غار

دلم می‌خواهد بروم در غار. همین.

نمی‌دانم از تصادف است یا توهم که همزمان با قبض‌های دوره‌ای و گهگاهی، حوادث هجوم می‌آورند. وضعیتی که هیچ درد تازه‌ای سبب فراموشی یا انحراف ذهن از درد دیگری نمی‌شود و مدام درد و زخم تازه‌ای پدید می‌آید. همه چیز روی همه انبار می‌شود، از نگرانی‌های اجتماعی-سیاسی تا مسائل زندگی شخصی. چند هفته‌ی پیش، بعد از مدت‌ها با رفیق آرام درددل می‌کردم. پشت هم و فهرست‌وار چند پیش‌آمد اخیر را گفتم، همدردی کرد که هر کدام‌شان به تنهایی برای زمین زدن کسی کافی است، چه رسد به اتفاق افتادن همه با هم. حالا بعد از چند هفته، ناگواری‌های تازه‌ای به آن لیست اضافه شده.

 

این حال را می‌شناسم، این‌که در گردباد حوادث، پیش از اینکه تن دهم به این‌که نمی‌توانم و خودم را رها کنم، برای مدتی بارها و بارها انرژی بسیاری می‌گذارم تا مدتی خودم را سرپا نگه دارم. همیشه در این میان روزهایی هست که خوب کار کرده‌ام و آنچه در زندگی‌ام لازم است را پیش برده‌ام یا کارهایی کرده‌ام که ظاهرش قدردانی از خوشی‌های زندگی‌ام است. اما مدام فاصله‌ی زمان‌هایی که بعد از مدت کوتاهی سرپا ماندن، از شدت فشار احساس انفجار می‌کنم، کمتر می‌شود. 

اگر دوست داشتن چنین دشوار نبود

 

گاهی می‌ترسم که آنچه فکر می‌کنم عادتی پایدار و انتخاب شده در من است، صرفا تصادفی باشد. می‌ترسم که برخلاف آنچه مدت‌ها تصور می‌کردم، من کسی نباشم که برایش بدیهی است که معشوق همیشگی نیست، که گاهی هست و اغلب نیست، و وقتی نیست در نبودنش هیچ ربطی به من ندارد. می‌ترسم که طلب همراهی همیشگی کسی که دوستش دارم در من باشد و قوی‌تر از آن باشد که به سادگی کنترل شود. می‌ترسم از این‌که این طلب در من باشد که حتی وقتی کسی که دوستش دارم همراهم نیست، چیزی از من را با خود بکشد، یادی، خاطره‌ای، دغدغه‌ای.

گاهی که بدون این‌که کار مشخصی داشته باشم، دستم می‌ٰرود تا برای کسی که دوستش دارم بنویسم، شک می‌کنم که نکند این میل از سر هنجارهایی باشد که بدون آنکه بفهمم به من تحمیل شده. می‌ترسم که نکند صرفا حس کنم باید چنین کنم، چون دیده‌ام دیگران چنین می‌کنند. اما این همه‌ی ترسم نیست، ترس بزرگ‌تر این است که نکند می‌نویسم تا حتی لحظه‌هایی که همراهم نیست، درگیرم باشد. نکند که می‌ترسم از لحظه‌هایی که هیچ تعلقی به من و هیچ رنگی از من ندارند.

 

هیچ‌وقت تماما محو کسی نبوده‌ام و بیش از آن، اغلب اگر نزدیکی چنین موقعیتی را احساس کرده‌ام، برایم دافعه‌ی بسیار داشته. مطمئن بودم به داشتن زندگی‌ای از آن خود و مطلوبیت چنین وضعی. گریخته‌ام از این‌که کسی بخواهد تماما دربرم بگیرد. هنوز هم به این سوی ماجرا شک کمتری دارم. هنوز هم فکر نمی‌کنم بتوانم تحمل کنم که کسی بخواهد اغلب لحظاتم و دغدغه‌هایم را از آنِ خود کند. اما می‌ترسم که نکند در من چنین طلبی درباره‌ی دیگری باشد؛ می‌ترسم که ناآرامی اصلی اینجا باشد که تصور زندگی‌ای که دیگری بی من دارد برایم سنگین است، علی‌رغم همه‌ی اصرار آگاهانه‌ام به این‌که باید چنین زندگی‌ای وجود داشته باشد و وجودش برایم بدیهی است. 

سراشیبی


دوباره به سمت یکی از دوره‌های قبض می‌روم. دیگر می‌دانم که این قبض‌های گهگاهی، معلولِ مستقیمِ شرایطِ بیرونی نیستند؛ حالی درونی است که باید صبور باشم تا بگذرد.

هربار شروعش با بدبیاری کوچک پشت‌سرهم است، با این‌حال دیگر برایم روشن است که این بدبیاری‌ها شرط کافی برای این حال نیستند. آخرین بار پیش از این نوبت، بیماری ناگهانی خویشاوندی بود و مرگ دوری، این‌بار غمی در خانواده و گرفتاری دوستی و شرایط اضطراب‌آور دوست دیگر. هیچ کدام از این‌ها به تنهایی (یا حتی با جمع ساده‌شان) نمی‌تواند علت چنین حالی باشند. بار قبل شاید می‌شد شک کرد که شرایط پراضطراب کاری‌ام، به سمت کرختی و بی‌ثباتی سوقم داده، اما این‌بار، از نظر کارهای لازم، در شرایط نسبتا آرامی هستم. این است که دیگر می‌دانم هیچ کدام از این شرایط بیرونی علت اصلی نیست.

در این حال قبض، همه‌ی نکته‌های شادی‌بخش زندگی روزمره‌ام که کم هم نیستند، تاثیری موقتی دارند. مدرسه برای مدتی محدود حالم را خوش می‌کند،‌ سنگ فقط در همان چند ساعتی که مشغولش هستم. و البته از کار کردن نیفتاده‌ام، اما پیش‌برد کار هم فقط رفع اضطراب اضافی است نه خوشی‌ای عمیق. می‌دانم که این حال می‌گذرد و کمی بعد دوباره همه‌ی این‌ها، نه دلخوشی‌های کوچک، که نقطه‌های پررنگ نورانی خواهند بود.

پذیرفته‌ام که در این حال آرام بمانم و تقلای چندانی نکنم، تا آسیب بیشتر نشود؛ و منتظر بمانم تا این حال محتوم، تا بازگشت دوباره‌ی حال خوش، بگذرد. در طی این سال‌ها، تا حدی هم آموخته‌ام که چطور این دوره‌ها را سریع‌تر بگذرانم. معمولا تغییری در سبک زندگی یا دور شدن از چیزها/افرادی که حتی تا حدی آزارنده‌اند، کمک می‌کند این حال سبک‌تر بگذرد. این‌بار البته امکان چنین چیزی نیست، دقیق‌ترش این است که تا حد نهایت از این دو امکان استفاده کرده‌ام و چیزی از آن نمانده.

از مهم‌ترین چالش‌هایم در چنین روزهایی نزدیکانم‌اند. این‌که چطور آزار زیادی نبینند اما همراهی‌شان بماند. بار قبل در همین موضوع بود که اشتباه کردم. به درستی فهمیده بودم که به شرایط قبض نزدیک می‌شوم، و با آخرین توان‌هایی که باقی مانده بود، شرایطم را برای نزدیک‌ترین‌هایم توضیح دادم. اما برخلاف اطمینانم، درست تشخیص نداده بودم که در شرایط قبض از چه کسانی باید به کل فاصله گرفت، بدون توضیحی و درخواستی. معمولا از «انصاف» و هم‌خانواده‌هایش برای توصیف روابط احساسی استفاده نمی‌کنم. اما جزو معدود موقعیت‌هایی بود که حس کردم عمیقا غیرمنصفانه است. حس می‌کردم غیرمنصفانه است که من چنین تلاشی برای توصیف تا حد امکان دقیق وضعیتم کرده باشم، اما کسی که نزدیک بوده نه بعد از توضیح من، که در میان راه، بدون این‌که حتی اطلاع دهد، ناگهان برود. چنان برود که من با آن حال ناتوان آشفته ناچار شوم چند بار و مرحله به مرحله بپرسم تا بفهمم دقیقا چه تصمیمی گرفته. در روزهایی که حالم خوش بود، فکر می‌کردم از این موضوع گذشته‌ام، چنان که معمول من است، بدون حرف و در سکوت، با حسن نیتی که تلاش می‌کنم درونی شود و تصور کنم رفتاری که به نظر من غیرمنصفانه آمده، شاید در شرایط دیگری و از منظر او نه تنها غیرمنصفانه نبوده، بلکه رفتاری انسانی بوده، با نظر به هر حق قابلِ تصوری. اما حالا که دوباره به آن حال نزدیک می‌شوم، می‌بینم که نگذشته‌ام. در فکرهای این روزهایم برای اینکه چطور از حالم به آدم‌های نزدیکم خبر دهم، آن گیر ذهنی برمی‌گردد و می‌بینم که حداقل تا مدتی نمی‌توانم ساده و بی‌حرف، چنان که معمول من است، بگذرم. حتی اگر جایی در ذهنم احتمال محق بودن طرف مقابل پررنگ باشد، من از گیر ذهنی شخصی‌ام عبور نکرده‌ام.

محتاطم و بیش از همیشه نگران حال آدم‌های اطرافم. هنوز در گیرودار این هستم که تصمیم بگیرم به دوری موقت از نزدیکانم یا اعتماد کنم به این‌که اگر می‌مانند، حداقل تا تمام شدن این قبضی که دیگر می‌دانیم موقتی است و تنها چاره‌اش صبوری است، مراقب‌اند که زخمی کاری برندارم.

پی‌نوشت: «میم»جان، اگر این‌جا را می‌خوانی، دوباره نگران نشو که چرا افسرده‌ام و دکتر نمی‌روم. این شرایط، این‌طور برایم کم‌هزینه‌تر می‌گذرد: با تحمل شخصی و مدتی صبوری کردن تا بازگشت به روزهای خوش.

 

ناآرامی

 

شاید در آخرین دیدار طولانی‌مان پیش از رفتنِ «معشوق‌جان» بود که از این گفتم که می‌فهمم دوستی مدام و زیاد با منی که چنین ناآرامم و اغلب آشفته، ساده نیست. در طی این سال‌ها فکر می‌کردم شاید نرم‌تر شده‌ام برای همراهی زیاد و طولانی، اما حالا می‌بینم که وضع همان است. نمی‌فهمم چرا کسی باید ارتباطی روزمره را تا مدتی طولانی با من ادامه دهد، نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی تحمل این حد از آشفتگی داشته باشد.

 بی‌دلیل نیست که چنین آشفته‌ام و دوره‌های کوتاهی هست، که آرام و دلخوش باشم. البته به نظر نمی‌رسد خیلی مستعد افسردگی باشم، گرچه پی‌ام‌اس واقعیتی است که هنوز نمی‌توانم انکارش کنم و خودش به تنهایی کافی است برای این‌که بخش قابل توجهی از روزگارم، پایین باشم.

دلایل اصلی اما جای دیگری است. گرچه زیادی حساسم و تاثیرپذیری‌ام از شرایط کم نیست، اما این دقیقا شرایط و سبک زندگی‌ام است که چنین متعدد بهانه‌هایی برای ناآرامی می‌دهد: خوشحالم که دوستان نسبتا زیادی دارم و با بخشی از آن‌ها رابطه نزدیک ویژه است. این البته خوشایند است، قطعا خوشی‌های بسیار به زندگی‌ام اضافه کرده؛ اما از آن‌طرف، همان‌قدر هم احتمال غم را بیشتر می‌کند. از جمع دوستانم که رابطه و حس ویژه‌ای بین‌مان هست، تقریبا همیشه کسی هست که درگیر مشکلی جدی باشد. کمتر پیش می‌آید که دل‌نگرانِ هیچ دوستی نباشم و این به آشفتگی‌ام دامن نزند.

بخش دیگر ماجرا، خانواده است. من در شرایطی بزرگ شده‌ام که چندان برای هم‌سن‌هایم معمول نیست: در خانواده‌ای گسترده با پیوندهای محکم تا دورترین اعضایش. در سال‌های کودکی و نوجوانی، عملا در خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کرده‌ام، همراه با ۱۳ نوه‌ی دیگر. برای من خانواده، مفهوم گسترده‌ای دارد و پیوند احساسی‌ام با اعضایش بسیار قوی است. با این‌حال، سبک زندگی مختارم، چندان سازگار نیست با این‌که وقت زیادی بگذارم و همیشه همراهی‌شان کنم. نه این‌که نخواهم، واقعا به سختی همراهی با خانواده و سبک زندگی‌ام سازگار می‌شوند. این است که خانواده بدل به عذاب‌وجدان و غمی همیشگی برایم شده، چیزی که دوستش دارم ولی رسیدگی به آن در روال معمول زندگی‌ام نیست. این است که هراتفاق ناخوشایندی که در آن می‌افتد (در هر کدام از پیوندهای دور و نزدیک) از نظر احساسی به بیشترین حد ممکن درگیر می‌شوم، اما از آن‌جایی که مدت‌هاست نقش پررنگی در این بازی ندارم، حتی دیگر چنین نیست که با درگیری مستقیم و عملی با مشکلاتشان کمی از این بار غم کم می‌شود.

و دیگر، تقابل مدامِ حس اجتماعی و جاه‌طلبی شخصی. جاه‌طلبی‌های شخصی‌ام (در زمینه‌ی زندگی حرفه‌ای) را نمی‌توانم کنار بگذارم و با این‌حال مدام به کارهایی فکر می‌کنم که شاید برای جامعه‌ای که در آن می‌زیم مفیدتر باشد. این تقابل تمام نمی‌شود و زندگی حرفه‌ای مدام بین این دو ترک می‌خورد. و مدام نگرانم که کدام به آن‌یکی آسیب می‌زند. غیر از فشار روانی این تقابل، این هم هست که دو منبع برای اضطراب و ناامیدی دارم: هم عدم موفقیت در زندگی حرفه‌ای شخصی و هم بحران‌های سیاسی-اجتماعی.

مدت‌های طولانی در زندگی‌ام دوستانی بودند که من برایشان دوست خیلی جوانی بودم که با حساسیت و احساسات شدیدش هرچند وقت یکبار پناه می‌آورد برای منفجر و بعد آرام شدن. حالا مدتی است که کمتر چنین می‌کنم. سن‌ام بیشتر شده و دیگر چنین حقی برای خودم قائل نیستم. بیشتر حواسم هست که آدم‌ها گرفتار هزار بالا‌وپایین زندگی خودشان‌اند و حقی ندارم برای انتقال مدام آشفتگی‌های متعددم. مدت‌ها است که کمتر پیش آمده بروم سراغ دوستی برای این‌که در لحظه از آشفتگی ضربه‌ای آرام شوم.

 

به این وضع که نگاه می‌کنم، دلم بیش از همه برای «ناصح» می‌سوزد و نگرانش می‌شوم. شاید اگر تنها در نقش حرفه‌ای‌اش حرف می‌زدیم، راحت‌تر می‌توانستم تصور کنم که آشفتگی‌های مدام من را بدون دشواری و بار ذهنی زیادی تحمل کند، اما دوستی و نزدیکی طولانی‌مان را نمی‌شود نادیده گرفت. به روال معمول صحبت‌هایمان که فکر می‌کنم درگیر می‌شوم که چرا باید ادامه دهد به تحمل گوش کردن به ناآرامی‌های مدام دوستی قدیمی.