با پدیدهٔ تازه‌ای مواجه شده‌ام که امیدوارم موقت و موردی باشد: انگار توجیهی برای نوشتن برخی مقالات پایان‌‌ترم ندارم. این عجیب است چون هیچ وقت موضوعی در فلسفه نبوده که فکر کنم در حد یک مقالهٔ پایان‌ترم هم نمی‌ارزد که بفهمم و بخوانم و درباره‌اش بنویسم. و حالا این شک دربارهٔ موضوعاتی است که اتفاقاً خیلی دور از حوزه‌های مورد علاقه‌ام نیست.

هر دو درس این ترم به نحوی به تاریخ فلسفه مربوط است. یکی دربارهٔ کانت-ارسطو است و دیگری فلسفهٔ سیاسی کانت. شک اول از فلسفهٔ سیاسی شروع شد. گرچه فلسفهٔ سیاسی هیچ‌وقت موضوع مورد علاقهٔ من برای کار فلسفی اصلی نبوده، اما جذابیت زیادی دارد و به عنوان موضوعی حاشیه‌ای همواره برایم جالب بوده. از آن مهمتر این‌که مدرس این درس شخصی بسیار عمیق و خوشفکر است. بحث‌هایی که می‌کند دستکم برایم من بسیار روشنگر بوده و فکر می‌کنم چیزهایی از او یادگرفتن که با خواندن صرف متن یاد نمی‌گرفتم. نوع خاصی نگاه به متن و استدلال دارد که پشتوانه‌اش سواد حقوقی قابل توجهی است. سواد حقوقی هم فقط مجموعهٔ اطلاعات نیست، دسترسی به ابزارهای استدلالی خاصی است. بارها سر کلاس پیش آمده که ببینم متن در پرتو آن نحوهٔ استدلال و تفکر معنایی کاملاً متفاوت پیدا می‌کند با آن‌چه که من فهیده‌ام. همهٔ این‌ها باعث می‌شود در مجموع از این‌که این درس را گرفته‌ام بسیار راضی باشم.

اما حالا که وقت نوشتن مقاله است. نوعی احساس سرخوردگی و ناتوانی برای شروع دارم. فکر می‌کنم دلم نمی‌خواه دربارهٔ یک موضوع سیاسی خاص از نظر کانت بنویسم. حس می‌کنم برایم بی‌معنی است که چنین کنم. نوع تفکر سیاسیِ انتزاعی کانت برایم در مجموع قابل‌قبول نیست. نوعی فلسفهٔ سیاسی منترع از واقعیت. فهمیدنش بسیار جذاب است. تلاش فلسفی منسجم و فوق‌العاده‌ای بود. اما وقتی اصل این پروژه برایم مسئله‌زا است، نمی‌توانم و به نظر بی‌معنی می‌رسد که دربارهٔ این بنویسم که کانت با این رویکرد دربارهٔ فلان موضوع خاص سیاسی چه خواهد گفت. به نظرم پوچ و عبث می‌رسد. شاید انقدر زندگی‌مان زیر چوب سیاست واقعی خرد شده که حرف زدن از این نگاه تنزه‌طلبانه در موضوعی جزئی پوچ به نظر می‌رسد. کار دیگر، تنها کاری که شاید برایم بامعنا باشد، این است که سعی کنم دربارهٔ بخشی از بنیان‌های نوع فلسفه‌سیاسی‌ورزی‌اش بنویسم: ارتباط مفاهیم، استنتاج‌ها، نسبت با بخش‌های دیگر فلسفه‌اش و...

اگر موضوع فقط فلسفهٔ سیاسی بود، نگرانی‌ام کمتر بود. اما همزمان مشغول نوشتن مقاله‌ای دربارهٔ ارسطو هم هستم و با آن هم درگیری ذهنی پیدا کرده‌ام. با این‌که مدت‌ها پیش جزئیات استدلال آن مقاله از آب درآمده و ساختار تقریباً قطعی است، دست‌ودلم به نوشتن متنش نمی‌رود. احساس می‌کنم آن‌چه از نوشتن باقی مانده نوعی باستان‌شناسی و واکاوی متن است: نشان‌دادن این‌که حرف‌هایی که در دهان ارسطو می‌گذاریم نشانه‌هایی در متن دارد. این واکاوی شاید جالب‌تر بود اگر یونانی بلد بودم. ولی حالا فکر می‌کنم این چه کار بی‌مزه‌ای است که از روی ترجمه شواهدی برای یک تفسیر پیدا کنم. چنین شکی از طرف من که سال‌هاست موضوع مورد علاقه‌ام مربوط به تاریخ فلسفه است عجیب است.

اما حالا می‌دانم چه چیزی در آن دربارهٔ کانت و لایب‌نیتس پایان‌نامه نوشتن بود و در این مقالهٔ ارسطو غایب است: اتفاقی که در آن دو پایان‌نامه افتاد، این نبود که با جدا کردن و بازخوانی بخش‌هایی از متن از تفسیر خاصی دفاع کنم. بلکه تفسیری که از آن دفاع می‌کردم و در هر دو مورد بسیار شاذ بود، راه به این برد که در تلاش برای برقراری انسجام، به استدلال‌های فلسفی‌ای برسم که به‌خودی‌خود قابل دفاع و جالب بودند. مثلاً آن استدلال‌های پایان‌نامهٔ کانت دربارهٔ رابطهٔ مکان مطلق و مکان جزئی و اهمیت صورت به عنوان امکان تعین‌بخشی نه خود تعین. یا آن استدلال‌های پایان‌نامهٔ لایب‌نیتس دربارهٔ نسبت کمیت و کیفیت و انواع مختلف رابطهٔ جزءوکل. این‌ها استدلال‌هایی بودند که جدا از متن تفسیر یک فیلسوف هم می‌شود ارائه‌شان داد و قابل درک و بحث‌اند. گرچه رسیدن به آن‌ها برای من از مسیر تلاش برای فهم فیلسوفی خاص بود. شاید نزدیک به آن نوع ایدئال اندیشیدن با فیلسوف. اما متن فعلی از آن استدلال‌ها خالی است. و انگار تقلیل پیدا کرده به تفسیری از مسئله‌ای خاص در کنار چند تفسیر موجود دیگر که شاید دعوایشان بر سر این باشد که کدام شواهد متنی بهتری دارد.

این وضع نمی‌تواند ادامه پیدا کند. نمی‌توانم بر سر نوشتن هر مقالهٔ پایان‌ترم این حس سرگشتگی و نارضایتی را تجربه کنم. نگرانم که با همهٔ این توضیحات ظاهراً معقولی که گفتم، این وضع ادامه پیدا کند.