خیلی شخصی
چند شب قبل، میان خواب و بیداری به ذهنم رسید که میدانم راهحل چیست: باید طوری از این روزگار بزنم بیرون.
صبح که شد، بیشتر فکر کردم، که این روزگار چیست که انقدر دلم میخواهد از آن بیرون بزنم: روزگاری است که در آن دیگر حالم خوش نیست. به گمانم از مرگ پدربزرگ شروع شد. بعد از مرگ پدربزرگ دیگر هیچ وقت حالم واقعاً خوب نبود. ظاهر ماجرا این بود که کم سوگورای نکردم، چه شخصی و چه جمعی. اما انگار حضور خواهرک، بعد از شش سال، که ظاهراً پایان سوگواری جمعی بود، برای من فقط سرکوب غمی بود که دیگر نمیخواستم ادامه پیدا کند، به بهانهای.
امشب که ناآرامیها دوباره گشتهاند و برگشتهاند، فکر میکنم حالم خوب نیست چون هیچ کس را عمیقاً دوست ندارم و این زندگی را کمرنگ کرده. اما این حرف دقیقی نیست، مسئلهام این است که کسی در زندگیام نیست که بیواسطه از حضورش خوشحال شوم، بدون هیچ دلخوری و عصبانیتِ از-جایی-مانده. نزدیکترین آدمهای اطرافم، حالا، کسانیاند که برگشتهاند، مدتی نبودهاند و حالا هستند. و من انگار نتوانستهام از نبودنشان بگذرم، انگار چیزهایی در من جا مانده که نمیگذارد به آن دوران آرام و پرلطف حضور همیشگیشان برگردم. و همین اتفاقاً نشانم میدهد که عمیقاً دوستشان دارم، که نمیتوانم نبودشان را تاب بیاورم و میخواهم به همین حضور ادامه دهم. میدانم که بودنشان، از من آدم خوشحالتری میسازد، اما فقط آدمی خوشحالتر، نه آدمی بیقید راضی و سرخوش. و میدانم که نبودشان دوباره مرا دچار آشفتگی و حس غیابی درماننشدنی میکند. احتمالاً همین عمیقاً و بیقید دوستداشتن است، دوستداشتنی بدون رضایت، بدون آرامش، بدون سرخوشی.