تغییر تدریجی است.

 

حسی که منجر به تصمیمی قطعی برای تغییری بنیادین در هرنوع رابطه‌ای می‌شود، ناگهان رخ نمی‌دهد. نشانه‌های متعددی از پیش بوده و کسی که در ظاهر ناگهان می‌رود یا دور می‌شود یا جنس رابطه را عوض می‌کند، مدت‌ها آن نشانه‌ها را شمرده و منتظر لحظه‌ای برای قطعی کردن تصمیمش بوده.

برای من این‌طور رخ می‌دهد: معتقدم همه‌ی آدم‌ها رفتارهای ناسازگار دارند. و لاجرم هرشخصی در دوستش، معشوقش، پارتنرش، همسرش و... مجموعه‌ای از رفتارهای متناقض را می‌بیند. زمانی که حال رابطه خوب است، در مجموع رفتارهای منتاقض، آن‌هایی که آزارنده‌اند نادیده گرفته می‌شوند، یا استثناهایی دیده می‌شوند که گذشتن از آن‌ها ساده است. از جایی بعد، شاید با دیدن رفتاری ناخوشایند در روزی که اتفاقات ناگوار دیگر افتاده، شخص ناگهان توجه بیشتری به رفتارهای آزارنده می‌کند. دیگر می‌شمرد که چند بار در رابطه در موقعیتی ناراحت‌کننده قرار گرفته و البته همچنان رفتارهای دیگر را هم با وسواس دنبال می‌کند، یعنی آن‌هایی که برخوردهای ناخوشایند را می‌پوشانند. این زمان پر از بیم و امید و تردیدآمیز مدتی طول می‌کشد. مدتی شخص مدام امیدوار می‌شود که رفتارهای ناخوشایند موردی و استثنا است و بعد شک می‌کند که شاید اصل همین رفتارها است. در دوره‌ی تردید میل به تعین و مشخص کردن اوضاع هست، با این‌حال ترسی هم هست که نکند تعین به آن سمت مطلوب نباشد. تا جایی که دوباره در روزی و لحظه‌ای، شاید روزی و لحظه‌ای که اتفاق ناخوشایند دیگری افتاده و توان شخص را گرفته، این گردش کامل می‌شود. شخص روزی که شاید خاص بودنش تنها برای خودش روشن باشد، با دیدن رفتاری ناخوشایند که چندان هم متفاوت از بارهای قبل نیست، تصمیم می‌گیرد در مجموع رفتارهای متناقض، آن‌هایی اصل اند که نامطلوب اند؛ رفتارهای خوشایند را استثنا حساب می‌کند، استثناهایی قابل‌صرف‌نظر کردن که نمی‌شود روی‌شان حساب کرد. این‌جا است که تصمیم یکسره می‌شود و شخص دور می‌شود یا می‌رود یا نسبت را تغییر می‌دهد.

 

تغییر ناگهانی دیده می‌شود. اما این تغییرات، یعنی تغییر در نوع تفسیر رفتارهای متناقض طرف مقابل که منجر به تغییر بنیادین در رابطه می‌شود، مراحل مختلفی داشته که نه گفته شده و نه شنیده شده. 

روزهای روایت

 

لازم دارم که برخی روزها را بی‌واسطه‌تر روایت کنم. نمی‌خواهم تلاش مضاعفی کنم برای ارائه‌ی تحلیلی کلی‌تر از اوضاع درون یا بیرون. خود این روزها را باید بنویسم، به امید تکرار نشدن.

دیروز، بعد از شبی بی‌خوابی، رفتم سنگ‌نوردی. جلسه‌ی دوم بعد از یک‌ماه‌ونیم غیبت. سنگ برایم آزمون صبوری شده، که البته در مرحله‌ی اولش شکست خوردم. می‌دانم که باید بیشتر صبر می‌کردم تا آثار آسیب کاملاً از بین برود. اما روزی که زنگ زدم و گفتم که از فردا برمی‌گردم را یادم هست، حالم چنان بود که هیچ دلیل عقلانی‌ای نمی‌توانست از سنگ رفتن منصرفم کند. شدیداً به این لحظات شخصی نیاز داشتم. حالا آزمون صبوری در این است که فشار زیادی به دستم نیاورم و تحمل کنم که بسیاری از آن‌چه را که تا دو ماه پیش می‌توانستم دیگر نمی‌توانم، حداقل تا مدتی نمی‌توانم. راحت نیست که مسیرها را ببینی و به تمرین ساده اکتفا کنی، اما چاره‌ای ندارم، اگر می‌خواهم این مفر شخصی باز بماند.

کمی بعد خبر نگران‌کننده‌ای درباره‌ی شخص بسیار نزدیک و عزیزی رسید. خبر ویرانم کرد. می‌دانم که بخش بزرگی از حالم معلول پی‌ام‌اس بود. اگر پی‌ام‌اس نبودم و این خبر می‌رسید، احتمالاً فکر می‌کردم که مشکل مشخصی پیش آمده که لازم است مدتی انرژی و زمان بگذاریم تا با آسیب کمتری بگذرد. اما در پی‌ام‌اس، حساسیت بیشتر می‌شود، آستانه‌ی تحمل پایین می‌رود و استیصال زود به سراغ آدم می‌آيد. حالم شبیه حال والدی بود که پزشک باشد و کودکش در اثر تب تشنج کند. این حال را دیده‌ام که مادری چطور خود را سرزنش می‌کند که پزشک بوده و آگاه و جلوی این اتفاق را نگرفته. من هم مدت‌ها نشانه‌های آشکاری دیده بودم و شدیداً نگران بودم، اما کاری نکرده بودم. شاید کاری نکرده بودم غیر از این‌که در هر شرایطی در کنارش باقی بمانم تا اگر روزی مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسید، همراهی‌اش کنم. و دیروز ترس‌هایم واقعی شده بود، مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسیده بود. نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که جلوی این‌که مسئله به این‌جا برسد را نگرفته بودم و نگران بودم که انقدر توان نداشته باشم که همراهی کاملی برای گذار از این شرایط کنم. هم از شرایط سخت این شخص عزیز و نزدیک غمگین بودم و هم نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که هم به حد کافی نزدیک و هم به حد کافی آگاه بودم که نشانه‌ها را ببینم و دیده بودم و نگران بودم، اما زودتر کاری نکرده بودم.

آشفتگی‌ام زیاد بود. انتخابم این بود که سریعاً خودم را جمع کنم. می‌خواستم کاری کنم که فکرهای سرزنش‌آمیز ساکت شوند، ذهنم آرام بگیرد و بعد فکر کنم چه باید کرد. زنگ زدم به «جیم». مدت‌ها است از هیچ ناراحتی شخصی‌ای با «جیم» حرف نمی‌زنم. اما این را هم می‌دانم که در مواقع بسیاری با «جیم» به من خوش می‌گذرد. نمی‌خواستم از حال بدم برای «جیم» بگویم. تصمیم داشتم کاری شاید خوشایند کنم تا ذهنم آرام شود، این یکی‌دو روز پی‌ام‌اس بگذرد و بعد فکری به حال مشکل پیش‌آمده کنم. نشد که «جیم» را ببینیم. نمی‌دانم چرا بعد از این‌که نشد همدیگر را ببینیم، گفتم که حالم خوش نیست. همین حالم را بدتر کرد. دوباره سرزنش خود بود که چرا ناراحتی‌ام را ابراز کرده‌ام.

در حال ناخوش دوم بودم که پیامی از «رفیق بالغ مهربان» رسید. یک روز پیش‌تر همدیگر را دیده بودیم و نگرانی‌ای ابراز کرده بودم، پیامش توصیه‌هایی بود برای رفع آن نگرانی. از پیامش تشکر کردم و گفتم که در حال خوبی نیستم. دریغ نکرد از این‌که بدون این‌که حتی بداند موضوع چیست صدایم کند. شک نکردم که همین را لازم دارم، محبت بی‌دریغ دوستی برای گذراندن این چند ساعت. با این‌که مدت‌ها است در شرایط سخت، اغلب انتخابم کاری است که چند ساعتی ذهنم را آزاد کند و نه ابراز ناراحتی کردن و از دیگران همدردی گرفتن، این‌بار دیدم که می‌خواهم به محبتی دوستانه و دربرگیرنده برگردم. چند ساعت کنارش بودم و مدت‌ها بود که بعد از دیداری چنین آشوبم آرام نشده بود. محبت و هم‌فکری‌های بالغانه‌اش حالم را تغییر داد. چند ساعت که گذشت با روانی آرام‌تر و ذهنی که حالا می‌توانست تصمیم بگیرد برای مسئله‌ی پیش آمده چه کند، برگشتم خانه، حتی حل کردن مسئله را شروع کرده بودم. دوستی را شروع نمی‌کنم به این امید که در شرایطی سخت تنها نباشم. اما هربار که در چنین شرایطی نامنتظَر همراهی دوستی را دریافت می‌کنم برایم روشن می‌شود که چرا برایم دوستی مهم‌ترین وجه رابطه‌ی انسانی است.

حالا آرام‌ترم. کمی سرزنش خود ادامه دارد، اما اوضاع آن‌قدر به ثبات رسیده که فکر کنم می‌توانم به نحوی معقول با مسئله‌ای که پیش‌آمده مواجهه‌ی شوم.

 

 

درباره‌ی خود

 

گاهی آدم با چند مسئله‌ی ریزودرشت دست‌وپنجه نرم می‌کند، اما انتخابش این است که تنها از پس‌شان بربیاید و فکر می‌کند می‌تواند. اما در طول مسیر یک‌جا که توان روحی‌اش کمتر شد و نیاز به همراهی داشت، نه برای حل مسئله، که برای گذراندن سریع حال ناخوش، انگار آن اعتماد خدشه‌دار می‌شود. من یکی نمی‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم که چرا وقتی انقدر به خودم مطمئن‌ام که می‌توانم از پس مسائل برآیم و ظاهراً هم بدون همراهی‌ای چنین می‌کنم، گاهی نمی‌توانم از پس چند دقیقه و چند ساعت پایین آمدن روحیه‌ام برآیم.

در لحظه‌هایی که حالم خوش نیست، به دنبال راهی‌ام برای این‌که فقط کمی آرام‌تر شوم تا بتوانم باز هم با آرامش نسبی ادامه دهم. انتخاب اشتباه عصبی‌ام می‌کند. انتخاب اشتباه یعنی چیزی که به سرعت حالم را به تعادل نرساند. بیرون زدن از نقش همیشگی‌ام عصبی‌ام می‌کند. می‌خواهم سریع به آن برگردم. حال بدی که به خاطرش نیاز به کمترین همراهی دیگری داشته باشم، باید دوره‌ی موقتی باشد که به سریع‌ترین حالت ممکن بگذرد، با کمترین صرف انرژی و زمان.

نمی‌دانم چه شد که این‌طور شد. چه شد که حال ناخوش انقدر در چشمم نکته‌ی منفی‌ای شد که از وجودش شرمگین می‌شوم و فقط وقتی به وجودش اعتراف می‌کنم که واقعاً توانم را برای پوشاندنش از دست داده باشم و بخواهم همراهی‌ای بگیرم برای این‌که سریع بگذرد. نه این‌که هیچ‌کدام از مسائل حل شود. فقط حال ناخوشم بگذرد تا خودم زندگی‌ام را جمع کنم.

 

عصبانی‌ام. بیشتر از خودم که انقدر با حال ناخوش خودم هم غیرهمدلم. عصبانی‌تر می‌شوم وقتی بالاخره حال ناخوشم را پیش دیگری ابراز می‌کنم. مدام به خودم می‌گویم که می‌توانستی نگویی و نشان ندهی، وقتی می‌دانی که به زودی این حال ناخوش می‌گذرد و باز می‌توانی همان ظاهر معمولت را داشته باشی. به خودم می‌گویم که وقتی فکر می‌کنی انقدر توان داری که مسائلت را حل کنی یا با آن‌ها کنار بیایی و نیازی به همراهی کسی نیست، حتماً توان این را هم داری که حال ناخوش موقتی حاصل از آن‌ها را کنترل کنی. 

خستگی

 

وانداده‌ام، اما خسته‌ام. خستگیِ حاصل از بارها امیدوار شدن و بعد ناامیدی. این آمدو‌رفتِ مدامِ امید است که خسته‌ام کرده. چند روز پیش «او که شبیه جلفاست» را دیدم. پرسید که هنوز رابطه‌ام با زندگی حرفه‌ای‌ام تغییر نکرده. پاسخم واضح بود: آگاه‌تر شده‌ام به این رابطه ولی تغییر نکرده. زندگی حرفه‌ای هنوز مهم‌ترین بخش هویتم است، چیزی است که خودم را با آن تعریف می‌کنم، خوب باشم یا بد. هنوز انگار معشوقی است نابه‌سامان.  این است که این امیدواری و ناامیدی مکرر مربوط به زندگی حرفه‌ای، این‌طور شور زندگی‌ام را گرفته و تصویرم از خودم را مبهم کرده. شاید هم فقط دلم می‌خواهد همه چیز را بر سر زندگی حرفه‌ای بریزم. انگار نمی‌خواهم باور کنم که چند اتفاق شخصی این مدت اخیر، تاثیری داشته در این خستگی فعلی.

امروز در کافه مشغول کار بودم که «ناصح» پیشنهادداد حرف بزنیم. با شوق و امید زیاد رفتم خانه. حالم که خوب باشد، اصلاً همین تصویر زیبایی است که وسط حرف زدن‌مان او به کارهایش می‌رسد و من هم لابد با گوشه‌ی چشم متنی را می‌خوانم. اشتراک روزمرگی اصلاً چیزی است که برایش تلاش می‌کنم و مطلوبم است. این‌که حضورمان مانع کار و روال و روزمرگی همدیگر نشود، خوشایند است. اما نمی‌توانم از خودم پنهان کنم که امروز که حالم خوش نبود، و البته نگفته بودم که حالم خوش نیست، دوست داشتم که توجه کاملی به من باشد. خداحافظی که کردیم،‌ ناآرام‌تر بودم، برخلاف تقریباً همیشه که حضورش آرامش می‌آورد. باز هم برایم قطعی است که انتظاری نداشتم، اصلاً چنین انتظاری نیست. فقط دوست داشتم که امروز هم، مثل خیلی بارهای دیگری که در ناخوشی من حرف می‌زنیم، چند دقیقه توجه تام‌وتمامی به من شود.

مسئله همین است. خواست‌هایی که در ناخوشی تغییر می‌کند، و نیازهایی که اغلب حاضر به بیان‌شان نیستم. می‌دانم که برای برخی از دوستانم چنین بوده‌ام که هرزمان حال ناخوشی داشته‌اند، سعی کرد‌ه‌ام حداقل حضورم بی‌دریغ باشد. اگر نمی‌توانستم کمک مشخصی کنم، سعی کرده‌ام حداقل نشان دهم که توجه‌ام معطوف به آن‌هاست، دست‌کم تا زمانی که حالشان بهتر شود. سعی کرده‌ام نشان دهم که دغدغه‌ی حالشان را دارم و یکی از اولویت‌های جدی‌ام بهتر کردن شرایط‌شان است، حتی به قیمت تغییر موقت بخشی از زندگی‌ام، یا توضیح دادن به دیگر اطرافیانم که مدتی کمرنگ‌تر خواهم بود چون لازم است در زندگی دوست دیگری بیشتر باشم. سعی کرده‌ام همیشه مراقبت کنم که توقع متقابلی شکل نگیرد و فکر نکنم دیگری وظیفه دارد که رفتار مشابهی پیش بگیرد. اما وقتی حالم خوش نیست، همه‌ی توقعی که سعی کرده‌ام از خودم دور کنم هجوم می‌آورد. نتیجه‌اش این است که یا فاصله بگیرم، یا سکوت کنم، از ترس این‌که نکند این توقع را ابراز کنم. عادتم شده که هرقدر بیشتر بپرسند، وقتی حالم خوش نیست، بیشتر بگویم که حرف نمی‌زنم. از ترس این که توقعی را ابراز کنم که برایم خوشایند نیست، حرفی که در زمان دیگر از گفتنش دفاع نمی‌کنم.

با دوستی بحث می‌کردیم که مرز بین اعتیاد و افسردگی بعد از مصرف، در موارد مختلف کجاست. بحث جدی‌ای نبود. اما حالا فکر می‌کنم در مورد مخدر روابط انسانی، برای من افسردگی، نه بعد از بودن است و نه حاصل نبودنِ تا بارِ بعد، بلکه برای من افسردگی با خداحافظی آغاز می‌شود. خداحافظی مرا دچار اضطراب می‌کند و بی‌واسطه حالم را بد می‌کند، حضور هرقدر خوب بوده باشد. اصلاً خداحافظی، خود خداحافظی، مرا دلخور می‌کند، واقعاً دلخورم می‌کند. در کودکی مجری برنامه‌ی کودک چیزی شبیه این می‌گفت که کم‌کم وقت خداحافظی است و بعد برنامه تمام می‌شد. من همیشه معترض بودم که این چه طور «کم‌کم»ی است. «کم‌کم» به این معنی است که کارتونی دیگر پخش شود و بعد برنامه تمام شود، نه این‌که یک‌جا تمام شود. از کودکی خداحافظی مرا دچار اضطراب و بی‌واسطه دلخورم می‌کرد.