نمی‌دانم از چه زمانی بود که فکر کردم بهتر است در یک رابطه تا حد ممکن همه چیز را روشن کرد. روشن کردن همه چیز، هیچ‌وقت امکان ندارد اما در جایی که می‌توان به مسئله وضوح بخشید تلاش برای روشن کردن بهتر است. منظورم این نیست که مسائلی مانند وفاداری، صداقت، دوست داشتن و... روشن شود. این‌ها شاید اصلا روشنی‌بردار نباشند. مقصودم روشن کردن حوزه‌هایی مانند خواست‌ها و توقعات و رضایتمندی‌ها است. نمی‌دانم از کی فکر کردم بهتر است ترجیحات طرف مقابل را دقیق بپرسم و درباره‌ی خواست‌های خودم روشن صحبت کنم: دوست دارم نوازش شوم؟ دوست دارد در آغوش گرفته شود؟ راضی‌ام که هر شب تلفن بزند؟ راضی است که سر کار برایش غذا ببرم؟ راضی‌ام که جلوی دوستانم مرا با لفظی محبت آمیز بخواند؟ راضی است که...

دوستان نزدیکم خیلی اوقات به این روند معترض‌اند. به‌گمانشان رابطه را از حالت طبیعی می‌اندازد. برایشان خوشایند نیست که کسی در همه‌ی مواقع حساس نزدیک، به‌جای این‌که عملی محبت‌آمیز انجام دهد بخواهد بپرسد آیا اجازه اش را دارد یا نه. بسیاری از دوستانم معتقدند که این رویکرد جلوی مطلوبیت‌های غیرمنتظره که گاهی لذت‌بخش‌ترین‌ها هستند را می‌گیرد. من موافقم. موافقم که این رویکرد بسیاری از لحظات را خشک می‌کند. اما همیشه فکر کرده‌ام رعایت اخلاق مهم‌تر است. همیشه فکر کرده‌ام در رابطه با دیگری، آزار نرساندن مهم‌تر است و هیچ کس صلاحیت این را ندارد که تشخیص دهد شخص از چه چیز آزرده می‌شود، برای همین همیشه پرسیدن اخلاقی‌تر است. ترجیح می‌دهم رابطه‌ای بی‌هیجان داشته باشم تا این‌که دیگری را آزار دهم یا فکر کنم می‌توانم تشخیص دهم که او از چه چیزی خوشش می‌آید یا باید خوشش بیاید.

گاهی سعی کرده‌ام رویکردم را تلطیف کنم. به این شکل که لازم نیست حتما مستقیما واضحا پرسیده شود. کافی است که همیشه به حد کافی محتاط بود. کافی است انقدر آرام جلو بروی که هر وقت طرف مقابل خواست بگوید نه، بتواند. کافی است نشان دهی کاری که می‌کنی برایت بدیهی نیست و پیشاپیش آماده‌ای که اگر برای او خوشایند نیست تغییرش دهی. کافی است محکم و مهاجم نباشی.

این‌ها توضیح نظری است اما این رویکرد ظاهرا اخلاقی در زندگی واقعی گاهی نتایج تراژیکی دارد. وچه تراژیکش جایی است که با تمام وجود دوست داری پاسخ صریح نگیری اما نمی‌توانی با خودت کنار بیایی که نپرسی. جایی است که می‌پرسی ولی آرزو می‌کنی کاش طرف مقابل بگوید «پرسیدن ندارد.» یا بگوید «خودت می‌دانی» اما تقریبا هیچ کس برابر پرسش صریح نمی‌گوید «پرسیدن ندارد، خودت می‌دانی» 

پی‌نوشت: لابد پیر شده‌ام. می‌خواستم مصداقی از این تراژدی را بگویم اما جرئت نکردم. همین حالا هم همیشه در مظان اتهام هستم که گویی از بالای برج یک متافیزیک اخلاقی برای همه تکلیف تعیین می‌کنم. این قضاوت اصلا عادلانه نیست. من فقط وقتی درباره‌ی رویکرد اخلاقی‌ام می‌نویسم که شدیدا در آن شک کرده باشم یا به‌خاطرش آسیب دیده باشم. زمان‌هایی که به احکام اخلاقی‌ام مطمئنم، اصلا برایم مسئله نمی‌شوند که بنویسمش.