خانه و مادر کل پرونده را برای پزشکی که می‌شناختیم برد. تجویز پزشک آشنا این بود که فعلاً هر ۶ ساعت یک‌بار آزمایش دهم و نتیجه را برایش بفرستم.

صبح روز بعد در خانه این‌طور از خواب بیدار شدم: می‌شنیدم که مادر و پدر بالای سرم از این حرف می‌زنند که برویم در بیمارستانی که دکتر آشنا کار می‌کند بستری شوم. فهمیدم دارم هذیان می‌گویم. سعی می‌کردم جلوی خودم را بگیرم و نمی‌توانستم و بدتر می‌شد. سعی می‌کردم به حرف‌هایم نظمی دهم و مزخرف‌گویی‌های قبلی‌ام را توجیه کنم و صدای خودم را می‌شندیم که حرف بی‌ربط دیگری می‌زد. نمی‌خواستم مادر را نگران کنم و می‌فهمیدم که مضطرب است. نمی‌دانم چقدر طول کشید تا هذیان گفتنم قطع شد و هوشیاری‌ام برگشت. چند ساعت آرام بودم تا تب‌ولرز شروع شدم. رفتیم به بیمارستانِ محلِ کارِ دکتر آشنا. تبم به ۴۰ درجه رسیده بود، با فشار خون و ضربان قلب بالا. دوباره بستری شدم.

تمرکز بر پیدا کردن علت تب بود. دوباره آزمایش و عکس. به گمانم هیچ کدام از سه پزشک مشاور هم توضیحی نداشتند که این تب ناگهانی از کجا آمده بود. روز بعد تب قطع شد. آزمایش‌های خون نشان می‌داد که اوضاع به ثبات رسیده و پزشک آشنا با معاینه و عکس معتقد بود اوضاع از حالت اورژانسی خارج شده و با دارو و مراقبت می‌گذرد. دوباره مرخص شدم و آمدم خانه. البته در حالت نزدیک به استراحت مطلق‌ام. نمی‌توانم خم شوم یا چیزی را بلند کنم. راه رفتن هم چون نیازمند عصا است، فشار زیادی است و باید اجتناب کنم. یک روز بعد از مرخصی دوم، درد شدیدی داشتم ولی آن هم گذشت و حالا همه چیز قابل تحمل و تحت کنترل است. این چیزی است که در این یک هفته حتی برای چند ساعت هم نداشته‌ام: وضعیت با ثبات و تحت کنترل.

 

در این یک‌هفته‌ی بی‌ثبات و با حالِ بالاوپایین‌شونده، هیچ ددلاینی را از دست ندادم. کارهایم را نه فوق‌العاده، اما بالاخره به انجام رساندم. به گمانم از این حیث شانس بزرگی آوردم. حتماً لحظات زیادی بودی که در آن‌ها احساس استیصال یا عصبانیت شدید کرده باشم، خصوصاً زمان‌هایی که وضعیتم ناگهان تغییر شدیدی می‌کرد. این‌ها احتمالاً به چشم خانواده‌ام و ناصح بیشتر آمده تا به چشم خودم. اما در کل احساس بدبختی نمی‌کردم. این‌طور نبود که کلاً پایین و مستاصل باشم که چرا همه چیز پشت سر هم اتقاق افتاده. دوره‌ی بی‌ثبات که عملاً هیچ برنامه‌ریزی‌ای در آن ممکن نبود، برای منی که وسواس برنامه‌ریزی دارم، با آرامشی بیش از آن‌چه انتظار داشتم گذشت. حالا سخت منتظرم که این دوره کلاً تمام شود و برگردم به زندگی‌ای که دوستش دارم. اما بی‌تاب نیستم.