در این چند سال، هر وقت وابستگی‌ای، از آن نوع که در روابط پارتنرشیپ هست، نبوده، کیفیت زندگی‌ام بالاتر بوده. خودم را بهتر جمع کرده‌ام و راحت‌تر زندگی و بحران‌هایش را کنترل کرده‌ام.

نوع وابستگی‌ای که در روابط پارتنرشیپ هست، نوعی توقع و انتظار با خود دارد. انگار ته ذهن آدم، این می‌ماند که زندگی‌اش و بحران‌هایش به کس دیگری هم مربوط است. هرقدر هم آن کس دیگر بارها، به شکل‌های مختلف نشان داده باشد که مسئولیتی نمی‌پذیرد و حس نمی‌کند این بحران‌ها به او هم مربوط است، باز آدم ته ذهنش منتظر است که کمکی ببیند و همراهی‌ای و این همراهی نجاتش دهد.

رابطه‌ی دوستی دیگر است. در دوستی انتظار و توقعی نیست. آدم می‌داند که خودش مسئول زندگی خودش است. می‌داند که دوستان، جریانِ مدامِ زندگی‌اند که بودنشان آدم را قوی‌تر می‌کند. می‌داند که خودش باید زندگی‌اش را جمع کند و خودش وقتی دوستانی دارد، آدم قوی‌تر و غنی‌تری است.

برای سلامت زندگی‌ام هم که شده باید از روابط پارتنرشیپ و این‌طور دلبستگی دست بدارم. در تمام این چند سال، هروقت حالم بد بوده، انتظارم برای بودن «او» و چشم‌داشت همراهی‌ای، بر غمم افزورده. برعکس، در زمان‌های کوتاهی که نبودنش را پذیرفته‌ام،‌ زندگی پیش رفته، با کمک دوستانی که البته جای «او» نیستند، اما همراهی‌شان از سوی آن‌ها بی‌دریغ و از طرف من بی‌انتظار بوده، زخمی‌ام نکرده و نجاتم داده.

من به دوستانم زنده‌ام، چه نیازی است به این وابستگی دیگر که از من می‌کاهد. کاش می‌شد «او» باشد ولی توقعی نباشد. کاش می‌شد جریان زندگی با تکیه بر امنیت دوستانم بگذرد و در این لحظات سخت حتی طلب «او» هم نباشد، «او» بماند برای همان لحظات خوشی، آن‌طور که خودش می‌خواهد.