شاید در آخرین دیدار طولانیمان پیش از رفتنِ «معشوقجان» بود که از این گفتم که میفهمم دوستی مدام و زیاد با منی که چنین ناآرامم و اغلب آشفته، ساده نیست. در طی این سالها فکر میکردم شاید نرمتر شدهام برای همراهی زیاد و طولانی، اما حالا میبینم که وضع همان است. نمیفهمم چرا کسی باید ارتباطی روزمره را تا مدتی طولانی با من ادامه دهد، نمیفهمم چطور ممکن است کسی تحمل این حد از آشفتگی داشته باشد.
بیدلیل نیست که چنین آشفتهام و دورههای کوتاهی هست، که آرام و دلخوش باشم. البته به نظر نمیرسد خیلی مستعد افسردگی باشم، گرچه پیاماس واقعیتی است که هنوز نمیتوانم انکارش کنم و خودش به تنهایی کافی است برای اینکه بخش قابل توجهی از روزگارم، پایین باشم.
دلایل اصلی اما جای دیگری است. گرچه زیادی حساسم و تاثیرپذیریام از شرایط کم نیست، اما این دقیقا شرایط و سبک زندگیام است که چنین متعدد بهانههایی برای ناآرامی میدهد: خوشحالم که دوستان نسبتا زیادی دارم و با بخشی از آنها رابطه نزدیک ویژه است. این البته خوشایند است، قطعا خوشیهای بسیار به زندگیام اضافه کرده؛ اما از آنطرف، همانقدر هم احتمال غم را بیشتر میکند. از جمع دوستانم که رابطه و حس ویژهای بینمان هست، تقریبا همیشه کسی هست که درگیر مشکلی جدی باشد. کمتر پیش میآید که دلنگرانِ هیچ دوستی نباشم و این به آشفتگیام دامن نزند.
بخش دیگر ماجرا، خانواده است. من در شرایطی بزرگ شدهام که چندان برای همسنهایم معمول نیست: در خانوادهای گسترده با پیوندهای محکم تا دورترین اعضایش. در سالهای کودکی و نوجوانی، عملا در خانهی پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کردهام، همراه با ۱۳ نوهی دیگر. برای من خانواده، مفهوم گستردهای دارد و پیوند احساسیام با اعضایش بسیار قوی است. با اینحال، سبک زندگی مختارم، چندان سازگار نیست با اینکه وقت زیادی بگذارم و همیشه همراهیشان کنم. نه اینکه نخواهم، واقعا به سختی همراهی با خانواده و سبک زندگیام سازگار میشوند. این است که خانواده بدل به عذابوجدان و غمی همیشگی برایم شده، چیزی که دوستش دارم ولی رسیدگی به آن در روال معمول زندگیام نیست. این است که هراتفاق ناخوشایندی که در آن میافتد (در هر کدام از پیوندهای دور و نزدیک) از نظر احساسی به بیشترین حد ممکن درگیر میشوم، اما از آنجایی که مدتهاست نقش پررنگی در این بازی ندارم، حتی دیگر چنین نیست که با درگیری مستقیم و عملی با مشکلاتشان کمی از این بار غم کم میشود.
و دیگر، تقابل مدامِ حس اجتماعی و جاهطلبی شخصی. جاهطلبیهای شخصیام (در زمینهی زندگی حرفهای) را نمیتوانم کنار بگذارم و با اینحال مدام به کارهایی فکر میکنم که شاید برای جامعهای که در آن میزیم مفیدتر باشد. این تقابل تمام نمیشود و زندگی حرفهای مدام بین این دو ترک میخورد. و مدام نگرانم که کدام به آنیکی آسیب میزند. غیر از فشار روانی این تقابل، این هم هست که دو منبع برای اضطراب و ناامیدی دارم: هم عدم موفقیت در زندگی حرفهای شخصی و هم بحرانهای سیاسی-اجتماعی.
مدتهای طولانی در زندگیام دوستانی بودند که من برایشان دوست خیلی جوانی بودم که با حساسیت و احساسات شدیدش هرچند وقت یکبار پناه میآورد برای منفجر و بعد آرام شدن. حالا مدتی است که کمتر چنین میکنم. سنام بیشتر شده و دیگر چنین حقی برای خودم قائل نیستم. بیشتر حواسم هست که آدمها گرفتار هزار بالاوپایین زندگی خودشاناند و حقی ندارم برای انتقال مدام آشفتگیهای متعددم. مدتها است که کمتر پیش آمده بروم سراغ دوستی برای اینکه در لحظه از آشفتگی ضربهای آرام شوم.
به این وضع که نگاه میکنم، دلم بیش از همه برای «ناصح» میسوزد و نگرانش میشوم. شاید اگر تنها در نقش حرفهایاش حرف میزدیم، راحتتر میتوانستم تصور کنم که آشفتگیهای مدام من را بدون دشواری و بار ذهنی زیادی تحمل کند، اما دوستی و نزدیکی طولانیمان را نمیشود نادیده گرفت. به روال معمول صحبتهایمان که فکر میکنم درگیر میشوم که چرا باید ادامه دهد به تحمل گوش کردن به ناآرامیهای مدام دوستی قدیمی.