خیلی شخصی

 

چند شب قبل، میان خواب و بیداری به ذهنم رسید که می‌دانم راه‌حل چیست: باید طوری از این روزگار بزنم بیرون.

صبح که شد، بیشتر فکر کردم، که این روزگار چیست که انقدر دلم می‌خواهد از آن بیرون بزنم: روزگاری است که در آن دیگر حالم خوش نیست. به گمانم از مرگ پدربزرگ شروع شد. بعد از مرگ پدربزرگ دیگر هیچ وقت حالم واقعاً خوب نبود. ظاهر ماجرا این بود که کم سوگورای نکردم، چه شخصی و چه جمعی. اما انگار حضور خواهرک، بعد از شش سال، که ظاهراً پایان سوگواری جمعی بود، برای من فقط سرکوب غمی بود که دیگر نمی‌خواستم ادامه پیدا کند، به بهانه‌ای.

امشب که ناآرامی‌ها دوباره گشته‌اند و برگشته‌اند، فکر می‌کنم حالم خوب نیست چون هیچ کس را عمیقاً دوست ندارم و این زندگی را کمرنگ کرده. اما این حرف دقیقی نیست، مسئله‌ام این است که کسی در زندگی‌ام نیست که بی‌واسطه از حضورش خوشحال شوم، بدون هیچ دلخوری و عصبانیتِ از-جایی-مانده. نزدیک‌ترین آدم‌های اطرافم، حالا، کسانی‌اند که برگشته‌اند، مدتی نبوده‌اند و حالا هستند. و من انگار نتوانسته‌ام از نبودنشان بگذرم، انگار چیزهایی در من جا مانده که نمی‌گذارد به آن دوران آرام و پرلطف حضور همیشگی‌شان برگردم. و همین اتفاقاً نشانم می‌دهد که عمیقاً دوست‌شان دارم، که نمی‌توانم نبودشان را تاب بیاورم و می‌خواهم به همین حضور  ادامه دهم. می‌دانم که بودنشان، از من آدم خوشحال‌تری می‌سازد، اما فقط آدمی خوشحال‌تر، نه آدمی بی‌قید راضی و سرخوش. و می‌دانم که نبودشان دوباره مرا دچار آشفتگی و حس غیابی درمان‌نشدنی می‌کند. احتمالاً همین عمیقاً و بی‌قید دوست‌داشتن است، دوست‌داشتنی بدون رضایت، بدون آرامش، بدون سرخوشی.

پایان یک دوران

 

کافه‌ی همیشگی به سرعت تغییر می‌کند. در همین چند ماه اخیر دو نفر از قدیمی‌ترین‌های کافه رفته‌اند و چند نفر دیگر که مدتی بودند و به حضورشان عادت کرده بودم. این موضوع غمگینم می‌کند، خیلی زیاد. بخشی از این غم را می‌توان با عادت توضیح داد. بیش از دو سال است که به این کافه می‌آیم و برخی از افرادی که این‌جا کار می‌کنند را شاید بیش از هر کس دیگری در روزهای هفته می‌بینم. من سعی می‌کنم ثبات بخش‌هایی از زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم، از جمله همین کافه‌ی ثابت برای کار کردن. و در این مدت انقدر فضا به سرعت تغییر کرده که احساس می‌کنم بخشی از روزمرگی‌ام بدون آن‌که به خواهم دچار آشوب شده. اما بخش دیگر حسرت از دست رفتن فضایی است که زمانی امن و مطلوب بوده. گاهی که نشسته‌ام و کار می‌کنم و آهنگی قدیمی پخش می‌شود، یاد روزهای گذشته‌ی این کافه می‌افتم، فضای بسیار دوستانه‌اش، گفت‌وگوها و دیدارهای گه‌گاهی، توجه‌های پرمحبت. یاد قسمت آخر سریال دوستان می‌افتم، زمانی که خانه‌ای که بیشترین خاطرات در آن گذشته بود را ترک می‌کردند و داستان باید همان‌جا تمام می‌شد. احتمالاً به آمدن به این کافه ادامه خواهم داد. تغییر دادن چیزهایی برایم سخت است. اما نمی‌توانم هربار از دیدن این تغییرات غمگین نشوم.

بعد از اجرای یکی از دوستانم که اتفاقاً درباره‌ی خاطره و مکان بود، به شوخی می‌گفتیم که اگر من بخشی از این اجرا بودم، باید داستانم در روزهای این کافه را تعریف می‌کردم، عاشقانه‌ها، دوستی‌ها، قهرها و... که در یک مکان اتفاق می‌افتادند، از زاویه‌ی دید من و دیگران. حسرت می‌خورم که از روزهای این کافه منظم ننوشته‌ام. اگر نوشته بودم شاید می‌شد یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی دوسال‌ونیم گذشته.

بگذرد

 

ویژگی اصلی این روزهایم این است که باز هم جای شب و روز عوض شده. بلند شدن از تخت رسماً پروژه‌ای است. ذهنم یاری نمی‌کند. بارها ساعت زنگ می‌زند و پس ذهنم تکرار می‌شود که دلیلی برای باز نخوابیدن نیست. ساعت‌ها خواب‌وبیدار در تخت می‌مانم و همین زمان است که عجیب‌ترین رویاها به سراغم می‌آیند. فارغ از این‌که چقدر خوابیده باشم، شب‌ها کلافه‌ام و خوابم نمی‌برد.

نمی‌دانم از کجا شروع شد که دیگر حالم خوب نباشد. این وضع را دوست ندارم. عادت کرده بودم که شرایط هرچه باشد، بتوانم به داشته‌هایم تکیه کنم و بعد از مدتی بلند شوم. شخصیت پرغر را دوست ندارم، چه این غر درونی و برای خودم باشد، چه عمومی و خطاب به دیگران. اما حالا مدتی است که حالم خوب نمی‌شود و کاری هم نمی‌کنم که باز از زندگی کردنم سرخوش باشم. اضطراب‌ها از دستم در رفته‌اند. سعی می‌کنم شرایط (چه شخصی چه عمومی) را تحلیل کنم و تصمیم بگیرم، اما کافی نیست.

امروز در همان حال خواب و بیداری دم صبح، سعی می‌کردم به لحظه‌ای که در گذشته واقعاً حالم را خوش کرده فکر کنم، نمی‌شد. بخش بزرگی از خوشایندی زندگی‌ام دوستانم بوده‌اند و حالا رابطه‌ام با هیچ‌کدام سرراست نیست. انگار هیچ رابطه‌ای نمانده که در آن عقده‌ای و گره‌ای نباشد. ظاهرم هنوز این است که می‌خندم. اما واقعی نیست. ناآرامم و کلافه و بی‌حوصله و دیگر دیدن آدم‌های زندگی‌ام آرام و سرخوشم نمی‌کند. حتماً نمود بیرونی هم دارد. به گمانم بیشتر پیش می‌آيد که از دست اطرافیانم ناراحت می‌شوم و این ناراحتی را پنهان نمی‌کنم.

گرچه نمی‌دانم چطور، اما حتماً می‌گذرد، خصوصاً که از وا دادن بسیار فاصله دارم، فقط کمی حالم خوش نیست.

استراتژی‌های روزمره

 

دوستی درباره‌ی بچه‌داری می‌گفت که تسلطی که کسی که بچه را بزرگ کرده است، بر او دارد، ترسناک است. این را این‌طور توضیح می‌داد که وقتی چشم‌ها و حرکات کسی را از لحظه‌ی نخست دیده‌ای، و این دیدار در شرایط مختلف تکرار شده است، دیگر همه‌ی استراتژی‌هایش را می‌شناسی: برای دروغ گفتن، پنهان‌کاری و... همان رازی که مادرها دارند که گویی از همه چیز باخبرند.

این رابطه‌ی ترسناک گاهی در دوستی تکرار می‌شود، وقتی کسی را با دقت، نگرانی و توجه دوست داری و زمان زیادی از دوستی گذشته است، خصوصاً اگر این دوستی ورای توافق‌ها یا معامله‌های معمول باشد. پنهان‌کاری و ماسک‌زدن در چنین دوستی‌ای بسیار دشوار است، وقتی می‌دانی که دیگری همه‌ی استراتژی‌های حتی ناخودآگاه تو برای کنترل کردن وضعیت را می‌داند.

برای منی که از هر تسلطی می‌ترسم، و می‌رمم از این‌که کسی بیش از خودم از گوشه‌ها و کنارهای ذهنم آگاه باشد، چنین رابطه‌ای ترسناک است. گاهی هم وسوسه‌کننده است که بهلم به این‌که دیگری این آگاهی مسلط و مقتدرش را بسط بدهد و دغدغه‌هایی که چنین بی‌واسطه منتقل می‌شوند، بدل به نگرانی مشترک شوند: گونه‌ای بیرون‌سپاری احوال و احساسات، بدون این‌که حتی نیاز به بیان خود باشد. اما روش آخر مبارزه‌ام در چنین وضعی سکوت است، در ابهام گذاشتن و تصریح نکردن حالات و احوالی که حس می‌شوند، اما در عین حال انکار و فرار نکردن.

دو کتاب اخیر

 

۱. ریشه‌های فرهنگی شناخت انسانی، مایکل توماسلو، ترجمه‌ی محمد نصیری، انتشارات نقد فرهنگ.

کتاب درباره‌ی ریشه‌هایی است که منجر به شناخت منحصربه‌فرد انسانی شده است. نکته‌ی هیجان‌انگیز کتاب این بود که گرچه نوشته‌ای تکاملی درباره‌ی شناخت انسانی است، اما از جای‌جای آن فهم فلسفی دقیق و روشنگر نویسنده بیرون می‌زند. مفاهیمی مثل التفات ذهنی، ویژگی پرسپکتیوی بودن زبان و... که در این کتاب به عنوان ویژگی‌های خاص شناخت انسانی توضیح داده شده‌اند، مشخصاً سابقه‌ای فلسفی دارند.

مسئله‌ی اصلی کتاب این است: «شش میلیون سالی که انسان را از دیگر میمون‌های درشت‌اندام جدا می‌کند، به لحاظ تکاملی زمانِ خیلی کوتاهی است.» (صفحه‌ی ۱۷) چه چیزی می‌تواند این تفاوت عظیم به وجود آمده در این زمان کوتاه را توضیح دهد؟

پاسخ اصلی نویسنده این است که شناخت انسانی در امتداد شناخت پریماتی است، و مقولات مشترک با شناخت پریمات‌های دیگر سنگ بنای شناخت انسانی است: خصوصاً توانایی پریمات‌ها در فهم مقولات نسبی مربوط به جهان طبیعی خصوصاً علیّت و همین‌طور نسبت‌های درون گروهی عرضی و طولی. با این حال تغییر تکاملی کوچکی این فهم اولیه را به فهم پیچیده‌ی انسانی بدل کرده است: توانایی انسان‌ها در توجه اشتراکی و یکی شدن با دیگری. این توانایی تنها به انسان اختصاص دارد و در حدود ۹ ماهگی بروز می‌کند. به تبع این توانایی است که انسان توانایی دیدن دیگر انسان‌ها به عنوان موجوداتی قصدمند و در مرحله‌ی بعد موجوداتی ذهن‌مند را پیدا می‌کند. نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه ابداعات انسانی مثل زبان و ریاضیات، مبتنی بر این توانایی‌های انسانی‌‌اند و خود چگونه بر شناخت بعدی انسان تأثیر می‌گذارند. توضیح نویسنده درباره‌ی رابطه‌ی زبان با این ویژگی‌ها و تأثیری که بر شناخت انسان می‌گذارد قابل‌توجه است و نقد او به برداشت فطری‌گرایانه‌ی چامسکی از زبان بسیار به‌طور ویژه‌ای غافلگیرکننده است.

۲. بررسی یک پرونده‌ی قتل زیر نظر میشل فوکو، ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان، انتشارات آگاه.

همزمان دو کتاب با ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان می‌خواندم وجدان زنو و بررسی یک پرونده‌ی قتل. اولی رمانی است واقع‌گرا و دومی گزارشی است رمان‌گون. بخش عمده‌ی کتاب بررسی یک پرونده‌ی قتل نوشته‌های قاتلی قرن ۱۹‌امی است. این نوشته‌های شخصی که در زندان نوشته شده، همراه است با گزارش‌های پلیسی، قضایی و پزشکی در مورد پرنده‌ی قتل. نوشته‌های قاتل هیجان‌انگیزترین قسمت‌های کتاب‌اند، خصوصاً که درمیان خواندن مدام توجه آدم جلب می‌شود که نه رمانی روسی، بلکه دست‌نوشته‌های واقعی را می‌خواند که احتمالاً به هدف خلق شاهکار ادبی نوشته نشده‌اند، اما تقریباً همان تأثیر را می‌گذارند: نوعی همدلی با قاتل، بعد از تأمل بر جزئیات قتل‌های موردی، خصوصاٌ اگر جنبه‌ی خانوادگی داشته باشند. شخصیت قاتل همزمان با پیچیده، غریب و دور از دسترس بودن، همدلی برانگیز است. خواندن تلاش‌های وکیل‌مدافع و دو جبهه‌ی رقیب روان‌شناسانی که در آن سال‌ها در مورد این پرونده اظهارنظر کرده‌اند، همان هیجان دنبال کردن فیلم یا رمان پلیسی را دارد. مقالات و نوشته‌های معاصران ما از جمله فوکو درباره‌ی این پرونده هم در انتهای کتاب آمده، که دروغ چرا، هیچ جذابیت اضافه‌ای برای من نداشت.