«عیب ندارد. اگر حس میکنی خوشت نمیآید، اجبار کردنت بیهوده است. راستش را بگویم، من با خیلی از مردها بودهام، اما بهنظرم بیشترشان از ترس بود. میترسیدم کسی نباشد که بغلم کند، بنابراین هیچوقت نه نگفتم. همهاش همین.»*
پس از تاریکی: هاروکی موراکامی. ترجمهی مهدی غبرائی. نیکو نشر.
فهميدهام كه در برخي معاشرين نزديكم چه چيز آزارنده است. اينكه وقتي نيستند كلا نيستند. يعني وقتي حضور فيزيكي و در لحظه ندارند حسي هم از بودنشان نيست. بعضا چنان ديدارشان مطلوب است كه سختي اصلا نبودنشان از يادم ميرود ولي واقعيت اين است كه در فاصلهي هر دو ديدار، نبودٍ مطلقشان برايم آزارنده ميشود، آنقدر كه نميفهمم اصلا چنين رابطه ميارزد يا نه، اما باز ديدار چنان مطلوب است و شدت حضور در ديدار آنقدر زياد است كه به رابطه دلگرم ميشوم، نميفهمم آدمي كه در حضورش انقدر هست چطور ميتواند در نبودش انقدر نباشد.
برعكس، آدمهايي هستند كه در نبودشان هم حس بودن دارند. نميدانم چطور اين كار را ميكنند، اما آدم همواره احساس ميكند مورد توجهشان هست، حتي اگر ديده نشود. آدم اطمينان دارد كه يك گوشهي ذهن و احساس اين آدمهاست، حس ميكند هميشه انقدر مورد التفات است كه هر زمان كه لازم شد برگردد و حضور بخواهد. آدم مطمئن است كه در همهي لحظههايي كه حضور و ديدار نيست جايي در وجود اين آدمها دارد.
شايد اين تقسيمبندي به يك تمايز بنادينتر برگردد. بهنظرم آدمهايي كه فهمشان از زندگي بر مبناي اتفاقات است بيشتر در دستهي اول قرار ميگيرند، منظورم كساني است كه همهي مسائل مهم زندگيشان يكسري اتفاق است كه يكجا شروع و يكجا تمام شده. برعكس آدمهايي هستند كه زندگيشان جرياني است، يعني نميتوانند يك اتفاق يا يك نقطه را در زندگي نشان دهند و بگويند برايشان مهم است، چيزي كه برايشان در زندگي مهم است جريانهايي است كه مدام به جريان اصلي زندگيشان اضافه ميشود و پرترش ميكند.
ارتباط با آدمهاي موقعاي (برابر جرياني) به من حس عدم اطمينان ميدهد. احساس ميكنم مورد توجه نيستم. دوستي داشتم كه بياغراق هر بار كه مرا ميديد احساس ميكردم دوباره عاشقم شده، حداقل از ديدنم هيجانزده شده، و بعد، وقتي كه همديگر را نميديديم انگار نه انگار، اصلا انگار احساس خاصي نيست، اصلا انگار احساسي نيست. براي من هيچوقت صرف ديدار كافي نبوده، براي همين همواره چيزي ناراضي كننده در اين ارتباطها هست، حس ميكنم نيستم، حس ميكنم ميتوانستم نباشم، حس ميكنم در كل نيستم، حس ميكنم چيزي به جريان زندگي يك آدم اضافه نكردهام، حس ميكنم بودنم و نبودم در كل فرقي ندارد، حس ميكنم كه من هم يك اتفاقم كه فقط در لحظهاي كه ميافتد مهم است و بعد ديگر نيست، اصلا نيست.
ارتباط با آدمهاي جرياني برايم اطمينان بخش است. حس ميكنم بخشي از يك جريانم كه حتي وقتي حضور ندارم تاثير دارم. انگار براي يك آدم ديگر هميشه هستم. حس ميكنم هر وقت بخواهم ميتوانم طلب ديدار كنم. اينكه همواره كسي هست كه در بخشي از ذهنش به من التفات دارد برايم آرامشبخش است، كيفيت زندگيام را در كل بهتر ميكند. نميدانم برخي چه ميكنند كه انقدر خوب به آدم اين حس را ميدهند كه هميشه برايشان هستي، شده در يك جايي در گوشهي ذهنشان، اما جايگاهت را داري، هميشه مورد توجهي.
اصرار داشت بگويم غايت رشته ما چيست. انتظار داشت بتوانم مشخص كنم كه در انتهاي هر دورهاي چه انتظاري از يك دانشجوي فلسفه دارند. خودش مثال زد كه در رشتهي آنها، پروژهي كارشناسي بايد در حد گردآوري اطلاعات باشد و كار دانشجوي كارشناسي ارشد از اين فراتر است و آنچه گردآوري ميكند بايد جالب هم باشد و در دكترا بايد خود را به مرزهاي دانش برسانند و بهاصطلاح يك قدم آن را جلو ببرند. پاسخ اوليه و سردستيام به اين اصرار همان قدر كه منتظَر است كليشه بود، گفتم كه استثنا در رشتهي ما نوع رويكرد و فلسفه است كه انتظار از دانشجو را در هر مقطع شكل ميدهد. حاصل ادامهي اصرارش و فشار من بر مغزم براي پاسخي قانع كنندهتر چنين شد:
مثلا اگر قصد تحصيل و كار و فكر در آنچه فلسفه تحليلي ميخوانند را داشته باشيد، انتظارات كمابيش شبيه انتظاري است كه از يك دانشجوي علوم پايه دارند. يعني توقع دارند كه بهتدريج از سطح گردآوري اطاعات به سطح توليد برسيد و بهتدريج اين توليد را بهبود بخشيد. از كارشناسي تا دكترا سيري است كه شخص ميآموزد امور مهمتر و بزرگتري توليد كند، مثلا از يك ايدهي بديع در مورد يك مقالهي نهچندان دشوار تا ايدهاي بديع در حل كردن مسئلهاي قديمي. احتمالا در بهترين حالت غايت در دورهي دكتري توليد چيزي است. البته اين توليد ميتواند سطوح گوناگون داشته باشد، از توليد يك نظريهي كامل (كه در دورهي دكترا بعيد است) تا توليد پاسخي بر حسب نظريهاي تا... البته از آنجا كه من در آكادمياي درس نخواندهام كه رويكردش تحليلي باشد ممكن است قضاوتم درست نباشد، اين چيزي است كه از دور بهنظر من ميرسد.
در جايي كه رويكرد غالب فلسفه اسلامي باشد (حوزه يا دانشگاه) انتظار از دانشجو (يا طلبه) بيشتر فهم است تا توليد. سطح دانشجو با ميزان فهمش مشخص ميشود. در هر سطح منتظَر است كه حدي از فهم حاصل شود. از فهم مطالب صرفا منطقي و استدلالهاي ساده تا فهم نظامهاي پيچيده.
البته من ميفهمم كه فهم و توليد بدون هم اتفاق نميافتد و امكان ندارد هيچ سيستم آموزشياي يكي را كاملا كنار بگذارد. بيشتر بحثم اين است كه در هر سيستمي تاكييد بيشتر بر كدام است. و انتظار مشخصي كه از يك دانشجو در هر سطح وجود دارد بر مبناي چيست.
بهنظرم دانشكدههايي با رويكرد بيشتر قارهاي جايي در اين بين هستند. انتظارشان حد مشخصي از فهم است و حد مشخصي از نوآوري و توليد، براي همين احتمالا بسياري از پاياننامهها تركيبي هستند از تفسيري از يك فيلسوف و پاسخي از جانب آن فيلسوف به يك مسئلهي جديد و البته همزمان اين انتظار كه دانشجو مسائل مختلفي را بفهمد.
فكر من و انتظاري كه از فلسفه خواندم دارم بيشتر به همان رويكرد فلسفه اسلامي نزديك است. يعني چندان مضطرب نميشوم كه چيز جديدي به ذهنم نميرسد و فكر نميكنم كه اوضاعم در فلسفه خيلي بد است كه هيچ نوآورياي ندارم. اگر بتوانم با سير منظمي چيزهاي بيشتري را بفهمم راضي خواهم بود، حداقل فعلا راضي خواهم بود. درنتيجه ترجيح ميدهم زمان بيشتري را به خواندن كتب كلاسيك اختصاص دهم، كتبي كه براي فهمشان همدلي و صبر لازم است و اين فهم كه به فيلسوف نميشود با خواندن ده، بيست يا صد (حتي پانصد) صفحه انتقاد كرد. و خواندن مقاله برايم چندان ساده نيست. و البته آينده بسيار نگران كننده است. من البته معتقدم كه هر فهمي را بايد نوشت و اگر فهمي نتواند نوشته شود فهم كاملي نيست. اما درس خواندن در يك رشته بدون عطش توليد در آن، براي آيندهي حرفهاي هيچ خوب نيست. اما بدي فلسفه هم همين است، اصلا نميشود برخلاف رويكري كه داري عمل كني. من حتي اگر اراده هم كنم نميتوانم به سمت توليد انبودهتر پيش بروم (بماند كه اصلا نميتوانم اراده كنم). اصلا خود فلسفهها كل منسجمي هستند، روش تحقيق و آموزش و... شان را با خودشان دارند. واقعا سخت ميشود يك ويژگي را از يككدام برداشت و همينطور چسباند به ديگري، حالا هي برويد نشريهي تخصصي فلسفهي اسلامي دربياوريد.
اما تو که در بودنت توانستی نباشی حتی اصلالاصول را هم نقض کردهای٬ پس تو فقط به خانه برگرد.
پینوشت: طبعا این عبارت «تو فقط به خانه برگرد» از وبلاگ الدفشن آمده ولی احساس من این بود که یادآوری این موضوع مثل این است که فارسی زبانی در کتابش بعد از نقلی از حافظ به او ارجاع دهد.
اين نامه را برخي از اعضاي كتابخانهي ملي در اعتراض به برخي از مشكلات نوشتهاند، من هنوز اين نامه را امضا نكردهام، دليلش اين نيست كه مشكل پاركينگ و گيت و اينترنت را حس نميكنم، هنوز نامه را امضا نكردهام چون حس ميكنم مشكل من با كتابخانهي ملي دقيقاً اينها نيست، احساس ميكنم آنچه در كتابخانهي ملي مرا آزار ميدهد در اين نامه بازتاب نيافته.
اين نامه بندي دارد با عنوان: «نحوهی برخورد کارکنان حراست کتابخانه با مراجعین» و بخشي از اين بند چنين است: «گاهاً مشاهده میشود که پرسنل محترم حراست تذکراتی به اعضای کتابخانه میدهند که منطقاً و اخلاقاً صحیح نیست؛ منطقاً از این باب که، بانوان با رعایت شئونات همچنان تحت تذکر ایشان قرار میگیرند، و اخلاقاً از این باب که به نظر میرسد بسیار زیبندهتر است که پرسنل خانم، به خانمهایی که شئونات را رعایت نمیکنند تذکر دهند.»
من احساس ميكنم كه اين لحن براي اتفاقي كه واقعاً در كتابخانه ميافتد زيادي ملايم است. و عمق تاثير را نشان نميدهد. شايد بهتر باشد كه دقت كنيم دربارهي چه محيطي حرف ميزنيم: كتابخانهي ملي سالها است كه براي ثبتنام اعضا مقررات خاصي دارد، حداقل مدرك براي عضويت كارشناسي يا داشتن شرايط نخبگي است (دانشجويان كارشناسي بدون داشتن شرايط نخبگي نميتوانند در اين كتابخانه عضو شوند). هر محيط علمي و پژوهشي كه اعضايش قشر دانشگاهي هستند اقتضائات خاصي دارد. فارغ از اينكه مدرك تحصيلي افراد چه باشد، محيطي كه افراد به خاطر فعاليت علمي در آن جمع شدهاند شؤون خاصي دارد. هر نوع برخورد و تذكري شايستهي چنين مكاني نيست. و مهمتر اينكه تذكر نبايد بهگونهاي باشد كه مانع از فعاليت علمي شود.
در كتابخانهي ملي مسائلي بسيار اهميت دارند كه تناسبي با فضا ندارند: اندازهي مانتو، داشتن مقنعه و... مسئولين متعددي وجود دارند كه بر رعايت اين نكات نظارت ميكنند. بعد از آبسردكنهاي متعدد اولين چيزي كه در كتابخانه توجه را جلب ميكند تعداد زياد پرسنل حراست است كه مدام در تمام سطح كتابخانه راه ميروند و هر چيزي را تحتنظر دارند.
اين تعداد پرسنل حراست تنها براي كنترل رفتار مراجعين است نه حفظ امنيت آنها. و احساسي كه از حضور اين افراد منتقل ميشود عدم امنيت رواني است. تعداد زيادي از افراد مجازند هر چيزي را كه خلاف بدانند عليهش اعتراض كنند. من در كتابخانهي ملي مدام احساس ميكنم كه تحت نظرم و خودم را آماده كردهام كه به هر اعتراض پيشبيني نشدهاي جواب دهم. اين ميزان از تذكر براي چيني محيطي واقعاً آزارنده است، محيطي كه قرار بود تامين كنندهي آرامش براي فضايي علمي باشد به مدد پرسنل حراست تبديل به محيطي استرسزا شده كه در آن هر لحظه بايد مراقب باشي كه دست از پا خطا نكني تا با تذكر يك مسئول حراست كل آرامش روز كاريت خراب نشود.
پرسنل حراست كتابخانه خود را مجاز ميدانند كه در هر شرايطي هر تذكري كه به ذهنشان ميرسد را به افراد بدهند و اين به وضوح آرامش و امنيت رواني را از بين ميبرد. مواظبت دائم براي تذكر نگرفتن بخشي از انرژياي كه بايد براي تحقيق گذاشته شود را ميگيرد و مهمتر از آن نبودن توجيهي مشخص براي اين تذكر هاست.
تجربهي شخصي من اين است كه اين تذكرها در وقت و بيوقت مزاحم كار بسياري از افراد شدهاند، انگار اين درك عمومي وجود ندارد كه كسي كه به كتابخانهي ملي آمده يا نياز به محيط مناسب و آرام براي كار علمي داشته يا نياز به منابعي كه جاي ديگري يافت نميشود و اين تذكرهاي گاه و بيگاه براي چنين شخصي هزينهي زيادي دارد زيرا مانع از كاري ميشود كه كتابخانه براي كمك به انجام آن پديد آمده. تذكرهايي كه حد يقف ندارند براي افرادي كه انرژي رواني و زمانشان را براي كار علمي نياز دارند بسيار هزينهزا است.
شايد وجود قوانين مشخص و نظارت بر انجام آنها موجه باشد اما نظارت بر اين قوانين نبايد به گونهاي باشد كه اصل موضوع را زير سوال ببرد. تذكر حراست در ورودي كتابخانه (براي چنين محيطي) به حد كافي آزارنده و غيرقابل توجيه هست اما آنچه فضاي كتابخانه را براي من نامناسبتر كرده حركت پرسنل در محيط كتابخانه و تذكر دادن است، دوباره به ياد بياوريد كه كسي كه در محيط كتابخانه قدم ميزند عمدتاً دانشجو يا پژوهشگري است كه بعد از چند ساعت كار فكري مشغول استراحت كوتاهي است تا بتواند دوباره به كارش بپردازد. و آنچه اين روزها مرا شگفتزده كرده كشيده شدن اين تذكرها به سالن مطالعه است!
اينها مشاهدات امروز من در سالن مطالعهي عمومي كتابخانهي ملي است: من در سالن عمومي كتابخانه كه بخش زنانه و مردانهاش جداست دو بار از طرف مأمور مرد حراست كه به بخش "زنانه" آمده بود، با اين تذكر مواجه شدم كه "جمعتر" يا "درست" بنشينم و يكبار هم كتابدار شرمنده به طرفم آمد كه خسته نباشي ولي مأمور حراست آن بالا ايستاده نگاهت ميكند كمي درستتر بشين، دوبار هم شاهد اين بودم كه مسئول حراست به افرادي كه به علت نبود جا روي زمين نشسته بودند تذكر داد، يكبار مأمور حراست آمد و نام كسي را كه مانتويش از نظر او كوتاه بود (در سالن) نوشت، و در آخرين حضور ظفرمندانهاش در سالن بهطرف من آمد، كارت كتابخانهي مرا گرفت و وقتي با تعجب پرسيدم كه مشكل چيست، گفت "موهاتون پيداست" روسري من چنان جلو بود كه نميتوانست مويي پيدا باشد، با تعجب نگاهش كردم كه كدام مو، و جوابش شگفتزدهام كرد "موهاتون از پشت اومده بيرون" و در جواب شگفتي من گفت كه همكارم هم تذكر داده است، فقط يادآوري كردم كه همكارش در مورد نحوهي نشستن من تذكر داده نه در مورد مويي كه از پشت روسري در سالن "زنانه" بيرون ريخته و توسط مأمور حراست از بالاي پلهها ديده شده.
اينها شايد نكتهي مهمي نباشد ولي به ما يادآوري ميكند كه مهمترين دغدغهي مسئولين كتابخانهي ملي در شلوغترين روزهاي كارش چيست و بيتوجهي به شرايط درس و مطالعه و پژوهش تا كجاست. عدم درك نسبت به شرايط كار فكري كردن تا جايي است كه مامور حراست اجازه دارد به درون سالن مطالعه بيايد، يعني جايي كه كسي در آن كاري جز خواندن و نوشتن نميكند، و مستقيماً در حيني كه كسي مشغول كار كردن است به او تذكر دهد. طبعاً مأمور حراست مقصر نيست مسئوليت بهعهدهي مسئولي است كه وظيفهاش فراهم كردن شرايط كار علمي است و هنوز از حداقلهاي شرايط رواني لازم براي اين كار با خبر نيست.
من در اين كتابخانه احساس امنيت رواني نميكنم، نه فقط براي اينكه قوانينش سخت و غيرمنطقي و با توجه به شرايط نامناسب است، بلكه بهخاطر اينكه اين نگاه كلي كه فضاي كار علمي شرايط خاصي دارد در پرسنل و مديريتش نيست. همواره ممكن است اتفاق پيشبيني ناشدهاي از طرف پرسنل رخ دهد كه بهطور كلي مانع از هر كار فكري شود. رفتن به كتابخانهي ملي در اوج روزهاي كاري يك ريسك بزرگ است، اگر حادثهاي رخ ندهد، به دليل بودن امكانات (مثل برخي كتب)، كار سريعتر پيش ميرود ولي همواره اين احتمال هست كه كسي با رفتاري تمام روز كاريت را نابود كند. براي همين ميگويم كه مهمترين چيزي كه كتابخانه ملي ندارد امنيت خاطر است. يعني اين اطمينان كه در محيطي هستي كه مسئولينش هم اقتضائات آن را درك ميكنند و سعي نميكنند كاري كنند كه مانع انجام فعاليتت شوند.
راستي از بين مديران پيشين كتابخانه (از ايرج افشار تا محمد رجبي و...) چه كساني ميتوانستند شرايط كار علمي را درك كند و فضا را طوري سامان ندهد كه مزاحم اين فعاليت شود؟
من بارها با اين مسئله مواجه شدهام: اساتيدي كه سعي ميكنند متفاوت رفتار كنند و به همهي قيدوبندهاي محيط دانشگاهي [ايران] تن ندهند بعد از مدتي معترضند كه دانشجويان حد را نگه نداشتهاند. احساس ميكنند كه نخواستهاند دانشجويان را محدود كنند ولي آنها هم نفهميدهاند كه تا كجا پيش بروند. يكجورهايي شبيه سوء استفادهي از آزادي. اساتيد بسياري را ميشناسم كه نخواستهاند به عرف جامعهي دانشگاهي ايران تن دهند و بعد از مدتي معترض شدهاند كه بچهها از اين موضوع سوء استفاده كردهاند.
طبعاً چنين وضعي خوشايند نيست، اولاً بهخاطر اينكه اين اساتيد از لحاظ رفتاري متفاوت بعد از مدتي شبيه ديگر اساتيد ميشوند، اما مسئله وجوه ديگري هم دارد.
راستش من اصلاً فكر نميكنم تقصير از دانشجوي "بيجنبه" است كه حد را نفهميده بلكه علت چيز ديگري است. عرف جامعهي دانشگاهي ايران، كه روابط استاد و دانشجو بهطور معمول در آن تعيين ميشود، هرقدر هم كه نامطلوب باشد، بالاخره در طي ساليان زياد شكل گرفتهاست و افراد بسياري در طي سالهاي زيادي وجوه مختلف آن را ساختهاند. افراد در همان ابتداي ورودشان به اين جامعه هنجارهاي حاكم بر آن را ياد ميگيرند ، اين جامعه بهطور ناخودآگاه بسياري از وجوه رفتاري آنها را شكل ميدهد. افراد حتي بدون اينكه خود متوجه شوند ياد ميگيرند كه در اين جامعه چطور رفتار كنند.
حالا فرض كنيد كه كسي (مثلاً استادي) ميخواهد برخلاف بسياري از اين هنجارها عمل كند و البته بهدليل نارضايتي عمومي از اين هنجارها بسيار هم مورد استقبال واقع ميشود. افراد (دانشجويان) ميفهمند كه اين شخص نميخواهد به قيدوبندهاي مزاحم پيشين (مثلاً در مورد ارتباط استاد و دانشجو) تن دهد. اما از كجا قرار است مشخص شود كه اين طغيان نسبت به هنجارهاي موجود تا كجاست؟ و چه معجزهاي قرار است رخ دهد تا دانشجويان فقط به همان هنجارهايي معترض باشند كه استاد معترض است؟
وقتي درخواست ميكنيم يا نشان ميدهيم كه قصد عبور از برخي هنجارها را داريم چه تضميني هست كه بر سر محدودهي اين هنجارها و هنجارهاي جايگزين با ديگران توافق داشته باشيم؟ جامعهي دانشگاهي پيشين با همهي افراد و ابزارش ما را آموزش داده و بسياري از وجوه رفتاري ما را (بهطوري ناخودآگاه) شكل داده، در صورت كنار گذاشتن آن، البته ميتوان بر سر تعداد محدودي قاعدهي جديد توافق كرد ولي تعداد موقعيتها هميشه بينهايت است و يك شخص بهتنهايي نميتواند تكليف همهشان را مشخص كند. خيلي عجيب است كه يك شخص بتواند همهي كاري كه يك جامعه در طي مدت طولاني كرده (هنجار سازي و آموزش هنجار) را يكتنه انجام دهد. آدمها بهراحتي ميفهمند كه كسي با هنجارهاي موجود مخالف است اما سخت است كه تمام تبعات هنجارهايي را كه يك نفر بهطورشخصي به آن معتقد است را دريابند.
اساتيدي كه نميخواهند به همهي هنجارها تن دهند چند دستهاند، بسياري از اين افراد دورهي دانشجويشان را در محيط آكادميك متفاوتي گذراندهاند و به تربيت جامعهاي ديگر خو كردهاند، طبعاً انتقال دادن همهي آن ترتبيت كه توسط مجموعهاي از افراد و عوامل رخ داده است توسط يك شخص ممكن نيست. اساتيدي از اين دست ديدهايم كه سعي كردهاند طبق هنجارهاي جامعهي ديگر رفتار كنند و در ابتدا نيز بسيار از آنها استقبال شده ولي تنش بهزودي شروع شده، زيرا انبوه دانشجويان نتوانستهاند همهي هنجارهاي محيطي كه تجربه نكردهاند را حدس بزنند و بر سر حدود كنار زدن هنجارهاي موجود دچار اختلافنظرند.
اساتيد ديگري هم هستند كه در همين جامعه تربيت شدهاند اما نسبت به آن ياغياند، يعني در دورهي دانشجويشان ياغي بودهاند و حالا هم ياغياند، اينها معمولاً نسبت به دستهي اول موفقترند زيرا ميدانند كه چه هنجارهاي مشخصي را در جامعهي كنوني نميپسندند و تنها روي جايگزين همانها توافق ميكنند.
اما موفقترين اساتيد، اساتيدي هستند كه اصلاً هنجارزايند. برخي ويژگي شخصيتيشان اينطور است كه ذاتاً با خودشان هنجار ميآورند. اما اين دست افراد كماند و كساني كه ذاتاً توانايي هنجارزايي ندارند اگر كه نخواهند به هنجارهاي موجود تن دهند نميتوانند هنجارهاي ديگري را جايگزين كنند. براي آدمهاي متوسط (و متوسط بودن اصلاً بد نيست) جايي براي انتقاد از اينكه ديگران هنجارشان را درنيافتهاند نيست، آدم اگر چنان قدرتي ندارد كه يك تنه كاري كه جامعهاي در سالها كرده، را بكند، بهتر است اعلام برائت از هنجارهاي موجود نكند يا حداقل از اينكه ديگران حد مورد نظرش را نفهميدهاند عصباني نشود.
مسئله بعدي شخصي هم دارند، مثلاً من "تعهد" در رابطه را چنان كه عرف ميفهمد نميفهمم ولي تعريفي از تعهد دارم كه برايم بسيار مهم است و طبعاً توقع رعايتش را دارم. قبلاً عصباني ميشدم كه با اين تعريف حداقلي من از تعهد چرا آدمها رعايتش نميكنند. اما حالا برايم طبيعيتر شده كه آدمها قرار نيست دركي از آنچه من به آن تعهد ميگويم داشته باشند. آنها تعهد عرفي را ميفهمند و ميدانند كه آن را ميخواهند يا نه. اما در مورد پذيرش تعهدي كه من از آن حرف ميزنم حتي توضيحش براي يك آدم كافي نيست. نميتوانم برايش تعريفم از تعهد را بگويم و بعد بپرسم كه آن را ميپذيرد يا نه، زيرا اين تعهد روي وجوه بينهايتي تاثير ميگذارد كه با يك توافق ساده بهدست نميآيد و با يك تعريف ساده درك نميشود. شايد تنها در پس يك دوستي عميق و شناخت حقيقي چنين درك مشتركي از تعهد و تبعاتش پيش بيايد.
زندگيام كلاً پريوديك است، منظورم فقط اين چرخهي حقارتبار سيزيفوار نيست، دورههاي مختلف در زندگيام مدام تكرار ميشوند. يكي از اين تكرارهاي مدام تكرار پيري و جواني است. مدام پير ميشوم و دوباره جوان ميشوم و دوباره پير ميشوم... اتفاقاً الان در يكي از دورههاي پيريام به سر ميبرم. اين دورههاي پيري اغلب پس از يك واقعهي سخت در دوران جواني پيش ميآيد و يكجور دورهي آرامتري است.
در دورههاي جوانيام حساسترم و زودرنج، زود عصباني ميشوم و عكسالعملهايم شديد و تند است. هر چيزي ميتواند بهغايت خشمگين و منزجرم كند. راحت هم هيجان زده ميشوم. جوان كه باشم معمولاً بيحوصلهام ولي پرارتباط، غرقم در انواع ارتباط و حوصلهي هيچكدام را هم زياد ندارم. آدمهاي زيادي وارد زندگيام ميشوند وتنظيمشان مدام به دردسرم مياندازد. كارهاي متنوع ميكنم و زياد مينويسم. ديدن آدمهاي جديد و كشش و جاذبهي دوطرفه هيجانزدهام ميكند، برايم مهم است كه ديده شوم و ببينم. روابطي كه در اين دورهها آغاز ميشوند معمولاً شروعهايي عجيب و هيجانانگيز دارند كه برايشان انرژي بسياري گذاشتهام ولي خيلي كوتاهند و زود حوصلهسربر ميشوند. اين دورهها زياد كار ميكنم ولي بيربط و مدام عصبانيام كه به حد كافي كار نميكنم.
وقتهايي كه مثل حالا پيرم، زندگي آرامتر است. اگر از تعداد معاشرينم بپرسند چنان كُند جواب ميدهم كه انگار هيچكس واقعاً هيچكس نيست، بعد كمكم يك آدمهايي ميآيند رو، آدمهايي كه طولانياند و عميق و هميشه هستند، معاشرينم كسانياند كه هميشه هستند و آدم براي تعيين جايشان در زندگي مذبذب نيست. خودم هم يكطور جانآرامتري هستم، بيشتر غمگينم تا عصباني، مرور خاطرات ديگر عصبانيام نميكند فقط غمي طولاني است كه هي... دورهاي ديگر هم گذشت. لباس پوشيدنم هم يكطور آرامتري ميشود، از تنوع و جسارتش كم ميشود، ترجيح ميدهم چند روز پشت سر هم لباس واحد آرامي كه به جانم نشسته را بپوشم يا لباسهايي شبيه هم با رنگهايي تيره و مات. ياغيگريام هم كمتر ميشود انگار كه يك تعلق به ارزشهاي طبقهي متوسط شهري دوباره در من پيدا ميشود، سعي ميكنم با همه چيز كنار بيايم. اين دورهها اگر سفر هم بروم دلم آرامش ميخواهد نه اتفاقي پيشبينيناشده و هيجان ديدن آدمهاي جديد يا آدمهاي قديم در موقعيتهاي جديد. دلم توجه و ديده شدن نميخواهد، محبت قديمي را ترجيح ميدهم. نرمترم و ميتوانم بيتوقع مهر بورزم و راحتترم اگر به جاي تحسين محبت شوم.
همينديگر، اين دورههاي پيري حاصل زجرهاي دوران پر فراز و نشيبتر جواني است. حالا دوباره دارم پير ميشوم، مدتي است كه يك بحران جواني ديگر را پشت سر گذاشتهام و حالا ديگر نه عصبانيام و نه حسرت ميخورم، ميدانم مدتها زندگيام فراز و نشيب ناگهاني شديدي نخواهد داشت و همه چيز تحت كنترل است. مهمترين بخش دورهي پيري هم همين است، اينكه گرچه تحولات در آن اندك است ولي بسيار عميق و شخصي است، انگار كه هيچ موجود خارجياي نميتواند بر آدم تاثير بگذارد و آدم فقط خودش است و خودش تا كمكم تغييراتي كه قرار است در اين دوره رخ دهند پخته شوند، تغييراتي كه اصيلتر و درونيترند.
خشونت: یکچیزهایی را آدم باید در کودکی یادبگیرد، از سنش که بگذرد دیگر قابل جبران نیست مثلا آدم باید تا کودک است مکانیزم دفاعی خودش برابر خشونت را پیدا کند. من در کودکیام نتوانستم این مکانیزم را پیدا کنم و همین باعث شده برابر هر گونه خشونتی بیدفاع باشم، دقیقاْ بیدفاع. کمترین حد خشونت کافی است که دیگر نتوانم هیچکاری انجام دهم. وقتی خشونت میبینم خودم را میبازم واژهاش دقیقا همین است خودم را میبازم، دیگر نمیتوانم از خودم دفاع کنم، نمیتوانم خودم را جمع کنم و بهترین یا حتی بدترین تصمیم را بگیرم، اصلا دیگر نمیتوانم تصمیمی بگیرم و کاملا منفعل میشوم، منفعلِ منفعل، رفتارم از کنترلم خارج میشود، انقدر بیدفاع میشوم که ممکن است هر آسیبی ببینم.
این همه بیدفاعیام برابر خشونت و اینکه در بیستویک سالگی هنوز نمیدانم برابر مصادیق مشخص خشونت روزمره چه کنم، حاصل تربیت خانوادگی است. بله، فکر میکنم وظیفهی خانواده اصلا این نیست که کودک را از هر خشونتی حفظ کند، آدم اگر تا یک سنی مکانیزم دفاعی خودش را پیدا نکند دیگر هیچ وقت نمیتواند برابر خشونت از خودش دفاع کند، این مکانیزم میتواند هر چه باشد از خشونت متقابل گرفته تا فراموشی و حفظ آرامش و بیتفاوتی و حتی دوست داشتن خشونت و... بهنظرم هر کودکی که بهطور طبیعی بزرگ شده باشد به حد کافی با خشونت مواجه میشود که یاد بگیرد چطور با آن برخورد کند.
من چندان در محیط طبیعیای بزرگ نشدم (بهتر است بگویم در محیط معمولی بزرگ نشدهام)، دوران کودکیم مصداقی از زندگی در پر قو بوده، البته نه از حیث رفاه که اتفاقا خانوادهام آنقدرها مرفه نبودند و مهمتر از آن، به دلیل جمعیت بالا امکانات هیچ وقت از حدی بیشتر نبود، بلکه زندگیام در پر قو بود از این نظر که در آن خشونت آشکار حقیقتا حداقلی بود. شما نمیفهمید منظورم از حداقلی چیست یعنی باورتان نمیشود که در این حد بوده باشد. اول این را توضیح دهم که در کودکی من سبک زندگی ما در کل کمی روستایی بوده، یعنی اینکه تا سالها همهی داییهای من و پدربزرگم در یک ساختمان بودند و خانهی ما و خاله که تنها به عنوان خوابگاه پدران استفاده میشد دو کوچه با این مجموعه فاصله داشت. یعنی من در تمام کودکیام در یک ساختمان کنار دایی و خاله و... همراه کلی دخترخاله و دختردایی بزرگ شدم (بله، من تا سالها حتی پسردایی هم نداشتم)، طبیعی است که چنین خانهای همواره محل رفتوآمد تعداد زیادی آدم غیرساکن بود. در چنین جمع شلوغی خشونت ندیدن واقعا باید سخت باشد.
در سالهای کودکی من در این ملغمهی عجیبی که خانواده بود همه بهطرز باورنکردنیای ملایم بودند، البته در سالهای بعد اینطور نماندند ولی در آن سالها اساسا هیچ دو بزرگتری با هم هیچ اختلاف و دعوایی نداشتند، حداقل خیلی مقید بودند که اختلافات در جمع خانواده دیده نشود. من تا سالها فکر میکردم امکان ندارد که هیچ زن و شوهری اختلاف نظر داشته باشند، فکر میکردم اینکه صدای کسی در خانه برود بالا افسانه است، حداقل خیلی دور است یعنی اصلا برای آدمهایی شبیه ما نیست. اینکه مادری فرزندش را بزند هم که فقط مربوط به افسانههایی بود که حتی زیاد از آنها خبر نداشتم. در بین این همه خانواده کمتر کسی اهل فیلم دیدن بود، البته چند نفری بودند اما این اتفاق در سطح خانواده نمیافتاد انقدر کنار هم بودن وقتگیر و جذاب بود که نیازی به فیلم و ماهواره و بازیهای کامپیوتری نباشد. نه اینکه اینها نباشند اتفاقا بودند اما کسی وقتش را با آنها نمیگذراند، یعنی من حتی با خشونت از این راه هم آشنا نشدم. غیر از این بزرگترهای زیادی مؤدبِ اطوکشیده که هیچوقت حتی به شوخی کلمهی توهینآمیزی نمیگفتند بچهها هم جملگی همینطور بار آمده بودند. ما شش نوهی حدودا همسن بودیم که همواره مشغول بازی بودیم اما من یادم نمیآید که در هیچ بازیای همدیگر را زده باشیم، اینکه هیچ پسری بین ما نبود فقط تا حدی لطافت شیطنتآمیز فضا را توجیه میکند. عجیبتر از زدن همدیگر فحش دادن بود، ما واقعا بلد نبودیم که فحش بدهیم، هیچ منبعی چنین مهارتی را به ما یاد نداده بود. تعداد کمی حرف توهینآمیز بلد بودیم که بدترینشان خر و بیشعور بود. باور نمیکنید؟ من هنوز هم از شنیدن کلماتی که حتی خیلی هم توهینآمیز نیستند معذب میشوم. حتی شنیدن توهین هم مهارتی است که نیاز به آموختن دارد.
اوضاع به همین روالی که گفتم طی شد تا اینکه خانوادهی دایی سومی ناگهان به مجموعه اضافه شدند. قبلش نبودند و من هم نمیدانم کجا بودند ولی ناگهان در حوالی چهارسالگی من مجموعهی جدیدی شامل دو دختر دایی و یک پسر دایی به خانه اضافه شدند. این خانوادهی جدید واقعا عجیب بودند میتوانم بگویم تا مدتها موضوع بررسی و کنجکاوی ما بودند. اولا فحشهای عجیبی بلد بودند که ما معنای هیچکدام را نمیدانستیم دوما از آنها استفاده میکردند آن هم جلوی پدر و مادر و بزرگترها، از همه عجیبتر اینکه همدیگر را میزدند! تا مدتها بزرگترهای مضطرب شده سعی میکردند با خانوادهی جدید مذاکره کنند: که بچههایشان را تنبیه بدنی نکنند، وقتی با هم دعوایشان میشود صدایشان را بالا نبرند، اختلاف و ناراحتیشان را مخفیانه اعلام کنند و مهمتر از همهی اینکه وقتی یکی از بچهها خانهی آنها است با هم دعوا نکنند... بچههای این خانوادهی جدید خیلی زود قدرت را در دست گرفتند، هیچکدام ما نمیدانستیم باید برابرشان چه کنیم، آنها به وضوح از ما قدرتمندتر بودند و ما تازه فهمیده بودیم که میشود در دعوا همدیگر را زد و... پسردایی تا سالها بهترین دوست من بود ولی انکار نمیکنم که هنوز هم گاهی که حرف میزند معذب میشوم. یعنی احتمالا شما نمیتوانید حد مؤدب بودن و اطوکشیده بودند اعضای خانواده تا قبل از آمدن این خانوادهی جدید را درک کنید.
من بعد از چهارسالگیام نمونههای محدودی از خشونت دیدهام اما خشونتی که به شدت تقبیح میشد و سعی میشد که از ما دور شود. اما این دیگر فایدهای نداشت، چهارسالگی برای اینکه یادبگیرم که آدم باید برابر خشونت خودش را کنترل کند دیر بود. برای همین هنوز هم همین مصداقهای کوچک خشونت روزمره مرا ناتوان میکند: همین توهینی که اگر رانندگی کنی هرروز در خیابان میشنوی، همین متلکهای روزمره، همین لحن استادی که از من خوشش نمیآید، همین لحن دوستی که فقط حاصل نارضایتیاش از رابطه است... بهنظرم خشونت کردن اولین عکسالعمل خیلیها نسبت به کمترین ناخوشایندی است و انقدر این خشونت عادی است که تقریبا همه میدانند برابرش چه کنند. در نزدیکترین آدمهایم (البته غیر از خانواده که هنوز استثتایند) همین نوع خشونت را دیدهام، این خشونت معمولا پنهان است یعنی خشونت هست ولی نمیتوانی چیزی را نشان دهی و بگویی این مصداق خشونت است، اما من شدیدا احساسش میکنم، در لحن آدمها، در نحوهی نگاه کردنشان... معمولا فکر میکنند که خشونت اندک مشروعترین شیوهی ابراز ناراضیتی از یک موضوع است، از نظر عمدهی آدمها این حد خشونت که چیزی نیست. انگار فرق اساسی باشد میان خشونت کم و خشونت زیاد و آنچیزی که مذموم است خشونت زیاد است. اما برای من اینطور نیست، لابد بهخاطر حساسیت بیش از حد و ناتوانی برای دفاع از خود حتی برابر کمترین حد خشونت.
بیماری است دیگر، بیماری است که نمیتوانم این حد از سم را هضم کنم. بیماری است که آدمها را با حد خشن نبودنشان اندازه میگیرم. بیماری است که حس خشونتیابم انقدر قوی است.
محیط برای من همیشه زیادی خشن است فقط محبت است که هنوز میتواند بعد از این همه خشونت ترمیمم کند. بهنظرم باید خیلی زود دربارهی خانوادهای که محبت مجسم بود و اینکه این محبت چطور بیمارم کرده بنویسم. از اینکه چقدر ناراضیام هم از حساسیتم برابر خشونت و هم ظرفیت بینهایتم برای محبت.
1. «قوي كردن قوهي خيال كاري ندارد، كمي كه رياضت بكشيد اين قوه فعال ميشود و به مرتبهي ديدن صور در عالم مثال ميرسد و تواناييهايي كسب ميكنيد، مثلاً از علوم غريبه آگاه ميشويد و باطن آدمها را ميبينيد يا نيروهاي عجيب پيدا ميكنيد، اينها كاري ندارد، هر كس كمي سختي به تنش بدهد به اينها ميرسد. اما فلسفه براي عالم عقل است با اين كارها نميشود عقل را بالا برد، فلسفه آدم را به عقل ميرساند، در فلسفه اين معقولات را ميفهميد و نفستان از عالم خيال فراتر ميرود. آنچيزي كه ارزش دارد عقل است وگرنه به خيال كه همه با كمي تلاش ميرسند.»*
2. گاهي فكر ميكنم پيشرفتن و درگيرتر شدن با فلسفهي اسلامي چه تاثيري بر سبك زندگيام خواهد گذاشت، فكر ميكنم چه تبعاتي براي زندگيام دارد، فكر ميكنم، فكر ميكنم، فكر ميكنم و بعد ميبينيم در واقع فكر نميكنم بلكه تنها سعي ميكنم تخيل كنم كه سارهي بيشتر گرهخورده با فلسفهي اسلامي چه شكلي ميشود. بعد ميفهمم كه خيال به پاي عقل نميرسد. بلايي كه عقل ميتواند سر آدم بياورد را حتي قويترين خيال هم نميتواند تصور كند. زماني كه اعتقادات شديد مذهبي داشتم و سراغ علايق فلسفيام ميرفتم فكر ميكردم كه مگر اين تفكر چه ميتواند با من بكند كه اين علقهی به مذهب از بين برود؟ نميتوانستم هيچ حالتي را تخيل كنم كه در آن اين فكرها (به هرچه هم برسم) حتي كمي رابطهام با مذهب را تحت تاثير قرار دهد. هميشه همينطور بوده، هيچوقت نتوانستهام با خيالم تبعات يك فكر عقلي را تصور كنم. در آغاز هيچ فكري، وقتي هنوز عقلم در آن پيشنرفته، نتوانستهام با خيالم پيشبيني كنم كه پيشرفتن در آن فكر چه تبعاتي دارد. هربار كه سعي ميكنم پيش از پيشرفتن تبعاتش را تصور كنم ميفهمم كه خيال جاي عقل را نميگيرد، تنها ميتوانم با عقلم آن فكر را پيش ببرم تا بفهمم چه ميشود، وگرنه قبل پيشبرد عقلي تصور كردن به كمك خيال به جايي نميرسد.
3. «... درست در همين لحظهي روشنگر بود كه نوآموز فلسفه با پرسشي صريح و تلخ روبهرو شد كه آتشينترين و مهيجترين مناقشهاي را برميانگيخت كه تا كنون در كل تاريخ اين كشوري كه هيچ كس در آن نميميرد، پيش آمده است. اين همان سوالي است كه روح پرواز كنان بر فراز آب آكواريوم از نوآموز فلسفه پرسيد كه تا بهحال از خود پرسيدهاي آيا مرگ براي همهي موجودات زنده يكي است، اين موجود زنده چه جانور، از جمله انسان، باشد، چه گياه، از سبزهاي كه بر آن راه ميروي تا سيكيوآيادندرونژيگانتوم صد متري، آيا مرگي كه آدمي را ميكشد كه ميداند در حال مرگ است، همان مرگي است كه اسبي را ميكشد كه هيچگاه از مرگ چيزي نخواهد فهميد...»**
غير از اينكه معمولاً خواندن كتابهاي ساراماگو مرا هيجانزده نميكند، آنچه در ادامهي اين قطعه ميآورد مشخصاً برايم نااميد كننده است. همين قطعهي كوتاه شما را ياد چند فيلسوف مياندازد؟ ياد چند انديشهي درخشان معاصر؟ اما فكر ميكنيد بحث چطور ادامه پيدا ميكند؟ آنقدر كه از دلش يك فلسفهي اگزيستانس درآيد؟ نه! ساراماگو در ادامه نه هايدگر ميشود نه سارتر نه... حق هم دارد قرار هم نيست بشود ولي اصلاً كاش اين قطعه را شروع نميكرد يا حداقل ادامهاش نميداد. حسي كه اين قطعه به من ميدهد اين است: خيالي كه تنها تا سر مسئله رسيده. انگار كه مشكل تخيل تنبل من نيست، حتي قويترين تخيل هم فقط تا دم موضوع ميرود، ورود به موضوع و شكافتنش لابد كار عقل است. براي همين هم از ساراماگو خوشم نميآيد، انگار كه خيالش را رها ميكند تا به عقل برسد، بعد خيالش ميآيد و دستش را به موضوع عقلاني ميرساند ولي جلوتر نميتواند برود. برايم مطلوبترند نويسندگاني كه خيالشان را صرف تخيل كردهاند و باعث خلق جزئيات شخصي عجيب شدهاند تا نويسندگاني كه خيال جزئي فهم را به سراغ كليات فرستادهاند و از پسش برنيامدهاند.
* نقل به مضمون از صحبتهاي حاجآقاموسوي استاد درس عرفان نظري در دورهي كارشناسي، نميدانم دقيق يادم مانده يا نه ولي به وضوح يادم است كه ايشان بر تمايز اين دو (عقل و خيال) و تفاوت شيوهي تقويت هر كدام تاكييد بسياري داشتند.
* * درستايش مرگ، ژوزه ساراماگو، ترجمهي شهريار وقفيپور، انتشارات مرواريد.
پینوشت: خيال قوهي درك جزئيات است: وقتي چيزي را تصور ميكنيد در واقع از قوهي خيالتان استفاده ميكنيد، خوب كه دقت كنيد ميبينيد اين تصورات همگي جزئي (شخصي) هستند، يعني يك انسان خاص يا يك شي يا موقعيت خاص و مشخص را تصور ميكنيد نه انسان را بهطور كلي. اما عقل درك كليات است به كليترين شكل، يعني نه يك انسان خاص بلكه انسان بهطور كلي از آن حيث كه انسان است نه مثلاً از آن حيث كه ايراني است و... (ببخشيد از اين توضيح زياده دم دستي)
سردی همان سختی نيست، شايد اين تمايز به نظر بديهی بيايد ولی نفهميدن اين تمايز مرا مدتها دچار مسئله كرده بود. ابتدا فكر ميكردم فرسوده كننده بودن روند يك رابطه از اين است كه رابطهی بين دو آدم سرد و سخت راحت شكل نميگيرد و من و برخی از دوستان نزديكم* معمولاً آدمهايی هستيم سرد و سخت كه اتفاقاً ارتباطهايمان هم با آدمهای سرد و سخت ديگری است، برای همين هم اكثرمان در روابطمان فريز شدهايم.
شواهد ولی خلاف اين است، به شهادت دوستان من آدم سردی نيستم. من بعضاً آدم احساساتی و درگيری هستم ولی چيزی كه فهم اين را حتی براي خودم هم سخت میكند سختی بيش از اندازه است. من آدم سختی هستم و برايم راحت نيست كه به آدمها نزديك شوم، هر حد نزديكی بيشتر انرژی زيادی میگيرد، اما در مورد آدمهای نزديكم احتمالاً سرد نيستم. واقعاً چنين نيست كه ابراز احساسات برايم سخت باشد اما آدمهای كمی هستند كه میتوانم برابرشان حتی كمترين احساسم را نشان دهم شايد تعبيرش اين است كه بيان و نشان دادن احساسات تنها در رابطهای برايم ممكن است كه در آن بيان احساسات مشابهی را ديده باشم. و فكر میكنم بسياری از دوستان نزديك من نيز چنيناند.
برعكسش هم همينطور است، ممكن است كسی با هيچ معياری آدم سختی نباشد، مثلاً آدمی خوشمشرب كه ظاهراً سريعاً ارتباط برقرار میكند و آدم پر ارتباطی هم هست آدم سختی محسوب نمیشود ولی همين آدم غيرسخت ميتواند به شدت سرد باشد. ارتباط با آدم غيرسختٍ سرد معمولاً تا مرحلهای ساده است و بعد از آن تقريباً غيرممكن. از اين موارد هم در آدمهای اطراف من كم نيست.
همين ديگر فهميدم آنچه برای فريز كردن يك رابطه نياز است سردی و سختی دوطرفه نيست، سردی يكی و سختی ديگری هم همان نتيجه را میدهد و لابد بر حسب تصادف مدتی است كه آدمهای سرد و آدمهای سخت به هم میخورند.
*اينكه دوست نزديك چگونه چيزی است را نمیدانم، در اينجا منظورم آن حلقهی كوچك اطرافيان من است كه به نظر میآيد ويژگیها و مشكلات مشابه داريم.بالاخره جواب اين پارادوكس شش ماهه را پيدا كردم: در متن بالا بايد واژهي رويكرد را جايگزين واژهي منش ميكردم تا مسئله روشنتر شود واصلاً ديگر پارادوكسيكال نباشد.
ايدهي جديدترم اين است كه گرچه تمايز بين آدم خوشاخلاق و آدم اخلاقمند جدي و واقعي است، اما حداقل در زندگي من تمايز اصلي بين "رويكرد اخلاقي" و "اصول اخلاقي" است. و اين تمايز مربوط به آدمهاي اخلاقمند است.
در نوشتهی قبلی فهميده بودم كه در كنار داشتن اصول اخلاقي مشخص كه شخص را تبديل به آدم اخلاقمند ميكند چيز ديگري هم اهميت دارد، اما شش ماه طول كشيد كه بفهمم آن چيز ديگر چيست، اول فكر ميكردم منش اخلاقي است و اين مسئله را كمي پارادوكسيكال ميكرد، حالا فهميدهام كه مسئلهي مهم (در كنار اصول اخلاقي) رويكرد اخلاقي است.
منظورم از رويكرد اخلاقي و تفاوتش با اصول اخلاقي با چند مثال روشنتر ميشود: براي من اصول اخلاقي نشانههايي دارند، اينكه كسي آدم اخلاقمندي باشد (اصول اخلاقي مشخصي داشته باشد) را ميشود با چند نشانه تشخيص داد، مثلاً اينكه افراد اخلاقمند معمولاً داراي شهود اخلاقياند: يعني خيلي زود ميتوانند برابر موقعيتهاي كاملاً جديد كه مشابهش را نديدهاند موضع بگيرند و با توجه به اصولشان برابر هر اتفاقي واكنش نشان دهند، اين افراد معمولاً در زمينهي مسائل اخلاقي رويكرد يكسان و ثابتي دارند و قضاوتشان تا حدي قابل پيشبيني است. "قضاوت" نقش مهمي در زندگي افراد اخلاقمند دارد زيرا كسي كه اصول مشخص دارد معمولاً خيلي سريع و قطعي "حكم" صادر ميكند.
معمولاً افراد اخلاقمند يك ويژگي ديگر هم دارند: به نظر بسيار حساس ميرسند. حساسيت ويژگي مهمي است، من فكر ميكنم هر آدمي به اندازهي حساسيتش با سنگ و چوب و ديگر اشياء فرق دارد. براي همين تلاش براي از بين بردن حساسيت برايم لطفي ندارد، به نظرم آدم تا آدم است به حكم آدميتش بايد حساس باشد فارغ از اينكه چقدر اذيت شود. طبيعي است كه افراد داراي اصول مشخص در مورد دايرهي وسيعي از مسائل نظر خاص دارند و در نتيجه به مسائل بيشتري حساسيت دارند.
پس دو نشانهي مهم افراد اخلاقمند "حساسيت" و "قضاوت سريع و قطعي" است. مقصودم از رويكرد اخلاقي نحوهي برخورد با اين دو ويژگي است.
من دو رويكرد اخلاقي در آدمهاي اخلاقمند تشخيص ميدهم، اسم يكي را ميگذارم لوسي و كمظرفيتي و اسم ديگري را ميگذارم بزرگواري، اين دو رويكرد را با توجه به آن دو ويژگي آدمهاي اخلاقمند توضيح ميدهم.
قضاوت: قضاوت سريع اقتضاي داشتن اصول مشخص اخلاقي است اما مهم است كه آدم با اين قضاوت چه ميكند. گرچه از نظر من توانايي قضاوت كردن در امور اخلاقي حسن است اما خوب است كه در قضاوتهايمان "متواضع" باشيم، به اين معنا كه همواره حواسمان باشد كه قضاوتمان دربارهي يك امر كلي ممكن است نه در بارهي مورد خاص اتفاق افتاده در جهان خارجي، زيرا اتفاق واقعي كه در جهان زندگي روزمري ميافتد ابعاد احصاء نشدني دارد. پس ويژگي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد قضاوت اولاً متعلق است به شرايط كلياي كه در ذهن تصور ميكنيم نه به اتفاقي كه در خارج افتاده (اصطلاح فنيترش اين ميشود كه حواسمان باشد حكم را بهشرطلا ميدهيم و حكم به شرطشئ اقتضائات ديگر دارد). نشانهي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد توانايي فهم كامل شرايط وقوع عمل در جهان خارج را نميدانيم و به همين دليل شايد موارد بطلان كنندهي حكم را در نظر نگرفته باشيم براي همين حكمي هم اگر هست روي كليت يك عمل است نه يك عمل خاص. اين رويكرد ما را نسبت به آدمها نرمتر ميكند.
يك راه نزديك شدن به رويكرد بزرگوارانه عدم رجوع مستقيم به شهود اخلاقي است، اگر كساني كه اصول اخلاقي مشخص (و در نتيجه شهود مشخص) دارند خود را ملزم كنند كه براي قضاوتهايشان استدلال بياورند به رويكرد بزرگوارانه نزديكتر ميشوند. افراد اخلاقمند كمظرفيت معمولاً سريعاً بر مبناي شهودشان حكم را صادر و طبقش عمل ميكنند در حالي كه همين توقف حكم به بهانهي يافتن استدلال و معقولسازي شهود اوليه ميتواند رويكرد افراد را بزرگوارانهتر كند و از آسيب برخورد بكاهد. كلاً تعليق حكم كار جالبي است، اگر كه ممكن باشد، اما ميپذيرم كه كار سختي است. تلاش براي دوباره استدلال كردن و راضي نشدن به شهود اوليه كمي حكم كردن را به تعويق مياندازد و احتمال برخورد خشن را كاهش ميدهد. همهي آدمهاي اخلاقمند مستعد سريع حكم كردن هستند ولي رويكردشان در قبال اين ويژگي با هم فرق دارد.
حساسيت: وضع حساسيت هم مشابه قضاوت اخلاقي است، من هنوز هم فكر ميكنم كه آدمها را به نسبت ميزان حساسيتشان آدم ميدانم اما مهم است كه برخورد آدمها با آنچه به حساسيتشان برخورد كرده چيست. رويكرد بيظرفيتانه چنين است كه شخص بلافاصله بعد از آسيب ديدن عكسالعمل نشان ميدهد و حداقل با نشان دادن اينكه آسيب ديده هزينهي عمل طرف مقابل را بالا ميبرد اما اقتضاي رفتار بزرگوارانه تحمل بيشتر است و قبول اين ايده كه حساسيت و فهم ضعفها مجوزي براي برخورد مستقيم نميدهد. معمولاً آدمهاي اخلاقمند حساسيت بالايي دارند ولي بزرگواري از احتمال عكسالعمل خشن ميكاهد. هنوز هم آدمهاي حساس برام جذاباند اما نه از نوع كمظرفيش كه برابر هر امر آزارندهاي سريعاً و به شدت واكنش نشان ميدهد.
پارادوكس برايم حل شده، اين سوالم پاسخ داده شده كه چرا با همهي اهميتي كه اخلاقمندي برايم داشته و همهي جذابيتي كه حساسيت و توانايي قضاوت ايجاد ميكرده رابطهي با بعضي افراد اخلاقمند انقدر آزارنده بوده، جوابش همينقدر ساده است: لوسي و كمظرفيتي. جذاب است كه كسي بفهمد چيزي مناسب نيست آن هم چيزي كه اكثر آدمها عدم تناسبش را نميفهمند اما اين حساسيت و قضاوت فقط وقتي مطلوب (بيضرر) است كه با ويژگياي مثل بزرگواري همراه شده باشد.