تبليغاتX
تجربه‌ی زيسته
تجربه‌ی زيسته
من در كتاب‌خانه‌ي ملي احساس امنيت‌خاطر نمي‌كنم


اين نامه را برخي از اعضاي كتاب‌خانه‌ي ملي در اعتراض به برخي از مشكلات نوشته‌اند، من هنوز اين نامه را امضا نكرده‌ام،‌ دليلش اين نيست كه مشكل پاركينگ و گيت و اينترنت را حس نمي‌كنم، هنوز نامه را امضا نكرده‌ام چون حس مي‌كنم مشكل من با كتاب‌خانه‌ي ملي دقيقاً‌ اين‌ها نيست، ‌احساس مي‌كنم آن‌چه در كتاب‌خانه‌ي ملي مرا آزار مي‌دهد در اين نامه بازتاب نيافته.

اين نامه بندي دارد با عنوان: «نحوه‌ی برخورد کارکنان حراست کتابخانه با مراجعین» و بخشي از اين بند چنين است: «گاهاً مشاهده می‌شود که پرسنل محترم حراست تذکراتی به اعضای کتابخانه می‌دهند که منطقاً و اخلاقاً صحیح نیست؛ منطقاً از این باب که، بانوان با رعایت شئونات همچنان تحت تذکر ایشان قرار می‌گیرند، و اخلاقاً از این باب که به نظر می‌رسد بسیار زیبنده‌تر است که پرسنل خانم، به خانم‌هایی که شئونات را رعایت نمی‌کنند تذکر دهند.»

من احساس مي‌كنم كه اين لحن براي اتفاقي كه واقعاً ‌در كتاب‌خانه مي‌افتد زيادي ملايم است. و عمق تاثير را نشان نمي‌دهد. شايد بهتر باشد كه دقت كنيم درباره‌ي چه محيطي حرف مي‌زنيم: كتاب‌خانه‌ي ملي سال‌ها است كه براي ثبت‌نام اعضا مقررات خاصي دارد، حداقل مدرك براي عضويت كارشناسي يا داشتن شرايط نخبگي است (دانشجويان كارشناسي بدون داشتن شرايط نخبگي نمي‌توانند در اين كتاب‌خانه عضو شوند). هر محيط علمي و پژوهشي كه اعضايش قشر دانشگاهي هستند اقتضائات خاصي دارد. فارغ از اين‌كه مدرك تحصيلي افراد چه باشد،‌ محيطي كه افراد به خاطر فعاليت علمي در آن جمع شده‌اند شؤون خاصي دارد. هر نوع برخورد و تذكري شايسته‌ي چنين مكاني نيست. و مهم‌تر اين‌كه تذكر نبايد به‌گونه‌اي باشد كه مانع از فعاليت علمي شود.

در كتاب‌خانه‌ي ملي مسائلي بسيار اهميت دارند كه تناسبي با فضا ندارند: اندازه‌ي مانتو،‌ داشتن مقنعه و... مسئولين متعددي وجود دارند كه بر رعايت اين نكات نظارت مي‌كنند. بعد از آب‌سردكن‌هاي متعدد اولين چيزي كه در كتاب‌خانه توجه را جلب مي‌كند تعداد زياد پرسنل حراست است كه مدام در تمام سطح كتاب‌خانه راه مي‌روند و هر چيزي را تحت‌نظر دارند.

اين تعداد پرسنل حراست تنها براي كنترل رفتار مراجعين است نه حفظ امنيت آن‌ها. و احساسي كه از حضور اين افراد منتقل مي‌شود عدم امنيت رواني است. تعداد زيادي از افراد مجازند هر چيزي را كه خلاف بدانند عليهش اعتراض كنند. من در كتاب‌خانه‌ي ملي مدام احساس مي‌كنم كه تحت نظرم و خودم را آماده كرده‌ام كه به هر اعتراض پيش‌بيني نشده‌اي جواب دهم. اين ميزان از تذكر براي چيني محيطي واقعاً‌ آزارنده است،‌ محيطي كه قرار بود تامين كننده‌ي آرامش براي فضايي علمي باشد به مدد پرسنل حراست تبديل به محيطي استرس‌زا شده كه در آن هر لحظه بايد مراقب باشي كه دست از پا خطا نكني تا با تذكر يك مسئول حراست كل آرامش روز كاريت خراب نشود.

پرسنل حراست كتاب‌خانه خود را مجاز مي‌دانند كه در هر شرايطي هر تذكري كه به ذهنشان مي‌رسد را به افراد بدهند و اين به وضوح آرامش و امنيت رواني را از بين مي‌برد. مواظبت دائم براي تذكر نگرفتن بخشي از انرژي‌اي كه بايد براي تحقيق گذاشته شود را مي‌گيرد و مهم‌تر از آن نبودن توجيهي مشخص براي اين تذكر هاست.

تجربه‌ي شخصي من اين است كه اين تذكرها در وقت و بي‌وقت مزاحم كار بسياري از افراد شده‌اند،‌ انگار اين درك عمومي وجود ندارد كه كسي كه به كتاب‌خانه‌‌ي ملي آمده يا نياز به محيط مناسب و آرام براي كار علمي داشته يا نياز به منابعي كه جاي ديگري يافت نمي‌شود و اين تذكر‌هاي گاه و بي‌گاه براي چنين شخصي هزينه‌ي زيادي دارد زيرا مانع از كاري مي‌شود كه كتاب‌خانه براي كمك به انجام آن پديد آمده. تذكرهايي كه حد يقف ندارند براي افرادي كه انرژي رواني و زمانشان را براي كار علمي نياز دارند بسيار هزينه‌زا است.

شايد وجود قوانين مشخص و نظارت بر انجام آن‌ها موجه باشد اما نظارت بر اين قوانين نبايد به گونه‌اي باشد كه اصل موضوع را زير سوال ببرد. تذكر حراست در ورودي كتاب‌خانه (براي چنين محيطي) به حد كافي آزارنده و غيرقابل توجيه هست اما آن‌چه فضاي كتاب‌خانه را براي من نامناسب‌تر كرده حركت پرسنل در محيط كتاب‌خانه و تذكر دادن است، دوباره به ياد بياوريد كه كسي كه در محيط كتاب‌خانه قدم مي‌زند عمدتاً ‌دانشجو يا پژوهشگري است كه بعد از چند ساعت كار فكري مشغول استراحت كوتاهي است تا بتواند دوباره به كارش بپردازد. و آن‌چه اين روزها مرا شگفت‌زده كرده كشيده شدن اين تذكرها به سالن مطالعه است!

اين‌ها مشاهدات امروز من در سالن مطالعه‌ي عمومي كتاب‌خانه‌ي ملي است: من در سالن عمومي كتاب‌خانه كه بخش زنانه و مردانه‌اش جداست دو بار از طرف مأمور مرد حراست كه به بخش "زنانه" آمده بود، با اين تذكر مواجه شدم كه "جمع‌تر" يا "درست" بنشينم و يك‌بار هم كتاب‌دار شرمنده به طرفم آمد كه خسته نباشي ولي مأمور حراست آن بالا ايستاده نگاهت مي‌كند كمي درست‌تر بشين،‌ دوبار هم شاهد اين بودم كه مسئول حراست به افرادي كه به علت نبود جا روي زمين نشسته بودند تذكر داد،‌ يك‌بار مأمور حراست آمد و نام كسي را كه مانتويش از نظر او كوتاه بود (در سالن) نوشت،‌ و در آخرين حضور ظفرمندانه‌اش در سالن به‌طرف من آمد، كارت كتاب‌خانه‌ي مرا گرفت و وقتي با تعجب پرسيدم كه مشكل چيست، گفت "موهاتون پيداست" روسري من چنان جلو بود كه نمي‌توانست مويي پيدا باشد، با تعجب نگاهش كردم كه كدام مو، و جوابش شگفت‌زده‌ام كرد "موهاتون از پشت اومده بيرون" و در جواب شگفتي من گفت كه همكارم هم تذكر داده است، فقط يادآوري كردم كه همكارش در مورد نحوه‌ي نشستن من تذكر داده نه در مورد مويي كه از پشت روسري در سالن "زنانه" بيرون ريخته و توسط مأمور حراست از بالاي پله‌ها ديده شده.

اين‌ها شايد نكته‌ي مهمي نباشد ولي به ما يادآوري مي‌كند كه مهم‌ترين دغدغه‌ي مسئولين كتاب‌خانه‌ي ملي در شلوغ‌ترين روزهاي كارش چيست و بي‌توجهي به شرايط درس و مطالعه و پژوهش تا كجاست. عدم درك نسبت به شرايط كار فكري كردن تا جايي است كه مامور حراست اجازه دارد به درون سالن مطالعه بيايد، يعني جايي كه كسي در آن كاري جز خواندن و نوشتن نمي‌كند، و مستقيماً‌ در حيني كه كسي مشغول كار كردن است به او تذكر دهد. طبعاً‌ مأمور حراست مقصر نيست مسئوليت به‌عهده‌ي مسئولي است كه وظيفه‌اش فراهم كردن شرايط كار علمي است و هنوز از حداقل‌هاي شرايط رواني لازم براي اين كار با خبر نيست.   

من در اين كتاب‌خانه احساس امنيت رواني نمي‌كنم، نه فقط براي اين‌كه قوانينش سخت و غيرمنطقي و با توجه به شرايط نامناسب است، بلكه به‌خاطر اين‌كه اين نگاه كلي كه فضاي كار علمي شرايط خاصي دارد در پرسنل و مديريتش نيست. همواره ممكن است اتفاق پيش‌بيني ناشده‌اي از طرف پرسنل رخ دهد كه به‌طور كلي مانع از هر كار فكري شود. رفتن به كتاب‌خانه‌ي ملي در اوج روزهاي كاري يك ريسك بزرگ است، اگر حادثه‌اي رخ ندهد، به دليل بودن امكانات (مثل برخي كتب)، كار سريع‌تر پيش مي‌رود ولي همواره اين احتمال هست كه كسي با رفتاري تمام روز كاريت را نابود كند. براي همين مي‌گويم كه مهم‌ترين چيزي كه كتاب‌خانه ملي ندارد امنيت خاطر است. يعني اين اطمينان كه در محيطي هستي كه مسئولينش هم اقتضائات آن را درك مي‌كنند و سعي نمي‌كنند كاري كنند كه مانع انجام فعاليتت شوند.

راستي از بين مديران پيشين كتاب‌خانه (از ايرج افشار تا محمد رجبي و...) چه كساني مي‌توانستند شرايط كار علمي را درك كند و فضا را طوري سامان ندهد كه مزاحم اين فعاليت شود؟

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 22:59  توسط ساره قربانی  | 

تدريس و تعهد

من بارها با اين مسئله مواجه شده‌ام: اساتيدي كه سعي مي‌كنند متفاوت رفتار كنند و به همه‌ي قيدوبند‌هاي محيط دانشگاهي [ايران] تن ندهند بعد از مدتي معترضند كه دانشجويان حد را نگه نداشته‌اند. احساس مي‌كنند كه نخواسته‌اند دانشجويان را محدود كنند ولي آن‌ها هم نفهميده‌اند كه تا كجا پيش بروند. يك‌جورهايي شبيه سوء استفاده‌ي از آزادي. اساتيد بسياري را مي‌شناسم كه نخواسته‌اند به عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران تن دهند و بعد از مدتي معترض شده‌اند كه بچه‌ها از اين موضوع سوء استفاده كرده‌اند.

طبعاً‌ چنين وضعي خوشايند نيست، اولاً‌ به‌خاطر اين‌كه اين اساتيد از لحاظ رفتاري متفاوت بعد از مدتي شبيه ديگر اساتيد مي‌شوند، اما مسئله وجوه ديگري هم دارد.

راستش من اصلاً فكر نمي‌كنم تقصير از دانشجوي "بي‌جنبه" است كه حد را نفهميده بلكه علت چيز ديگري است. عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران، كه روابط استاد و دانشجو به‌طور معمول در آن تعيين مي‌شود، هرقدر هم كه نامطلوب باشد،‌ بالاخره در طي ساليان زياد شكل گرفته‌است و افراد بسياري در طي سال‌هاي زيادي وجوه مختلف آن را ساخته‌اند. افراد در همان ابتداي ورودشان به اين جامعه هنجارهاي حاكم بر آن را ياد مي‌گيرند ،‌ اين جامعه به‌طور ناخودآگاه بسياري از وجوه رفتاري آن‌ها را شكل مي‌دهد. افراد حتي بدون اين‌كه خود متوجه شوند ياد مي‌گيرند كه در اين جامعه چطور رفتار كنند.

حالا فرض كنيد كه كسي (مثلاً‌ استادي) مي‌خواهد برخلاف بسياري از اين هنجارها عمل كند و البته به‌دليل نارضايتي عمومي از اين هنجارها بسيار هم مورد استقبال واقع مي‌شود. افراد (دانشجويان) مي‌فهمند كه اين شخص نمي‌خواهد به قيدوبندهاي مزاحم پيشين (مثلاً در مورد ارتباط استاد و دانشجو) تن دهد. اما از كجا قرار است مشخص شود كه اين طغيان نسبت به هنجارهاي موجود تا كجاست؟ و چه معجزه‌اي قرار است رخ دهد تا دانشجويان فقط به همان هنجارهايي معترض باشند كه استاد معترض است؟

وقتي درخواست مي‌كنيم يا نشان مي‌دهيم كه قصد عبور از برخي هنجارها را داريم چه تضميني هست كه بر سر محدوده‌ي اين هنجارها و هنجارهاي جايگزين با ديگران توافق داشته باشيم؟ جامعه‌ي دانشگاهي پيشين با همه‌ي افراد و ابزارش ما را آموزش داده و بسياري از وجوه رفتاري ما را (به‌طوري ناخودآگاه) شكل داده، در صورت كنار گذاشتن آن، البته ‌مي‌توان بر سر تعداد محدودي قاعده‌ي جديد توافق كرد ولي تعداد موقعيت‌ها هميشه بي‌نهايت است و يك شخص به‌تنهايي نمي‌تواند تكليف همه‌شان را مشخص كند. خيلي عجيب است كه يك شخص بتواند همه‌ي كاري كه يك جامعه در طي مدت طولاني كرده (هنجار سازي و آموزش هنجار) را يك‌تنه انجام دهد. آدم‌ها به‌راحتي مي‌فهمند كه كسي با هنجارهاي موجود مخالف است اما سخت است كه تمام تبعات هنجارهايي را كه يك نفر به‌طورشخصي به آن معتقد است را دريابند.

اساتيدي كه نمي‌خواهند به همه‌ي هنجارها تن دهند چند دسته‌اند،‌ بسياري از اين افراد دوره‌ي دانشجويشان را در محيط آكادميك متفاوتي گذرانده‌اند و به تربيت جامعه‌اي ديگر خو كرده‌اند، طبعاً انتقال دادن همه‌ي آن ترتبيت كه توسط مجموعه‌اي از افراد و عوامل رخ داده است توسط يك شخص ممكن نيست. اساتيدي از اين دست ديده‌ايم كه سعي كرده‌اند طبق هنجارهاي جامعه‌ي ديگر رفتار كنند و در ابتدا نيز بسيار از آن‌ها استقبال شده ولي تنش به‌زودي شروع شده، زيرا انبوه دانشجويان نتوانسته‌اند همه‌ي هنجارهاي محيطي كه تجربه نكرده‌اند را حدس بزنند و بر سر حدود كنار زدن هنجارهاي موجود دچار اختلاف‌نظرند.

اساتيد ديگري هم هستند كه در همين جامعه تربيت شده‌اند اما نسبت به آن ياغي‌اند،‌ يعني در دوره‌ي دانشجويشان ياغي بوده‌اند و حالا هم ياغي‌اند، اين‌ها معمولاً نسبت به دسته‌ي اول موفق‌ترند زيرا مي‌دانند كه چه هنجارهاي مشخصي را در جامعه‌ي كنوني نمي‌پسندند و تنها روي جايگزين همان‌ها توافق مي‌كنند.

اما موفق‌ترين اساتيد، اساتيدي هستند كه اصلاً هنجارزايند. برخي ويژگي شخصيتيشان اين‌طور است كه ذاتاً ‌با خودشان هنجار مي‌آورند. اما اين دست افراد كم‌اند و كساني كه ذاتاً‌ توانايي هنجارزايي ندارند اگر كه نخواهند به هنجارهاي موجود تن دهند نمي‌توانند هنجارهاي ديگري را جايگزين كنند. براي آدم‌هاي متوسط (و متوسط بودن اصلاً بد نيست) جايي براي انتقاد از اين‌كه ديگران هنجارشان را درنيافته‌اند نيست، آدم اگر چنان قدرتي ندارد كه يك تنه كاري كه جامعه‌اي در سال‌ها كرده، را بكند، بهتر است اعلام برائت از هنجارهاي موجود نكند يا حداقل از اين‌كه ديگران حد مورد نظرش را نفهميده‌اند عصباني نشود.

مسئله بعدي شخصي هم دارند،‌ مثلاً من "تعهد" در رابطه را چنان كه عرف مي‌فهمد نمي‌فهمم ولي تعريفي از تعهد دارم كه برايم بسيار مهم است و طبعاً‌ توقع رعايتش را دارم. قبلاً عصباني مي‌شدم كه با اين تعريف حداقلي من از تعهد چرا آدم‌ها رعايتش نمي‌كنند. اما حالا برايم طبيعي‌تر شده كه آدم‌ها قرار نيست دركي از آن‌چه من به آن تعهد مي‌گويم داشته باشند. آن‌ها تعهد عرفي را مي‌فهمند و مي‌دانند كه آن را مي‌خواهند يا نه. اما در مورد پذيرش تعهدي كه من از آن حرف مي‌زنم حتي توضيحش براي يك آدم كافي نيست. نمي‌توانم برايش تعريفم از تعهد را بگويم و بعد بپرسم كه آن را مي‌پذيرد يا نه،‌ زيرا اين تعهد روي وجوه بي‌نهايتي تاثير مي‌گذارد كه با يك توافق ساده به‌دست نمي‌آيد و با يك تعريف ساده درك نمي‌شود. شايد تنها در پس يك دوستي عميق و شناخت حقيقي چنين درك مشتركي از تعهد و تبعاتش پيش بيايد.

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:18  توسط ساره قربانی  | 

پيری و جوانی


زندگي‌ام كلاً‌ پريوديك است، منظورم فقط اين چرخه‌ي حقارت‌بار سيزيف‌وار نيست، دوره‌هاي مختلف در زندگي‌ام مدام تكرار مي‌شوند. يكي از اين تكرارهاي مدام تكرار پيري و جواني است. مدام پير مي‌شوم و دوباره جوان مي‌شوم و دوباره پير مي‌شوم... اتفاقاً الان در يكي از دوره‌هاي پيري‌ام به سر مي‌برم. اين دوره‌هاي پيري اغلب پس از يك واقعه‌ي سخت در دوران جواني پيش مي‌آيد و يك‌جور دوره‌ي آرام‌تري است.

در دوره‌هاي جواني‌ام حساس‌ترم و زودرنج‌، زود عصباني مي‌شوم و عكس‌العمل‌هايم شديد و تند است. هر چيزي مي‌تواند به‌غايت خشمگين و منزجرم كند. راحت هم هيجان زده مي‌شوم. جوان كه باشم معمولاً بي‌حوصله‌ام ولي پرارتباط، غرقم در انواع ارتباط و حوصله‌ي هيچ‌كدام را هم زياد ندارم. آدم‌هاي زيادي وارد زندگي‌ام مي‌شوند وتنظيمشان مدام به دردسرم مي‌اندازد. كارهاي متنوع مي‌كنم و زياد مي‌نويسم. ديدن آدم‌هاي جديد و كشش و جاذبه‌ي دوطرفه هيجان‌زده‌ام مي‌كند،‌ برايم مهم است كه  ديده شوم و ببينم. روابطي كه در اين دوره‌ها آغاز مي‌شوند معمولاً شروع‌هايي عجيب و هيجان‌انگيز دارند كه برايشان انرژي بسياري گذاشته‌ام ولي خيلي كوتاهند و زود حوصله‌سربر مي‌شوند. اين دوره‌ها زياد كار مي‌كنم ولي بي‌ربط و مدام عصباني‌ام كه به حد كافي كار نمي‌كنم.

وقت‌هايي كه مثل حالا پيرم، ‌زندگي آرام‌تر است. اگر از تعداد معاشرينم بپرسند چنان كُند جواب مي‌دهم كه انگار هيچ‌كس واقعاً‌ هيچ‌كس نيست، بعد كم‌كم يك آدم‌هايي مي‌آيند رو، آدم‌هايي كه طولاني‌اند و عميق و هميشه هستند، معاشرينم كساني‌اند كه هميشه هستند و آدم براي تعيين جايشان در زندگي مذبذب نيست. خودم هم يك‌طور جان‌آرام‌تري هستم، بيشتر غمگينم تا عصباني، مرور خاطرات ديگر عصباني‌ام نمي‌كند فقط غمي طولاني است كه هي... دوره‌اي ديگر هم گذشت. لباس پوشيدنم هم يك‌طور آرام‌تري مي‌شود، از تنوع و جسارتش كم مي‌شود، ترجيح مي‌دهم چند روز پشت سر هم لباس واحد آرامي كه به جانم نشسته را بپوشم يا لباس‌هايي شبيه هم با رنگ‌هايي تيره و مات. ياغي‌گري‌ام هم كم‌تر مي‌شود انگار كه يك تعلق به ارزش‌هاي طبقه‌ي متوسط شهري دوباره در من پيدا مي‌شود، سعي مي‌كنم با همه چيز كنار بيايم. اين دوره‌ها اگر سفر هم بروم دلم آرامش مي‌خواهد نه اتفاقي پيش‌بيني‌ناشده و هيجان ديدن آدم‌هاي جديد يا آدم‌هاي قديم در موقعيت‌هاي جديد. دلم توجه و ديده‌ شدن نمي‌خواهد، محبت قديمي را ترجيح مي‌دهم. نرم‌ترم و مي‌توانم بي‌توقع مهر بورزم و راحت‌ترم اگر به جاي تحسين محبت شوم.

همين‌ديگر، اين دوره‌هاي پيري حاصل زجرهاي دوران پر فراز و نشيب‌تر جواني است. حالا دوباره دارم پير مي‌شوم، مدتي است كه يك بحران جواني ديگر را پشت سر گذاشته‌ام و حالا ديگر نه عصباني‌ام و نه حسرت مي‌خورم،‌ مي‌دانم مدت‌ها زندگي‌ام فراز و نشيب ناگهاني شديدي نخواهد داشت و همه چيز تحت كنترل است. مهم‌ترين بخش‌ دوره‌ي پيري هم همين است، اين‌كه گرچه تحولات در آن اندك است ولي بسيار عميق و شخصي است،‌ انگار كه هيچ موجود خارجي‌اي نمي‌تواند بر آدم تاثير بگذارد و آدم فقط خودش است و خودش تا كم‌كم تغييراتي كه قرار است در اين دوره رخ دهند پخته شوند، تغييراتي كه اصيل‌تر و دروني‌ترند.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:10  توسط ساره قربانی  | 

محبت/خشونت
بخش مهمی از شخصیت من در برخوردم با خشونت و محبت تعریف می‌شود، به هیچ چیز به اندازه‌ی این‌ دو حساس نیستم. جایگاه روابطم هم با همین مختصاتی که در این دستگاه دوبعدی دارند مشخص می‌شود. نشسته‌ام به واکاوی خودم و فهمیده‌ام این‌ دو هم مثل خیلی چیزهای نامطلوب دیگر ارثیه‌ی خانوادگی است.

خشونت: یک‌چیزهایی را آدم باید در کودکی یادبگیرد، از سنش که بگذرد دیگر قابل جبران نیست مثلا آدم باید تا کودک است مکانیزم دفاعی خودش برابر خشونت را پیدا کند. من در کودکی‌ام نتوانستم این مکانیزم را پیدا کنم و همین باعث شده برابر هر گونه خشونتی بی‌دفاع باشم، دقیقاْ بی‌دفاع. کم‌ترین حد خشونت کافی است که دیگر نتوانم هیچ‌کاری انجام دهم. وقتی خشونت می‌بینم خودم را می‌بازم واژه‌اش دقیقا همین است خودم را می‌بازم، دیگر نمی‌توانم از خودم دفاع کنم،‌ نمی‌توانم خودم را جمع کنم و بهترین یا حتی بدترین تصمیم را بگیرم، اصلا دیگر نمی‌توانم تصمیمی بگیرم و کاملا منفعل می‌شوم، منفعلِ منفعل، رفتارم از کنترلم خارج می‌شود، انقدر بی‌دفاع می‌شوم که ممکن است هر آسیبی ببینم.

این همه بی‌دفاعی‌ام برابر خشونت و این‌که در بیست‌ویک سالگی هنوز نمی‌دانم برابر مصادیق مشخص خشونت روزمره چه کنم، حاصل تربیت خانوادگی است. بله، فکر می‌کنم وظیفه‌ی خانواده اصلا این نیست که کودک را از هر خشونتی حفظ کند، آدم اگر تا یک سنی مکانیزم دفاعی خودش را پیدا نکند دیگر هیچ وقت نمی‌تواند برابر خشونت از خودش دفاع کند، این مکانیزم می‌تواند هر چه باشد از خشونت متقابل گرفته تا فراموشی و حفظ آرامش و بی‌تفاوتی و حتی دوست داشتن خشونت و... به‌نظرم هر کودکی که به‌طور طبیعی بزرگ شده باشد به حد کافی با خشونت مواجه می‌شود که یاد بگیرد چطور با آن برخورد کند.

من چندان در محیط طبیعی‌ای بزرگ نشدم (بهتر است بگویم در محیط معمولی بزرگ نشده‌ام)، دوران کودکیم مصداقی از زندگی در پر قو بوده، البته نه از حیث رفاه که اتفاقا خانواده‌ام آنقدرها مرفه نبودند و مهم‌تر از آن، به دلیل جمعیت بالا امکانات هیچ وقت از حدی بیشتر نبود، بلکه زندگی‌ام در پر قو بود از این نظر که در آن خشونت آشکار حقیقتا حداقلی بود. شما نمی‌فهمید منظورم از حداقلی چیست یعنی باورتان نمی‌شود که در این حد بوده باشد. اول این را توضیح دهم که در کودکی من سبک زندگی ما در کل کمی روستایی بوده، یعنی این‌که تا سال‌ها همه‌ی دایی‌های من و پدربزرگم در یک ساختمان بودند و خانه‌ی ما و خاله که تنها به عنوان خوابگاه پدران استفاده می‌شد دو کوچه با این مجموعه فاصله داشت. یعنی من در تمام کودکی‌‌ام در یک ساختمان کنار دایی و خاله و... همراه کلی دخترخاله و دختردایی بزرگ شدم (بله، من تا سال‌ها حتی پسردایی هم نداشتم)، طبیعی است که چنین خانه‌ای همواره محل رفت‌و‌آمد تعداد زیادی آدم غیرساکن بود. در چنین جمع شلوغی خشونت ندیدن واقعا باید سخت باشد.

در سال‌های کودکی من در این ملغمه‌ی عجیبی که خانواده بود همه به‌طرز باورنکردنی‌ای ملایم بودند، البته در سال‌های بعد این‌طور نماندند ولی در آن سال‌ها اساسا هیچ دو بزرگ‌تری با هم هیچ اختلاف و دعوایی نداشتند، حداقل خیلی مقید بودند که اختلافات در جمع خانواده دیده نشود. من تا سال‌ها فکر می‌کردم امکان ندارد که هیچ زن و شوهری اختلاف نظر داشته باشند، فکر می‌کردم این‌که صدای کسی در خانه برود بالا افسانه است، حداقل خیلی دور است یعنی اصلا برای آدم‌هایی شبیه ما نیست. این‌که مادری فرزندش را بزند هم که فقط مربوط به افسانه‌هایی بود که حتی زیاد از آن‌ها خبر نداشتم. در بین این‌ همه خانواده کم‌تر کسی اهل فیلم دیدن بود، البته چند نفری بودند اما این اتفاق در سطح خانواده نمی‌افتاد انقدر کنار هم بودن وقت‌گیر و جذاب بود که نیازی به فیلم و ماهواره و بازی‌های کامپیوتری نباشد. نه این‌که این‌ها نباشند اتفاقا بودند اما کسی وقتش را با آن‌ها نمی‌گذراند، یعنی من حتی با خشونت از این راه هم آشنا نشدم. غیر از این بزرگ‌ترهای زیادی مؤدبِ اطوکشیده که هیچوقت حتی به شوخی کلمه‌ی توهین‌آمیزی نمی‌گفتند بچه‌ها هم جملگی همین‌طور بار آمده بودند. ما شش نوه‌ی حدودا هم‌سن بودیم که همواره مشغول بازی بودیم اما من یادم نمی‌آید که در هیچ بازی‌ای هم‌دیگر را زده باشیم، این‌که هیچ پسری بین ما نبود فقط تا حدی لطافت شیطنت‌آمیز فضا را توجیه می‌کند. عجیب‌تر از زدن هم‌دیگر فحش دادن بود، ما واقعا بلد نبودیم که فحش بدهیم، هیچ منبعی چنین مهارتی را به ما یاد نداده بود. تعداد کمی حرف توهین‌آمیز بلد بودیم که بدترینشان خر و بی‌شعور بود. باور نمی‌کنید؟ من هنوز هم از شنیدن کلماتی که حتی خیلی هم توهین‌آمیز نیستند معذب می‌شوم. حتی شنیدن توهین هم مهارتی است که نیاز به آموختن دارد.

اوضاع به همین روالی که گفتم طی شد تا این‌که خانواده‌ی دایی سومی ناگهان به مجموعه اضافه شدند. قبلش نبودند و من هم نمی‌دانم کجا بودند ولی ناگهان در حوالی چهارسالگی من مجموعه‌ی جدیدی شامل دو دختر دایی و یک پسر دایی به خانه اضافه شدند. این خانواده‌ی جدید واقعا عجیب بودند می‌توانم بگویم تا مدت‌ها موضوع بررسی و کنجکاوی ما بودند. اولا فحش‌های عجیبی بلد بودند که ما معنای هیچ‌کدام را نمی‌دانستیم دوما از آن‌ها استفاده می‌کردند آن هم جلوی پدر و مادر و بزرگ‌ترها، از همه عجیب‌تر این‌که هم‌دیگر را می‌زدند! تا مدت‌ها بزرگ‌ترهای مضطرب شده سعی می‌کردند با خانواده‌ی جدید مذاکره کنند: که بچه‌هایشان را تنبیه بدنی نکنند،‌ وقتی با هم دعوایشان می‌شود صدایشان را بالا نبرند، اختلاف و ناراحتی‌شان را مخفیانه اعلام کنند و مهم‌تر از همه‌ی این‌که وقتی یکی از بچه‌ها خانه‌ی آن‌ها است با هم دعوا نکنند... بچه‌های این خانواده‌ی جدید خیلی زود قدرت را در دست گرفتند، هیچ‌کدام ما نمی‌دانستیم باید برابرشان چه کنیم، آن‌ها به وضوح از ما قدرت‌مند‌تر بودند و ما تازه فهمیده بودیم که می‌شود در دعوا هم‌دیگر را زد و... پسردایی تا سال‌ها بهترین دوست من بود ولی انکار نمی‌کنم که هنوز هم گاهی که حرف می‌زند معذب می‌شوم. یعنی احتمالا شما نمی‌توانید حد مؤدب بودن و اطوکشیده بودند اعضای خانواده تا قبل از آمدن این خانواده‌ی جدید را درک کنید.

من بعد از چهارسالگی‌ام نمونه‌های محدودی از خشونت دیده‌ام اما خشونتی که به شدت تقبیح می‌شد و سعی می‌شد که از ما دور شود. اما این دیگر فایده‌ای نداشت، چهارسالگی برای این‌که یادبگیرم که آدم باید برابر خشونت خودش را کنترل کند دیر بود. برای همین هنوز هم همین مصداق‌های کوچک خشونت روزمره مرا ناتوان می‌کند: همین توهینی که اگر رانندگی کنی هرروز در خیابان می‌شنوی، همین متلک‌های روزمره، همین لحن استادی که از من خوشش نمی‌آید، همین لحن دوستی که فقط حاصل نارضایتی‌اش از رابطه است... به‌نظرم خشونت کردن اولین عکس‌العمل خیلی‌ها نسبت به کم‌ترین ناخوشایندی است و انقدر این خشونت عادی است که تقریبا همه می‌دانند برابرش چه کنند. در نزدیک‌ترین آدم‌هایم (البته غیر از خانواده که هنوز استثتایند) همین نوع خشونت را دیده‌ام، این خشونت معمولا پنهان است یعنی خشونت هست ولی نمی‌توانی چیزی را نشان دهی و بگویی این مصداق خشونت است، اما من شدیدا احساسش می‌کنم، در لحن آدم‌ها، در نحوه‌ی نگاه کردنشان... معمولا فکر می‌کنند که خشونت اندک مشروع‌ترین شیوه‌ی ابراز ناراضیتی از یک موضوع است، از نظر عمده‌ی آدم‌ها این حد خشونت که چیزی نیست. انگار فرق اساسی باشد میان خشونت کم و خشونت زیاد و آن‌چیزی که مذموم است خشونت زیاد است. اما برای من این‌طور نیست، لابد به‌خاطر حساسیت بیش از حد و ناتوانی برای دفاع از خود حتی برابر کم‌ترین حد خشونت.

بیماری است دیگر، بیماری است که نمی‌توانم این حد از سم را هضم کنم. بیماری است که آدم‌ها را با حد خشن نبودنشان اندازه می‌گیرم. بیماری است که حس خشونت‌یابم انقدر قوی است.

محیط برای من همیشه زیادی خشن است فقط محبت است که هنوز می‌تواند بعد از این همه خشونت ترمیمم کند. به‌نظرم باید خیلی زود درباره‌ی خانواده‌ای که محبت مجسم بود و این‌که این محبت چطور بیمارم کرده بنویسم. از این‌که چقدر ناراضی‌ام هم از حساسیتم برابر خشونت و هم ظرفیت بی‌نهایتم برای محبت.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:31  توسط ساره قربانی  | 

چرا چیزی تنهایی آدم را کم نمی‌کند:
۱. ذائقه‌ام نسبت به طعم آدم‌ها حساس‌تر شده٬ طبیعی است که همیشه تا حدی این‌گونه بوده است. البته دیگر فقط طعم دست آدم‌ها نیست بلکه طعم خودشان است. فهمیده‌ام که بعضی‌ها چربند، این نکته‌ی خیلی مهمی است‌، خیلی مهم است که آدم بفهمد بعضی‌ها چربند.
۲. مائده معتقد بود که خیلی از ما (من و دوستانم که معمولا با هم سفر می‌رویم) «جذابیت کلاس زبانی» داریم٬ جذابیت کلاس زبانی چنین چیزی است: روز اول همه‌ی کلاس‌ زبان‌ها (فرقی نمی‌کند عربی باشد یا انگلیسی یا فرانسه یا...) یک‌سری سوال‌های مشخص می‌پرسند٬ جذابیت کلاس زبانی در پاسخ به این پرسش‌ها مشخص می‌شود٬ مثال خود مائده این است: «می‌‍پرسند کارت چیست؟ می‌گویی فیلم‌برداری می‌کنم٬ ناگهان فریاد از چند نفر برمی‌آید. بعد می‌پرسند چه رشته‌ای می‌خوانی؟ می‌گویی سینما٬‌چند نفر رسما دیوانه‌ات می‌شوند. سوال بعدی شاید این باشد که اوقات فراغتت چه می‌کنی و جواب بدهی سفر می‌روم و عکاسی می‌کنم دیگر همه مست و خراب می‌شوند.» البته نقش تیپ و قیافه هم جایگاهی (هرچند کوچک) در جذابیت کلاس زبانی  دارد. جذابیت کلاس زبانی انواع دارد مثلا خود مائده که حقیقتا جذابیت کلاس زبانی بالایی دار، توصیفش از خودش چنین است: یک آدم گل‌گلی (با گل‌های درشت) که یک‌سری مرغ یخ‌زده ازش آویزان شده: جذاب و عجیب.
من هم فکر می‌کنم راه‌راهم: مخصوص سلیقه‌های خاص، که حتی اگر حقیقتا نپسندند گاهی چاره‌ای جز انتخابش نیست.
اما در کل فهمیده‌ام که جذابیت (خصوصا از نوع کلاس زبانی‌اش) برای شروع رابطه چیز خوبی است برای ادامه افتضاح، تنها راه نجات این است که جذابیت کلاس زبانی خیلی زود تبدیل به اهمیت خاطرات مشترک شود، خصوصا اگر رابطه با یک آدم چرب باشد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 21:13  توسط ساره قربانی  | 

خيال به پای عقل نمی‌رسد


1. «قوي كردن قوه‌ي خيال كاري ندارد، كمي كه رياضت بكشيد اين قوه فعال مي‌شود و  به مرتبه‌ي ديدن صور در عالم مثال مي‌رسد و توانايي‌هايي كسب مي‌كنيد، مثلاً از علوم غريبه آگاه مي‌شويد و باطن آدم‌ها را مي‌بينيد يا نيروهاي عجيب پيدا مي‌كنيد، اين‌ها كاري ندارد، هر كس كمي سختي به تنش بدهد به اين‌ها مي‌رسد. اما فلسفه براي عالم عقل است با اين كارها نمي‌شود عقل را بالا برد، فلسفه آدم را به عقل مي‌رساند، در فلسفه اين معقولات را مي‌فهميد و نفستان از عالم خيال فراتر مي‌رود. آن‌چيزي كه  ارزش دارد عقل است وگرنه به خيال كه همه با كمي تلاش مي‌رسند.»*

2. گاهي فكر مي‌كنم پيش‌رفتن و درگيرتر شدن با فلسفه‌ي اسلامي چه تاثيري بر سبك زندگي‌ام خواهد گذاشت، فكر مي‌كنم چه تبعاتي براي زندگي‌ام دارد، فكر مي‌كنم، فكر مي‌كنم، فكر مي‌كنم و بعد مي‌بينيم در واقع فكر نمي‌كنم بلكه تنها سعي مي‌كنم تخيل كنم كه ساره‌ي بيشتر گره‌خورده با فلسفه‌ي اسلامي چه شكلي مي‌شود. بعد مي‌فهمم كه خيال به پاي عقل نمي‌رسد. بلايي كه عقل مي‌تواند سر آدم بياورد را حتي قوي‌ترين خيال هم نمي‌تواند تصور كند. زماني كه اعتقادات شديد مذهبي داشتم و سراغ علايق فلسفي‌ام مي‌رفتم فكر مي‌كردم كه مگر اين تفكر چه مي‌تواند با من بكند كه اين علقه‌ی به مذهب از بين برود؟ نمي‌توانستم هيچ حالتي را تخيل كنم كه در آن اين فكرها (به هرچه هم برسم) حتي كمي رابطه‌ام با مذهب را تحت تاثير قرار دهد. هميشه همين‌طور بوده، هيچ‌وقت نتوانسته‌ام با خيالم تبعات يك فكر عقلي را تصور كنم. در آغاز هيچ فكري، وقتي هنوز عقلم در آن پيش‌نرفته، نتوانسته‌ام با خيالم پيش‌بيني كنم كه پيش‌رفتن در آن فكر چه تبعاتي دارد. هربار كه سعي مي‌كنم پيش از پيش‌رفتن تبعاتش را تصور كنم مي‌فهمم كه خيال جاي عقل را نمي‌گيرد، تنها مي‌توانم با عقلم آن فكر را پيش ببرم تا بفهمم چه مي‌شود، وگرنه قبل پيش‌برد عقلي تصور كردن به كمك خيال به جايي نمي‌رسد.

3. «... درست در همين لحظه‌ي روشنگر بود كه نوآموز فلسفه با پرسشي صريح و تلخ روبه‌رو شد كه آتشين‌ترين و مهيج‌ترين مناقشه‌اي را برمي‌انگيخت كه تا كنون در كل تاريخ اين كشوري كه هيچ كس در آن نمي‌ميرد، پيش آمده است. اين همان سوالي است كه روح پرواز كنان بر فراز آب آكواريوم از نوآموز فلسفه پرسيد كه تا به‌حال از خود پرسيده‌اي آيا مرگ براي همه‌ي موجودات زنده يكي است، اين موجود زنده چه جانور، از جمله انسان، باشد، چه گياه، از سبزه‌اي كه بر آن راه مي‌روي تا سيكيوآيادن‌درونژيگانتوم صد متري، آيا مرگي كه آدمي را مي‌كشد كه مي‌داند در حال مرگ است، همان مرگي است كه اسبي را مي‌كشد كه هيچ‌گاه از مرگ چيزي نخواهد فهميد...»**

غير از اين‌كه معمولاً خواندن كتاب‌هاي ساراماگو مرا هيجان‌زده نمي‌كند، آن‌چه در ادامه‌ي اين قطعه مي‌آورد مشخصاً برايم نااميد كننده است. همين قطعه‌ي كوتاه شما را ياد چند فيلسوف مي‌اندازد؟ ياد چند انديشه‌ي درخشان معاصر؟ اما فكر مي‌كنيد بحث چطور ادامه پيدا مي‌كند؟ آن‌قدر كه از دلش يك فلسفه‌ي اگزيستانس درآيد؟ نه! ساراماگو در ادامه نه هايدگر مي‌شود نه سارتر نه... حق هم دارد قرار هم نيست بشود ولي اصلاً كاش اين قطعه را شروع نمي‌كرد يا حداقل ادامه‌اش نمي‌داد. حسي كه اين قطعه به من مي‌دهد اين است: خيالي كه تنها تا سر مسئله رسيده. انگار كه مشكل تخيل تنبل من نيست، حتي قوي‌ترين تخيل هم فقط تا دم موضوع مي‌رود، ورود به موضوع و شكافتنش لابد كار عقل است. براي همين هم از ساراماگو خوشم نمي‌آيد، انگار كه خيالش را رها مي‌كند تا به عقل برسد، بعد خيالش مي‌آيد و دستش را به موضوع عقلاني مي‌رساند ولي جلوتر نمي‌تواند برود. برايم مطلوب‌ترند نويسندگاني كه خيالشان را صرف تخيل كرده‌اند و باعث خلق جزئيات شخصي عجيب شده‌اند تا نويسندگاني كه خيال جزئي فهم را به سراغ كليات فرستاده‌اند و از پسش برنيامده‌اند.

* نقل به مضمون از صحبت‌هاي حاج‌آقا‌موسوي استاد درس عرفان نظري در دوره‌ي كارشناسي، نمي‌دانم دقيق يادم مانده يا نه ولي به وضوح يادم است كه ايشان بر تمايز اين دو (عقل و خيال) و تفاوت شيوه‌ي تقويت هر كدام تاكييد بسياري داشتند.

* * درستايش مرگ، ژوزه ساراماگو، ترجمه‌ي شهريار وقفي‌پور، انتشارات مرواريد.

 پی‌نوشت: خيال قوه‌ي درك جزئيات است: وقتي چيزي را تصور مي‌كنيد در واقع از قوه‌ي خيالتان استفاده مي‌كنيد، خوب كه دقت كنيد مي‌بينيد اين تصورات همگي جزئي (شخصي) هستند، يعني يك انسان خاص يا يك شي يا موقعيت خاص و مشخص را تصور مي‌كنيد نه انسان را به‌طور كلي. اما عقل درك كليات است به كلي‌ترين شكل، يعني نه يك انسان خاص بلكه انسان به‌طور كلي از آن حيث كه انسان است نه مثلاً از آن حيث كه ايراني است و... (ببخشيد از اين توضيح زياده دم دستي)

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 0:3  توسط ساره قربانی  | 

سرد "و" سخت

سردی همان سختی نيست، شايد اين تمايز به نظر بديهی بيايد ولی نفهميدن اين تمايز مرا مدت‌ها دچار مسئله كرده بود. ابتدا فكر مي‌كردم فرسوده كننده بودن روند يك رابطه از اين است كه رابطه‌ی بين دو آدم سرد و سخت راحت شكل نمي‌گيرد و من و برخی از دوستان نزديكم* معمولاً آدم‌هايی هستيم سرد و سخت كه اتفاقاً‌ ارتباط‌هايمان هم با آدم‌های سرد و سخت ديگری است، برای همين هم اكثرمان در روابطمان فريز شده‌ايم.
شواهد ولی خلاف اين است، به شهادت دوستان من آدم سردی نيستم. من بعضاً آدم احساساتی و درگيری هستم ولی چيزی كه فهم اين را حتی براي خودم هم سخت می‌كند سختی بيش از اندازه است. من ‌آدم سختی هستم و برايم راحت نيست كه به آدم‌ها نزديك شوم،‌ هر حد نزديكی بيشتر انرژی زيادی می‌گيرد، اما در مورد آدم‌های نزديكم احتمالاً سرد نيستم. واقعاً چنين نيست كه ابراز احساسات برايم سخت باشد اما آدم‌های كمی هستند كه می‌توانم برابرشان حتی كم‌ترين احساسم را نشان دهم شايد تعبيرش اين است كه بيان و نشان دادن احساسات تنها در رابطه‌ای برايم ممكن است كه در آن بيان احساسات مشابهی را ديده باشم. و فكر می‌كنم بسياری از دوستان نزديك من نيز چنين‌اند.

برعكسش هم همين‌طور است، ممكن است كسی با هيچ معياری آدم سختی نباشد، مثلاً آدمی خوش‌مشرب كه ظاهراً سريعاً‌ ارتباط برقرار می‌كند و آدم پر ارتباطی هم هست آدم سختی محسوب نمی‌شود ولی همين آدم غيرسخت مي‌تواند به شدت سرد باشد. ارتباط با آدم غيرسختٍ سرد معمولاً تا مرحله‌ای ساده است و بعد از آن تقريباً‌ غيرممكن. از اين موارد هم در آدم‌های اطراف من كم نيست.

همين ديگر فهميدم آن‌چه برای فريز كردن يك رابطه نياز است سردی و سختی دوطرفه نيست، سردی يكی و سختی ديگری هم همان نتيجه را می‌دهد و لابد بر حسب تصادف مدتی است كه آدم‌های سرد و آدم‌های سخت به هم می‌خورند.

*اين‌كه دوست نزديك چگونه چيزی است را نمی‌دانم، در اين‌جا منظورم آن حلقه‌ی كوچك اطرافيان من است كه به نظر می‌آيد ويژگی‌ها و مشكلات مشابه داريم.
|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 11:28  توسط ساره قربانی  | 

مهم رویکرد است

«حالا وضع پارادوکسيکال کجاست؟ اين است که من بيشتر شبيه به آدم‌هايی هستم که اصولِ اخلاقیِ ثابت دارند و اين اصول برايم چنان جدی‌اند که که نمی‌توانم با کسی که رعا‌يتشان نمی‌كند هيچ‌گونه ارتباطی را شروع کنم، بنابراين بيشتر پيش می‌آيد که به آدم‌های اخلاق‌مند نزد‌يک شوم تا آدم‌های خوش‌اخلاق. از آن‌جايی که يک رفتارٍِ خلافٍ اصولٍِ آدم‌های خوش‌اخلاق کافی است تا رابطه از بين برود، روابطم با آنها معمولاً به مرحله‌ی نزد‌يکیِ زياد نمی‌رسد. اما وقتی ارتباطم با آدم‌های عمدتاً اخلاق‌مند چنان ز‌ياد شد که نزديکی‌ای به وجود آمد، ديگر منشِ طرفٍ مقابل برايم مهم می‌شود يعنی در اين مرحله بيشتر ترجيح می‌دهم که طرفٍ مقابلم خوش‌اخلاق باشد و به برخی و‌يژگی‌ها عادت کرده باشد که لزوماً هم از اصولِ اخلاقی بدست نمی‌آيند و اين را هم نشنيده بگيريد که آن دگماتيسمی که هيچ راهی برای تخطی از اصولش باز نمی‌گذارد، در ا‌ين مرحله از نزديکی برايم مطلوب نيست.»

بالاخره جواب اين پارادوكس شش ماهه را پيدا كردم: در متن بالا بايد واژه‌ي رويكرد را جايگزين واژه‌ي منش مي‌كردم تا مسئله روشن‌تر شود واصلاً ديگر پارادوكسيكال نباشد.

ايده‌ي جديدترم اين است كه گرچه تمايز بين آدم خوش‌اخلاق و آدم اخلاق‌مند جدي و واقعي است، اما حداقل در زندگي من تمايز اصلي بين "رويكرد اخلاقي" و "اصول اخلاقي" است. و اين تمايز مربوط به آدم‌هاي اخلاق‌مند است.

در نوشته‌ی قبلی فهميده‌ بودم كه در كنار داشتن اصول اخلاقي مشخص كه شخص را تبديل به آدم اخلاق‌مند مي‌كند چيز ديگري هم اهميت دارد، اما شش ماه طول كشيد كه بفهمم آن چيز ديگر چيست، اول فكر مي‌كردم منش اخلاقي است و اين مسئله را كمي پارادوكسيكال مي‌كرد، حالا فهميده‌ام كه مسئله‌ي مهم (در كنار اصول اخلاقي) رويكرد اخلاقي است.

منظورم از رويكرد اخلاقي و تفاوتش با اصول اخلاقي با چند مثال روشن‌تر مي‌شود: براي من اصول اخلاقي نشانه‌هايي دارند، اين‌كه كسي آدم اخلاق‌مندي باشد (اصول اخلاقي مشخصي داشته باشد) را مي‌شود با چند نشانه تشخيص داد، مثلاً اين‌كه افراد اخلاق‌مند معمولاً‌ داراي شهود اخلاقي‌اند: يعني خيلي زود مي‌توانند برابر موقعيت‌هاي كاملاً جديد كه مشابهش را نديده‌اند موضع بگيرند و با توجه به اصولشان برابر هر اتفاقي واكنش نشان دهند، اين افراد معمولاً در زمينه‌ي مسائل اخلاقي رويكرد يكسان و ثابتي دارند و قضاوتشان تا حدي قابل پيش‌بيني است. "قضاوت" نقش مهمي در زندگي افراد اخلاق‌مند دارد زيرا كسي كه اصول مشخص دارد معمولاً خيلي سريع و  قطعي "حكم" صادر مي‌كند.

معمولاً افراد اخلاق‌مند يك ويژگي ديگر هم دارند: به نظر بسيار حساس مي‌رسند. حساسيت ويژگي مهمي است، من فكر مي‌كنم هر آدمي به اندازه‌ي حساسيتش با سنگ و چوب و ديگر اشياء فرق دارد. براي همين تلاش براي از بين بردن حساسيت برايم لطفي ندارد، به نظرم آدم تا آدم است به حكم آدميتش بايد حساس باشد فارغ از اين‌كه چقدر اذيت شود. طبيعي است كه افراد داراي اصول مشخص در مورد دايره‌ي وسيعي از مسائل نظر خاص دارند و در نتيجه به مسائل بيشتري حساسيت دارند.

پس دو نشانه‌ي مهم افراد اخلاق‌مند "حساسيت" و "قضاوت سريع و قطعي" است. مقصودم از رويكرد اخلاقي نحوه‌ي برخورد با اين دو ويژگي است.

من دو رويكرد اخلاقي در آدم‌هاي اخلاق‌مند تشخيص مي‌دهم، اسم يكي را مي‌گذارم لوسي و كم‌ظرفيتي و اسم ديگري را مي‌گذارم بزرگواري،‌ اين دو رويكرد را با توجه به آن دو ويژگي آدم‌هاي اخلاق‌مند توضيح مي‌دهم.

قضاوت: قضاوت سريع اقتضاي داشتن اصول مشخص اخلاقي است اما مهم است كه آدم با اين قضاوت چه مي‌كند. گرچه از نظر من توانايي قضاوت كردن در امور اخلاقي حسن است اما خوب است كه در قضاوت‌هايمان "متواضع" باشيم،‌ به اين معنا كه همواره حواسمان باشد كه قضاوتمان درباره‌ي يك امر كلي ممكن است نه در باره‌ي مورد خاص اتفاق افتاده در جهان خارجي، زيرا اتفاق واقعي‌ كه در جهان زندگي روزمري مي‌افتد ابعاد احصاء نشدني دارد. پس ويژگي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد قضاوت اولاً‌ متعلق است به شرايط كلي‌اي كه در ذهن تصور مي‌كنيم نه به اتفاقي كه در خارج افتاده (اصطلاح فني‌ترش اين مي‌شود كه حواسمان باشد حكم را به‌شرط‌لا مي‌دهيم و حكم به شرط‌شئ اقتضائات ديگر دارد). نشانه‌ي رويكرد بزرگوارانه اين است كه حواسمان باشد توانايي فهم كامل شرايط وقوع عمل در جهان خارج را نمي‌دانيم و به همين دليل شايد موارد بطلان كننده‌ي حكم را در نظر نگرفته باشيم براي همين حكمي هم اگر هست روي كليت يك عمل است نه يك عمل خاص. اين رويكرد ما را نسبت به آدم‌ها نرم‌تر مي‌كند.

يك راه نزديك شدن به رويكرد بزرگوارانه عدم رجوع مستقيم به شهود اخلاقي است، اگر كساني كه اصول اخلاقي مشخص (و در نتيجه شهود مشخص) دارند خود را ملزم كنند كه براي قضاوت‌هايشان استدلال بياورند به رويكرد بزرگوارانه نزديك‌تر مي‌شوند. افراد اخلاق‌مند كم‌ظرفيت معمولاً سريعاً بر مبناي شهودشان حكم را صادر و طبقش عمل مي‌كنند در حالي كه همين توقف حكم به بهانه‌ي يافتن استدلال و معقول‌سازي شهود اوليه مي‌تواند رويكرد افراد را بزرگوارانه‌تر كند و از آسيب برخورد بكاهد. كلاً‌ تعليق حكم كار جالبي است، اگر كه ممكن باشد، اما مي‌پذيرم كه كار سختي است. تلاش براي دوباره استدلال كردن و راضي نشدن به شهود اوليه كمي حكم كردن را به تعويق مي‌اندازد و احتمال برخورد خشن را كاهش مي‌دهد. همه‌ي آدم‌هاي اخلاق‌مند مستعد سريع حكم كردن هستند ولي رويكردشان در قبال اين ويژگي با هم فرق دارد.

حساسيت: وضع حساسيت هم مشابه قضاوت اخلاقي است،‌ من هنوز هم فكر مي‌كنم كه آدم‌ها را به نسبت ميزان حساسيتشان آدم مي‌دانم اما مهم است كه برخورد آدم‌ها با آن‌چه به حساسيتشان برخورد كرده چيست. رويكرد بي‌ظرفيتانه چنين است كه شخص بلافاصله بعد از آسيب ديدن عكس‌العمل نشان مي‌دهد و حداقل با نشان دادن اين‌كه آسيب ديده هزينه‌ي عمل طرف مقابل را بالا مي‌برد اما اقتضاي رفتار بزرگوارانه تحمل بيشتر است و قبول اين ايده كه حساسيت و فهم ضعف‌ها مجوزي براي برخورد مستقيم نمي‌دهد. معمولاً آدم‌هاي اخلاق‌مند حساسيت بالايي دارند ولي بزرگواري از احتمال عكس‌العمل خشن مي‌كاهد. هنوز هم آدم‌هاي حساس برام جذاب‌اند اما نه از نوع كم‌ظرفيش كه برابر هر امر آزارنده‌اي سريعاً‌ و به شدت واكنش نشان مي‌دهد.

پارادوكس برايم حل شده، اين سوالم پاسخ داده شده كه چرا با همه‌ي اهميتي كه اخلاق‌مندي برايم داشته و همه‌ي جذابيتي كه حساسيت و توانايي قضاوت ايجاد مي‌كرده رابطه‌ي با بعضي افراد اخلاق‌مند انقدر آزارنده بوده، جوابش همين‌قدر ساده است: لوسي و كم‌ظرفيتي. جذاب است كه كسي بفهمد چيزي مناسب نيست آن هم چيزي كه اكثر آدم‌ها عدم تناسبش را نمي‌فهمند اما اين حساسيت و قضاوت فقط وقتي مطلوب (بي‌ضرر) است كه با ويژگي‌اي مثل بزرگواري همراه شده باشد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:59  توسط ساره قربانی  | 

درباره‌ی قهرمانان و گورها

-اين كتاب خيلي وقته نبود!

-بله ولي حالا هست.

- آخه خيلي وقت بود ديگه چاپ نمي‌شد.

-مي‌دونم ولي الان ديگه چاپ مي‌شه.

-جدي؟ يعني الان ديگه هميشه هست؟

-بله ديگه هميشه هست.

-آخه خيلي وقته نبود فكر كردم از انبار دراومده، ‌يعني الان خيلي از اين‌ها هست؟

-نه ديگه هميشه هست ولي بله خيلي وقته نبود ولي الان ديگه خيلي هست.

-يعني من الان لازم نيست خيلي بخرم؟

-خيلي؟ نه خانم چرا خيلي بخريد.

اين مكالمه‌ي من و يكي از فروشنده‌هاي شهر كتاب است درباره‌ي كتاب "درباره‌ي قهرمانان و گورها" نوشته‌ي ساباتو. من ديوانه‌ي اين كتاب بودم، يك‌بار چهار سال پيش خواندمش و ديوانه‌ام كرده بود، جرئت نكردم دوباره بخوانمش، حتي كتاب خودم را داده بودم به كسي كه ديگر جلوي چشمم هم نباشد. به نظرم اين رمان نمونه‌ي عالي نثر آمريكاي لاتين است، براي من خيلي از يوسا و ديگران بهتر است خيلي. كتابم را هيچ وقت پس نگرفتم و ديگر هم اين كتاب در بازار نبود كه دوباره بخرم. چندين بار احساس نياز كردم كه دوباره بخوانمش و نبود، خواستم به كسي بدهم و نبود، خواستم به كسي معرفي كنم كه نبود و... به جايش هي "تونل" (اثر ديگر ساباتو) خواندم و هي تونل معرفي كردم و هي هديه دادم، اما تونل درباره‌ي قهرمانان و گورها نبود،‌ چيزي كم‌تر داشت.

ديشب اي‌ميل شهركتاب مركزي آمد كه كتاب‌هاي جديد "خارجي" آورده‌اند. امروز با خستگي و بي‌حوصلگي بعد از كلاس آلماني رفتم شهركتاب كه روانم را آرام كنم. حالم اين روز‌ها كمي مغشوش است و براي من خسته و عصبي از حرف زدن با آدم‌ها و درگير با مسئله‌ي منابع ناموجود فلسفه در ايران و درگير كشمكش دوري و نزديكي به زندگي روزمره، شهركتاب مسكن بود: كه كمي منابع ببينم كه شايد جديد باشند و رمان جديد بگيرم كه به هيجانم بياورد و رنگ تازه‌اي به روزمرگي بدهد و چرخ بزنم در صنايع دستي و خوشحال شوم و ذوق كنم و كتابي براي اين گفت‌و‌گوهاي اخيراً مرگ محور بگيرم و لوازم‌التحرير بخرم كه نشان دهم هنوز چيزهايي باقي است.

منابع جديدي كه شهركتاب آورده بود به‌كارم نمي‌آمد شايد اولين بار بود كه كم‌ترين ذوقي براي خريد هيچ‌كدام نداشتم و بخش صنايع دستي‌اش بد شده بود، به‌نظرم آمد ديگر فقط گران است، مثل قبل نو و هيجان‌انگيز نيست، اين‌بار لوازم‌التحريرش هم  مرا برنينگيخت. با نااميدي رفتم كه كه حداقل كتاب مرگ‌محورم را پيدا كنم، مثل هميشه ترجيح دادم خودم در قفس‌ها چرخ بزنم، به كتاب‌ها دست بكشم،‌ نوازششان كنم و برخي را بردارم و چند دقيقه‌اي بغل كنم. همين‌طور آرام آرام از جلوي بخش آمريكايي و انگليسي و ايتاليايي و... مي‌گذشتم تا به فرانسه برسم كه ناگهان معجز رخ داد: "درباره‌ي قهرمانان و گورها"! كتاب را برداشته بودم و همين‌طور بهت‌زده به قفسه نگاه مي‌كردم، بغلش كرده بودم و فكر مي‌كردم اصلا معني مي‌دهد كه با دوباره يافتن اين كتاب كتاب تازه‌اي بخرم؟ ناگهان دومي را هم در قفسه ديدم،‌ همين‌طور متعجب كه چطور بقيه اين گنج گران‌بها را همين‌طور رها كرده‌اند دومي را هم برداشتم، انقدر احساس استغنا مي‌كردم كه وقتي به كتابي كه دنبالش مي‌گشتم رسيدم برش نداشتم، چون جلدش كمي خراب شده بود،‌ در حالت عادي امكان ندارد كه به اين دليل كتابي را نخرم. همين‌طور دو درباره‌ي قهرمانان و گورها به بغل رفتم سراغ فروشنده كه حاصلش شد همان مكالمه‌ي ابتدايي.

حالا از وقتي آمده‌ام خانه مانده‌ام كه با اين جسم گران‌بها چه كنم؟ هديه‌اش بدهم؟ به كي؟ بعد اين همه سال كه آرزو كرده‌ام به چندين نفر بدهم حالا كدام را انتخاب كنم؟ اصلاً چطور است فكر كنم كه در همين لحظه دلم مي‌خواهد به كي بدهم؟ چطور است پيش خودم نگه دارم و هي به ديگران قرض دهم؟ چطور است قابش بگيرم بگذارم آن بالا به هر كسي كه آمد معرفي‌اش كنم؟ ديوانه شده‌ام ديگر.

پي‌نوشت: گفتم كه چهار سال پيش كتاب را خوانده‌ام،‌ مطمئن نيستم كه اگر دوباره بخوانمش همان‌قدر هيجان‌زده شوم، چه بسا حالي كه از آن كتاب به من دست داد به خاطر شرايط همان دوره‌ باشد،‌ مي‌خواهم بگويم كه گرچه در لحظه من فكر مي‌كنم اين كتاب چنان خوب است كه طبيعي است باز قحطي‌اش بيايد ولي شايد چندان هم جاي هول شدن نباشد، شايد انقدرها هم اين كتاب عجيب و خوب نباشد. طبعاً‌ يك مسئله‌ي ديگر در اين هيجان امروز من تشنگي طولاني مدت بود، اين‌كه مدت‌ها اين كتاب را مي‌خواستم و نبود، شايد اگر خانواده‌ي تيبو،‌ سفر به انتهاي شب،‌ شازده احتجاب،‌ كيفر آتش و... را هم از من مي‌گرفتند بعد از چهار سال همين حال را نسبت به آن‌ها داشتم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:15  توسط ساره قربانی  | 

دو مورد عدم انتقال مسئوليت‌

مورد اول:

فرض كنيم كه حق دانستن يا مطلع شده از خبري حق مردم باشد با توجه به پست قبل من فكر نمي‌كنم كه از اين گزاره اين نتيجه مي‌شود كه مسئوليت خبررساني به عهده‌ي كسي است كه مستقيم‌ترين دسترسي را به خبر دارد. دارم از جنجالي كه بر سر  اعلام اجراي حكم سميه توحيدلو شد حرف مي‌زنم. خلاصه‌ي ماجرا را مي‌توانيد اين‌جا ببينيد و يكي از بحث‌ها را هم در اين‌جا و اين‌جا (اصل مطلب و كامنت‌هاي ذيلش و بحث‌هاي ما در گودر). بحث بر سر اين است كه از گزاره‌ي "من حق دانستن حقيقت را دارم" آيا اين گزاره نتيجه مي‌شود كه "سميه وظيفه‌ي اطلاع‌رساني درباره‌ي اين قضيه را دارد" دقت كنيد كه بخشي از انتقاد به سميه كه مشخصاً‌ در پاسخ‌هاي نويسنده‌ي اين وبلاگ به كامنت‌ها و برخي از كساني كه با او هم‌عقيده‌اند آمده اين است كه در شرايطي كه امكان اطلاع‌رساني آزاد وجود ندارد (يا در مورد آدم‌هاي معروف) وبلاگ و نت‌گودر و... فرق چنداني با هم ندارند.  من سعي مي‌كنم نشان دهم كه چرا با استدلالي كه پشت اين حرف است مخالفم.

صورت مسئله از نظر من اين است: "دانستن حق مردم است" / "نهادهايي به‌طور مشخص وظيفه‌ي اطلاع‌رساني را به‌عهده دارند" / "به‌خاطر شرايط موجود نهادهايي كه موظف به اطلاع‌رساني‌اند نمي‌توانند به وظيفه‌ي خود عمل كنند"

به نظر من اين مسئله بسيار شبيه به مسئله‌ي سقط جنين و سير كردن گرسنگان است كه در اين پست به آن‌ها پرداخته‌ام: درست است كه حق حيات حق هر انسان است و مادر نزديك‌ترين كسي كه مي‌تواند اين حق را در مورد جنين تامين كند ولي اين مقدمه نتيجه نمي‌دهد كه مادر اخلاقاً موظف به حفظ جنين است. يا اين‌كه نهاد مربوطه از پس سير كردن افراد بر نمي‌آيد نتيجه نمي‌دهد كه افراد ثروتمند اخلاقاً موظف به تامين غذاي افراد هستند. من در پست قبل بحث كردم كه شهود عاميانه‌ي ما مي‌گويد كه نهادها آن ديگري‌اي هستند كه وظيفه‌ي احقاق حقوق را دارند و اين‌كه ديگراني هم امكان احقاق اين حقوق را داشته باشند براي آن‌ها وظيفه‌ي اخلاقي ايجاد نمي‌كند. در همان پست توضيح داده‌ام كه به نظرم وظيفه‌ي شهروندي وقتي نهادي به وظيفه‌اش عمل نمي‌كند چيست؛ به نظر من وظيفه‌ي شهروندي به‌عهده گرفتن وظيفه‌ي آن نهاد نيست بلكه تلاش براي فشار آوردن به نهادي است كه وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد.

در اين مثال خاص، من فكر مي‌كنم كه در نبود رسانه‌هاي آزاد يا نهادهايي كه وظيفه‌ي اطلاع‌رساني را به درستي انجام دهند اين وظيفه به سميه كه دسترسي مستقيم‌تري به اطلاعات داشت منتقل نمي‌شود. من فكر مي‌كنم وظيفه‌ي شهروندي براي همه‌ي ما (و در اين مورد ما با سميه فرقي نداريم) تلاش براي تغيير وضعي بود كه خبررساني را مختل كرده وگرنه همان‌طور كه در اين پست هم گفتم نمي‌شود ديگراني كه امكان انجام وظيفه‌ي ديگري را دارند به خاطر انجام ندادن آن وظيفه از نظر اخلاقي محكوم كرد. (من مي‌دانم كه قهرمان كونگ‌فو كه در كوچه‌ي ما زندگي مي‌كند توانايي اين را دارد كه شب‌ها در كوچه بايستد و امنيت ساكنان را تامين كند ولي وقتي ساعت 9 شب در كوچه با مزاحمت رو‌به‌رو مي‌شوم او را از نظر اخلاقي محكوم نمي‌كنم كه چرا وظيفه‌ي پليس ناتوان را انجام نداده)

مورد دوم:

فرض كنيد كه در اداره‌اي دولتي كار مي‌كنيد و فرد نالايقي مدير شما شده:

در دو سال گذشته بارها اين مسئله مطرح شده كه آيا بايد استعفا داد يا به عنوان كارمند كسي كه لياقت مديريت را ندارد كار كرد؟

پاسخ من به اين سوال مشابه سوال قبلي است: "انتخاب مدير لايق وظيفه‌ي آقاي الف است" / "آقاي الف به وظيفه‌اش عمل نكرده"

من هم‌چنان فكر مي‌كنم كه وظيفه‌ي انجام نشده‌ي آقاي الف مستقيماً به كارمندان منتقل نمي‌شود يعني كارمندان وظيفه ندارند مستقيماً كاري كنند كه مدير نالايق از مجموعه بيرون برود، يعني مثلاً وظيفه ندارند كه شرايط كاري را براي مدير سخت كنند يا هزينه‌ي كارهايش را بالا ببرند. فكر مي‌كنم وظيفه‌ي كارمندان مثل هر شهروند ديگري تنها اين است كه نهاد مربوطه يا مسئول مربوطه (آقاي الف) را متقاعد كنند كه وظيفه‌اش را درست انجام دهد. بديهي است كه ممكن است آقاي الف به هيچ صراطي مستقيم نباشد و به‌هيچ‌وجه نشود او را متقاعد كرد كه وظيفه‌اش را انجام دهد در اين صورت هم  من فكر نمي‌كنم باز وظيفه‌ي او به ديگران منتقل شود. يعني فكر نمي‌كنم كه وظيفه‌ي اخلاقي كارمندان اين باشد كه با اقدامي (مثلاً استعفاي دست‌جمعي) مدير را ناچار به رفتن از مجموعه كنند.

البته كاملاً براي قابل فهم است كه كارمندي به اين دليل كه تحمل كار كردن با مدير نالايق را ندارد استعفا دهد (و چه بسا به خاطر اين تصميم به او احترام بگذارم) ولي فكر نمي‌كنم كه با اين كار به وظيفه‌ي اخلاقي‌اش عمل كرده و اصلاً نمي‌فهممش اگر كه ديگران را متهم كند كه وظيفه‌ي اخلاقي‌شان را انجام نداده‌اند، همان‌طور كه نمي‌فهمم اگر كسي پدر من را از نظر اخلاقي متهم كند كه چرا به وظيفه‌ي اخلاقي‌اش عمل نكرده و جان فلان بيمار خاص را با اهداي تمام داراي‌اش براي درمان او نجات نداده، گرچه ممكن است به نهادي بپيوندم كه به دولت فشار مي‌آورد تا راه‌حلي پيدا كند كه مشكل بيماران خاص به‌طور سيستماتيك حل شود.

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 1:11  توسط ساره قربانی  | 

درباب این‌که مسئولیت منتقل نمی‌شود

(تمام اين پست با اين پيش‌فرض نوشته شده است كه اساساً چيزي به نام حقوق ذاتي بشر وجود دارد.)

از اين‌كه  الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري وظيفه‌اي دارد

فرض كنيم كه اين گزاره درست باشد بحث من بر سر اين است كه اين ديگري كيست؟ آيا كسي است كه راحت‌ترين يا مستقيم‌ترين دسترسي را به الف دارد؟

بگذاريد با چند مثال موضوع را روشن كنم: به‌نظرم مي‌آيد كاوه لاجوردي در اين پست وبلاگش به خوبي به اين موضوع پرداخته است، حاصل اين بحث درباره‌ي سقط جنين چنين است كه اگر حق حيات يك حق براي هر انساني باشد و جنين هم يك انسان كامل باشد باز هم از اين دو گزاره به تنهايي نتيجه نمي‌شود كه زني باردار وظيفه دارد كه نه ماه جنين را در بدن خود حمل كند.(البته شايد استدلال ديگري وجود داشته باشد كه به موجب آن زنان موظف به حفظ جنين باشند) با اين‌حال در اين مثال زن باردار كسي است كه راحت‌تر از ديگران مي‌تواند اين حق (حق حيات) را براي انساني ديگر تامين كند ولي از اين نتيجه نمي‌شود كه او وظيفه هم دارد كه چنين كند.

بگذاريد از زاويه‌اي ديگر هم به موضوع نگاه كنيم، گزاره‌ي زير از نظر من بسيار مرتبط با گزاره‌ي اولي است:

از اين‌كه الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري موظف به دفاع از حق من و مجازات متجاوز به آن است.

فرض مي‌كنيم كه اين گزاره هم درست است، در اين صورت چه كسي قرار است جلوي تعرض به حق من را بگيرد و متجاوز به حق من را مجازات كند؟ آيا كسي كه راحت‌تر مي‌تواند اين‌كار را بكند يا نزديك‌ترين شخص وظيفه‌ي انجامش را دارد؟

احتمالاً‌ بسياري از ما كه شهروندان حكومت‌ها مدرن و نيمه مدرن هستيم هم‌چون نظريه‌پردازان چنين جوامعي فكر مي‌كنيم كه شكل متمدنانه‌ي موضوع اين است كه حكومت وظيفه‌ي مجازات متعرضان به حقوق را دارد و بالاتر از آن اين‌كه هيچ‌كس مطلقاً حق اين‌كه مستقيماً متجاوزي را مجازات كند ندارد.

حال مي‌خواهم به جوابي درباره‌ي اين‌كه ديگري در دو گزاره‌ي بالا كيست بپردازم كه من بيشتر با آن همدلم، جوابي كه احتمالاً بارها شنيده شنيده ولي ملزوماتش معمولاً‌ ناديده گرفته مي‌شود:

به نظر مي‌آيد بسياري از نهادهاي زندگي مدرن براي تامين حقوقي است به اين معني كه اين نهادها وظيفه‌ي تامين اين حقوق و مجازات متعرضان به آن‌ها را دارند و آن "ديگري" همواره نهادي است كه وظيفه‌اش اين است و اصلاً فلسفه‌ي وجودي‌اش اين است.

درباره‌ي اين‌كه مكانيزم تبديل "حق من" به "وظيفه‌ي يك نهاد" چيست و اصلاً غير از اين نمي‌تواند باشد بعداً‌ مفصل‌تر بحث خواهم كرد ولي فعلاً‌ به اين شهود عمومي تكيه مي‌كنم كه حداقل اين حالت وضعيت مطلوب است به دو دليل: اول اين‌كه مي‌توان از جهت بهينه بودن تقسيم كار و تخصصي شدن به اين مسئله نگاه كرد و ثانياً اين واگذاري مي‌تواند احقاق حقوق را براي همه‌ي افراد تضمين كند: هم تضمين مي‌كند كه افراد ضعيف‌تر به حقشان برسند و هم تضمين مي‌كند كه قوي‌ترها ديگران را بيش از حد مجازات نكنند.

در اين حالت بايد به يك سوال جواب داد: وظيفه‌ي شهروندي خارج از نهادي كه در قالب آن به وظايفمان مي‌پردازيم چيست؟ يعني اگر در مقام يك شهروند ديديم كه حقي دارد ضايع مي‌شود و نهاد مربوطه وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد (حق را تامين يا متجاوز را تنبيه نمي‌كند) چه كنيم؟

به نظر من در ادامه‌ي زندگي متمدنانه‌مان وظيفه‌ي شهروندي ما براي احقاق حقوقي كه تامينشان وظيفه‌ي نهادهاست، در قالب تشكيل و كمك به نهادها معنا دارد. يعني اولاً نمي‌توانيم شخصاً به مجازات متجاوز دست بزنيم بلكه بايد با اقداماتي بر نهادي كه اين وظيفه را دارد تاثير بگذاريم تا كارش را كامل انجام دهد مثلاً من نمي‌توانم راساً در گوش كسي كه مزاحمت خياباني ايجاد كرده بزنم اما ممكن است بروم جلوي نهاد مربوطه بنشينم تا مجاب شود به شكايتم رسيدگي كند يا بهتر از آن درباره‌ي اين موضوع حرف بزنم تا بسيج عمومي ايجاد كنم كه مردم به نهاد مربوطه براي تامين حقوق فشار بياورند. ثانياً اگراحساس مي‌كنيم كه حقي دارد تامين نمي‌شود مثلاً اگر عقيده دارم همه‌ي كودكان حق دارند آموزش ببينند ولي با كودكاني موجه شوم كه دسترسي به آموزش ندارند وظيفه‌ام اين نيست كه راساً آن‌ها را آموزش دهم يا اين‌كه شخصاً پول بابت آموزششان فراهم كنم گرچه احتمالاً وظيفه‌ام اين است كه به نهادي كه وظيفه‌اش تامين اين حق است فشار بياورم يا اين‌كه اگر چنين نهادي وجود ندارد آن را ايجاد كنيم و مسئوليت را به آن بسپاريم. ثالثاً اگر ديدم نهادي وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد ديگراني را كه وظيفه‌ي انجامش را ندارند ولي توان آن را دارند نمي‌توانيم محكوم به بي‌اخلاقي كنيم مثلاً اگر معتقدم كه دسترسي به غذاي كافي حق همه‌ي مردم است اما مردمي را ديدم كه به دليل فقر امكان دسترسي به غذاي كافي را ندارند نمي‌توانم كساني را كه توانايي تامين غذاي اين افراد را دارند ولي اين وظيفه در قالب نهادي برايشان تعريف نشده، از نظر اخلاقي محكوم كنم و به آن‌ها فشار بياورم كه به فقرا كمك كنند. در اين‌جا وظيفه‌ي من و آن شهروند توانگر مساوي است: ‌هر دو وقتي مي‌بينيم كه حقي تامين نمي‌شود بايد به نهاد‌هاي مربوطه فشار بياوريم كه وظيفه‌شان را انجام دهند. البته مي‌توان گفت كساني كه امكان بيشتري براي تاثيرگذاري بر نهادها دارند مسئوليت بيشتري دارند.

به نظرم با توجه به مربوط بودن اين دو مورد به هم (برآوردن حقوق و مجازات متجاوزان به آن) لازم است كه تفكر يك‌پارچه‌اي درباره‌ي آن داشته باشيم مثلاً اگر معتقديم كه براي تضمين برخي از حقوق و هم‌چنين اخلاقيات لازم است كه همواره مجازات را به دست نهادي بسپاريم بايد بپذيريم كه اگر نهادي از زير انجام مسئوليتي شانه خالي كرد اين مسئوليت مستقيماً‌ به ديگران كه توان انجام آن مسئوليت را دارند منتقل نمي‌شود بلكه آن‌چه وظيفه‌ي شهروندي است آماده كردن نهاد‌ها را براي انجام وظيفه‌شان است.

در پست بعد از اين خواهم نوشت كه عدم تفكر يك‌پارچه درباره‌ي اين مسئله چه نتايجي مي‌تواند داشته باشد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:36  توسط ساره قربانی  | 

درمان v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م

اولين مشكلي كه افرادي كهv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م(مقاومت برابر ورود هر جسم خارجي به داخل v/ا/ژ/n) دارند با آن مواجه‌اند اين است كه معمولاً خيلي زود متوجه نمي‌شوند كه مشكلشان چيست. كساني كه چند بار اقدام به s/ك/s ‌ ‌‌v/ا/ژ/ی/n/ا/ل كرده‌اند و موفق نشده‌اند احتمالاً‌ تا مدت‌ها شك دارند كه شايد واقعاً ‌نمي‌خواهند و اين درد و سختي تنها بهانه‌اي است براي اين‌كه نخواستنشان را اعلام كنند يا اين‌كه به دليل اطلاعات ناكافي درباره‌ي s/ك/s ‌ ‌‌v/ا/ژ/ی/n/ا/ل آن را عملي مي‌دانند كه پر درد است و قرار است با سختي و مقاومت همراه باشد و فكر مي‌كنند كه دردشان دردي طبيعي است و تنها كمي از افراد ديگر كم طاقت‌تر اند. از آن‌جايي كه اطلاع رساني درباره‌يv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م اصولاً كم است افراد خيلي دير متوجه مي‌شوند كه چنين مشكلي دارند.

معمولاً افراد بعد از مدتي نسبتاً‌ طولاني متقاعد مي‌شوند كه مشكلي دارند و بايد پيش متخصص بروند، معمولاً افراد ابتدا به متخصص زنان رجوع مي‌كنند و اگر بتوانند بر سر ب/ا/‌k/ر/ه بودن و معاينه شدن با پزشك زنان به توافق برسند احتمالاً با انبوهي آزمايش و معاينه براي تشخيص مشكل مواجه مي‌شوند، كم‌تر پيش مي‌آيد(البته ناممكن نيست) كه پزشك زنان v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م را به عنوان اولين احتمال با مراجع‌اش در ميان بگذارد در حالي كه تشخيصv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م براي متخصص زنان كاري بسيار ساده است.

پزشك زنان معمولاً نمي‌تواندv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م را درمان كند ولي به سرعت مي‌تواند آن را تشخيص دهد، با يك معاينه‌ي ساده اين موضوع مشخص مي‌شود: كسي كهv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م دارد(طبق تعريفي كه در اين‌جا هم آورد‌ه‌ام) معمولاً حتي تحمل معاينه را هم ندارد و ‌روي تخت معاينه هم پيچ و تاب مي‌خورد و همان فرايند ذهني برايش تكرار مي‌شود. عدم تحمل دست پزشك متخصصي كه مي‌داند چگونه بايد بي‌درد معاينه كند معمولاً‌ براي خود پزشك بيماري v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م را مشخص مي‌كند، اما از آن‌جايي كه در ايران(چنان كه قبلاً ‌هم در اين‌جا گفتم) متخصصين زنان معمولاً زنان باكره را معاينه نمي‌كنند و شخصي كهv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م دارد معمولاً ‌باكره است، اين معاينه‌ي تشخيص دهنده معمولاً در جلسات اول رخ نمي‌دهد. شايد بد نباشد كه اگر خودتان فكر مي‌كنيد كه چنين مشكلي داريد و به پزشك زنان مراجعه كرديد در كنار اين‌كه براي اطمينان همه‌ي آزمايش‌هايي كه مي‌گويد را انجام مي‌دهيد از او بخواهيد كه اين موضوع را هم با معاينه بررسي كند.  

اگر از طريق مراجعه به پزشك زنان(كه اميدوارم برايتان فرايند دردناكي نباشد) به اين نتيجه رسيديد كه مشكل جسماني نداريد، بايد به سراغ متخصص مربوط برويد. البته گويا برخي از متخصصين زنان هم تجربه‌ي درمان اين بيماري را از طريقي فيزيولوژيك دارند، برخي با تزريق بوتاكس اين مشكل را حل كرده‌اند، از آن‌جايي كهv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م معمولاً با اسپاسم عضلاني شديد همراه است، تزريق بوتاكس كه مانع از اسپاسم مي‌شود مي‌تواند اين مسئله را حل كند، البته من خبر ندارم كه اين درمان چقدر در ايران رايج است.

ولي از آن‌جايي كهv/ا/ژ/ی/n/ي/s/م اولاً ‌يك مسئله‌ي ذهني و رواني است، درمان اوليه‌ي آن هم بايد چنين باشد يعنی از طريقی ذهني و رواني باشد. اما به شدت توصيه مي‌كنم كه پيش هر روانشناسي كه مي‌شناسيد براي حل اين مسئله نرويد. كسي كه v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م دارد بايد به s/ك/sولوژيست مراجعه كند، كساني كه تخصص كافي ندارند علاوه بر اين كه احتمال دارد نتوانند مشكل را حل كنند حتي مي‌توانند با حرف‌هايي از اين دست كه چه اصراري به s/ك/s ‌‌‌v/ا/ژ/ی/n/ا/ل داري و غيره مشكل را حادتر كنند.  ss/ولوژيست متخصصي كه تجربه و تخصص در حل اين مسئله دارد سريع‌ترين، راحت‌ترين و بي‌هزينه‌ترين روش درمان است. و چنين متخصصاني در حال حاضر مشغول به كار هستند بنابراين شايد تنها لازم باشد كه انرژيتان را به جاي چيزهاي ديگر صرف يافتن ss/ولوژيست كنيد. s/ك/sولوژيست سعي مي‌كند مقاومت ناخودآگاهي كه شايد ريشه در تجربيات شما دارد را از بين ببرد تا بتوانيد بدون احساس عذاب و سختي v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م داشته باشيد.

پي‌نوشت: اين‌جا مطالب خوبي به زبان فارسي درباره‌ي اين مسئله هست.

|+| نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 21:12  توسط ساره قربانی  | 

v/ا/ژ/ی/n/ی/s/م چیست؟

تعريف كلاسيك و رسمي v/ا/ژ/ی/n/ي/s/م چنين است:"v/ا/ژ/n/ي/س/م عبارت است از انقباض غير ارادی عضلات ثلث خارجی v/ژ/n در هنگام آميزش که سبب درد و مانع د/خ/و/ل آلت t/ن/ا/s/ل/ی مرد و نزديکی مي‌شود اين واکنش ممکن است در معاينه زنانه نيز ظاهر شود." براي اطلاعات اوليه مي‌توانيد اين‌جا يا اين‌جا را ببينيد. اين تعريف گرچه احتمالاً تعريف علمي و درست است اما براي آن‌چه من مي‌خواهم با اين بحث پيگيري كنم چيزي كم دارد: آن‌چه كه شخصي كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد احساس مي‌كند. تعاريف كلاسيك چيزي از تجربه‌ي كسي كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد نمي‌گويد، براي همين سعي مي‌كنم با تعريفي از v/ا/ژ/n/ي/س/م جلو بروم كه علاوه بر اين‌كه با تعريف بالا متناقض نباشد، ولي منظور مرا هم برآورده كند.

من v/ا/ژ/n/ي/س/م را اين‌طور تعريف مي‌كنم:‌ مقاومت برابر ورود هرگونه جسم خارجي به درون v/ا/ژ/n. يا: عدم تحمل ورود هرگونه جسم خارجي به داخل v/ا/ژ/n.

گرچه احتمالاً درد از علائم اوليه‌ي v/ا/ژ/n/ي/س/م است، من v/ا/ژ/n/ي/س/م را با درد تعريف نكردم زيرا به نظر من v/ا/ژ/n/ي/س/م چيزي فراتر از فقط درد است، يا چيزي بالاتر از يك درد معمولي است. v/ا/ژ/n/ي/س/م قطعاً با درد زيادي همراه است(كه علتش همان انقباض عضلاني است) اما درد همه‌ي v/ا/ژ/n/ي/س/م نيست: در v/ا/ژ/n/ي/س/م چيز ديگري هم وجود دارد كه ماهيتي ذهني و رواني دارد. عدم تحمل يا مقاومت را براي تاكييد بر همين وجه رواني اضافه كردم.

v/ا/ژ/n/ي/س/م هيچ مشكل مشخص جسماني‌اي نيست: براي اين‌كه مطمئن شويد v/ا/ژ/n/ي/س/م داريد كافي است كه پيش متخصص زنان برويد، اگر بگويد كه هيچ مشكل جسماني‌اي نداريد ولي هم‌چنان s/ك/v s/ا/ژ/n/ي/ن/ا/ل برايتان سخت و حتي غيرممكن باشد، احتمالاً v/ا/ژ/n/ي/س/م داريد. براي همين مي‌گويم v/ا/ژ/n/ي/س/م بيشتر ماهيتي ذهني و رواني دارد كه قطعاً‌ مي‌تواند تبعات جسماني شديدي همراه با درد به دنبال داشته باشد(مثل انقباض عضلاني) اما اين نكته مهم است كه چون v/ا/ژ/n/ي/س/م اولاً مسئله‌اي ذهني و رواني است درنتيجه نمي‌توان از غير اين راه به آن پرداخت.

شايد چيزي شبيه به مكانيزمي ناخودآگاه، مقاومت شخصي را كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد بالا مي‌برد، مقاومتي كه چه بسا بالاتر از حد معمول مقاومت خودآگاه باشد. علاوه بر دردي كه با چيزي مثل ترس از درد همراه شده امري ذهني مانع از تحمل درد مي‌شود. احساس درد در v/ا/ژ/n/ي/س/م چنان است كه مي‌تواند هر تمركز خودآگاه را از بين ببرد، يعني شخص هرقدر قبل از عمل خودش را توجيه كرده باشد كه مي‌خواهد اين كار را تا انتها انجام دهد باز هم در لحظه‌ي آخر تمام اين محاسبات عقل خودآگاه كنار زده مي‌شود، تمركز شخصي كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد در لحظه‌ي آخر تنها بر كنار زدن درد و جلوگيري از ادامه‌ي عمل است نه چيز ديگر.

شايد آن‌چه v/ا/ژ/n/ي/س/م را خصوصاً براي آن‌هايي كه اراده‌اي قوي‌تر دارند سخت مي‌كند، همين ماهيت غيرارادي و ناخودآگاه آن باشد. براي كساني كه تحمل بالايي برابر درد و فشار دارند و معمولاً ‌با اراده‌ي خودآگاهشان مي‌توانند هرچه را كه بخواهند تحمل كنند، ساده نيست كه چيزي در زندگي‌شان وجود داشته باشد كه نتوانند با اراده‌شان كنترلش كنند. اين‌كه كسي v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد به هيچ عنوان به معني اين‌كه آگاهانه نمي‌خواهد عملي را انجام دهد، نيست. حتي به معني اين‌كه مي‌تواند آگاهانه كنترلش كند هم نيست.

در آخرين لحظات احتمالاً‌ تنها چيزي كه در ذهن كسي كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد مي‌گذرد چيزهايي از اين دست است: اين عمل نبايد انجام شود يا نمي‌خواهم كه اين درد ادامه پيدا كند يا آن‌چه اين‌همه سخت بوده بي‌معني است كه ناگهان تمام شود يا تا كجا مي‌توانم اين درد را تحمل كنم يا به زودي در اثر درد زياد از هوش مي‌روم يا چرا بايد به اين درد ادامه دهم وقتي به راحتي مي‌توانم دفعش كنم يا... همه‌ي ذهن و تمام نيرو در چنين مواقعي معطوف به كنار زدن و جلوگيري از ادامه مي‌شود و تصور اين‌كه با يك حركت يا يك حرف مي‌شود تمام اين فشار غيرقابل تحمل را كنار زد مدام پررنگ‌تر مي‌شود.

بسيار محتمل است كه شخصي كه v/ا/ژ/n/ي/س/م دارد ولي مايل به رابطه بوده انرژي زيادي براي جلوگيري از اين فرايند ناخودآگاه بگذارد اما فقط يك لحظه فاصله است تا زماني كه خودآگاه شخص كاملاً‌ مغلوب شود و همه‌ي تمركز و انرژي دوباره بر سر كنار زدن و مقاومت كردن گذاشته شود. شايد اين كشمكش شخص با خودش(كه درد را تحمل كند يا با يك حركت كوچك تمامش كند) خيلي طولاني نشود اما همين مدت كوتاه مي‌تواند بسيار فرسوده كننده باشد، خصوصاً‌ اگر شخص نداند كه چه چيزي سبب اين مقاومت مي‌شود.

v/ا/ژ/n/ي/س/م هيچ چيز عجيب و غريبي نيست فقط اگر تاكنون مايل به رابطه بوده‌ايد ولي رابطه به نظرتان سخت رسيده يا احساس كرده‌ايد كه در لحظه‌ي آخر مقاومتي نسبت به آن داريد يا بالاتر از اين‌ها وقتي كه شروع مي‌كنيد درد داريد، علاوه بر اين‌كه هر كدام از اين‌ها مي‌تواند نشانه‌ي مشكلي ديگر باشد يا دليلي ديگر داشته باشد، اين احتمال هم هست كه شما v/ا/ژ/n/ي/س/م داشته باشيد، يعني مقاومت ذهني(كه خودتان هم از آن بي‌خبريد) برابر ورود هر جسم خارجي به داخل v/ا/ژ/n.

در دو پست بعد به اين مطالب خواهم پرداخت كه من فكر مي‌كنم اولاً‌ چه راه‌هايي براي درمان v/ا/ژ/n/ي/س/م وجود دارد و ثانياً قبل از درمان آن چگونه مي‌شود با وجود اين مشكل با كم‌ترين سختي به روابط ادامه داد و ثالثاً فشار اجتماعي و شرايط محيطي و رفتار ديگران چه تاثيري بر اين مشكل مي‌گذارد و در نهايت اين‌كه من چه برخوردي با اين مسئله را انساني‌تر مي‌دانم، اين مطلب آخر ربط اين سه پست v/ا/ژ/n/ي/س/م را به ايدئولوژي معكوس نشان مي‌دهد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:20  توسط ساره قربانی  | 

مورد خاص ایدئولوژی معکوس

من فکر می‌کنم ما در مورد b/ا/ک/r/گ/ی دچار ایدئولوژی معکوس شده‌ایم. منظورم از "ما" طبقه، قشری یا گروهی است که من شخصاً با آن ارتباط بیشتری دارم.

ایدئولوژی برعکس یعنی اگر قبلاً b/ا/ک/r/ه بودن ارزش به حساب می‌آمده حالا(حداقل برای گروهی) تبدیل به ضدارزش شده. درحالی که همان‌طور که در پست قبل گفتم به نظرم b/ا/ک/r/ه ماندن یا نماندن مسئله‌ای ارزشی نیست و اساساً از آن دست مسائلی است که تصمیم‌گیری در مورد آن به شدت شخصی است و شأن انسانی ایجاب می‌کند هیچ فشاری(از جمله فشار هنجاری) برای انتخاب هیچ طرف آن وجود داشته باشد.

اما حداقل در مورد بخشی از آدم‌هایی که من با آن‌ها ارتباط دارم به جای این‌که تلاش شود که تصمیم‌گیری در این‌باره به جایگاه اصلیش برگردد و هرکسی شخصاً با حداکثر آزادی ممکن درباره‌اش تصمیم بگیرد، نوعی ایدئولوژی برعکس غالب شده، یعنی استرس و اصرار بر b/ا/ک/r/ه ماندن از بین رفته ولی جایش را به استرس زودتر b/ا/ک/r/ه نبودن داده، انگار که لکه‌ی ننگی است که هر لحظه ادامه دادن با آن مساوی با تحمل فشار هنجاری و روانی شدید است.

من با هر دو وجه جریان مشکل دارم: هم فشار سنتی(فشار مستقیم) که افراد را مجبور می‌کرد بر خلاف میل خودشان از کاری اجتناب کنند که مایل به آن بودند و هم این فشار جدید(فشار غیرمستقیم) که در مواردی هزینه‌ی b/ا/ک/r/ه ماندن را برای آدم‌ها بالا برده. به نظرم هرگونه پرهزینه کردن تصمیم گیری برای انتخاب یکی از دو طرف، غیر مسئولانه است.

اعلام عمومی مدام این‌که b/ا/ک/r/ه بودن را خوش نمی‌داریم در گروه‌هایی، فشار هنجاری‌ برای b/ا/ک/r/ه نماندن ایجاد کرده. من این اعلام عمومی(مطلوب نبودن b/ا/ک/r/گ/ی) را در شرایط حاضر عملی غیرمسئولانه می‌دانم. در شرایطی که چنین تصمیمی که ماهیتاً باید آزادانه گرفته شود از طرف یک گروه وجهی ایدئولوژیک پیدا کرده و تبدیل به ارزش شده،‌ تبلیغ آن به عنوان ضدارزش دردی را دوا نمی‌کند، بلکه فقط فشار غیر مستقیم را بر افراد افزایش می‌دهد.

وقتی این تصمیم ماهیتاً شخصی، وجهی ایدئولوژیک پیدا کرده بهترین کار زدودن وجه ایدئولوژیک از آن است نه تقویت ایدئولوژی مقابلش. به نظرم باید با استدلال نشان داد که b/ا/ک/r/ه ماندن ارزش نیست و اعتقاد به آن به خاطر فشار هنجاری است. فکر می‌کنم بهترین راه مبارزه با ایدئولوژی‌ای که b/ا/ک/r/ه ماندن را به عنوان ارزش تبلیغ می‌کند نشان دادن این است که این ایدوئولوژی چگونه دارد ماهیت یک امر شخصی را عوض می‌کند. اما تبلیغ ایدوئوژی برعکس و مدام بر طبل این کوبیدن(اعلام عمومی کردن) که من از b/ا/ک/r/گ/ی بدم می‌آید بی‌ملاحظگی است. اعلام مدام تنفر از این تصمیم شخصی در فضای عمومی از طرف گروهی خاص، هزینه‌ی این تصمیم را برای افراد آن گروه بالا می‌برد. ترس از طرد شدن و مقبول نبودن در گروهی خاص به خاطر چنین تصمیم شخصی‌ای که نباید هیچ وجه ایدوئولوژیکی داشته باشد، خلاف شأن انسانی است. به نظرم ترس و استرس از مقبول نبودن به هیچ عنوان نباید روی چنین تصمیمی اثر بگذارد.

نتیجه‌ی دو قطبی‌تر شدن فضا در این موضوع، محدودیت بیشتر برای افرادی است که در معرض این انتخاب‌اند. و این اعلام‌های عمومی مکرر مطلوبیت یا عدم مطلوبیت حالتی و یا حتی اشاره‌های پنهان‌تر وتحقیرهای نیمه پنهان، امکان شخصی بودن این تصمیم را بیش از پیش کم می‌کند. وقتی که استرس ناشی از پذیرفته نشدن باعث عملی شود یعنی فشار غیرمستقیم آزادی انتخاب در این مسئله‌ی شدیداً شخصی را محدود کرده. این که این تصمیم مدام با محاسبه‌ی هزینه یا سود اجتماعی آن باشد با ذات این موضوع هماهنگ نیست.

دفاع از آزادی افراد برای تصمیم گیری در این مورد با تبلیغ ایدئولوژیک علیه ایدوئولوژی موجود که محدودشان می‌کند نیست، بلکه نشان دادن و تاکیید بر این است که این تصمیم شخصی هیچ تاثیری بر وجه اجتماعی طرف ندارد و پذیرفته‌ شدن یا عدم پذیرشش در یک جمع وابسته به چنین تصمیم فردی‌ای نیست. و چنین تصمیمی فقط مربوط به حیطه‌ی خصوصی و شخصی است.

یک‌بار قبلاً‌ این‌جا از آسیب‌های جسمی/روانی‌ای که ایدوئوژی رسمی ایجاد می‌کند نوشته بودم. سعی کرده بودم از تجربه‌ی شخصی‌ام در هزینه‌هایی که اعتقاد به ارزش بودن b/ا/ک/r/گ/ی به افراد تحمیل می‌کند بنویسم، ولی در پست آینده می‌خواهم درباره‌ی هزینه‌های روانی/جسمی که بخشی از افراد برای ضد ارزش شدن ب/ا/ک/ر/گ/ی می‌دهند بنویسم، شاید عجیب باشد اما می‌خواهم با این نگاه درباره‌ی v/ا/ژ/n/ی/س/م بنویسم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:2  توسط ساره قربانی  | 

ايدئولوژی معكوس

برای من واضح است که از منظر اخلاقی بودن یا نبودن تبلیغ کردن ماهیتاً‌ با استدلال له یا علیه یک موضوع فرق دارد درنتیجه اگرچه استدلال کردن در مورد هیچ مسئله‌ای امری غیراخلاقی نیست،‌ تبلیغ کردن برای برخی موضوعات غیراخلاقی است.

تبلیغ کردن به معنی فشار غیر مستقیم برای اعمال نظری خاص است و اگر مسائلی باشند که هرگونه اعمال فشار و اعمال قدرت برای تغییر یا تعیین تصمیم آدم‌ها در مورد آن اخلاقی نباشد، تبلیغ کردن در مورد آن‌ها غیراخلاقی است. اما استدلال کردن فشار برای تعیین و تغییر تصمیم نیست بلکه اتفاقاً روشن کردن فشارهای ناخودآگاه موجود و روشن‌تر کردن مسئله است که به شخص کمک می‌کند که بدون این‌که تحت فشاری(حداقل تحت بخش خاصی از فشارها) قرار گیرد آزادانه‌تر انتخاب کند. پس در موضوعاتی که چنان شخصی‌اند که اعمال قدرت و فشار آوردن به آدم‌ها برای انتخاب یک طرف ماجرا غیراخلاقی است، مجاز به تبلیغ نیستیم گرچه می‌توانیم له یا علیه یک طرف استدلال کنیم.

مثلاً اگر من معتقدم باشم انتخاب پوشش تصمیمی شخصی است که نباید کسی در مورد آن هیچ‌گونه اعمال قدرتی کند یا فشار وارد کند، حق ندارم له یا عیله نوعی پوشش تبلیغات کنم. گرچه حق دارم علیه یکی از دو طرف استدلال کنم.

شاید لازم باشد دو نکته را بیشتر توضیح دهم اولاً این‌که چرا فکر می‌کنم اگر در برخی زمینه‌ها اعمال قدرت و فشار مستقیم مجاز نیست، تبلیغ و فشار غیرمستقیم هم غیرمجاز است و دوماً دقیقاً چه چیزهایی را از جنس تبلیغ می‌دانم.

دو مورد اول، فکر می‌کنم علت این‌که من با اعمال قدرت در برخی موارد مخالفم فقط این نیست که کلاً با اعمال زور مخالف باشم بلکه فکر می‌کنم برخی از حیطه‌ها هستند که شأن انسانی ایجاب می‌کند که آدم‌ها برای تصمیم‌گیری در مورد آن‌ حیطه‌ها آزاد باشند و فارغ از فشار تصمیم بگیرند. تبلیغات گرچه فشار مستقیمی نمی‌آورد اما حداقل پس از مدتی می‌تواند در بین گروه خاصی فشار هنجاری ایجاد کند و این فشار هنجاری آزادی در تصمیم‌گیری در آن موارد را محدود کند یا حداقل تصمیم‌گیری خلاف هنجار را پرهزینه کند. در برابر این مورادی که شأن انسانی ایجاب می‌کند با حداکثر آزادی ممکن گرفته شوند، موارد دیگری هستند که گرچه اعمال فشار مستقیم در موردشان درست نیست اما شأن انسانی ایجاب نمی‌کند که انتخابشان در آزادی کامل باشد، مسائل ایدئولوژیک از این دست‌اند. در مورد چنین مسائلی گرچه شاید اعمال قدرت مستقیم برای انتخابشان غیرانسانی باشد اما تبلیغ برایشان مجاز است، مهم‌ترین خصلت این امور ایدئولوژیک آن است که انتخابشان از طرف هر شخصی مستقیماً روی زندگی بقیه تأثیر می‌گذارد، شاید همین خصلت است که ما را مجاز می‌کند له یا علیه یک ایدوئولوژی یا مسائلی که خصلت ایدئولوژیک دارند با تبلیغ فشار غیرمستقیم وارد کنیم، اما مسائلی وجود دارند که اساساً مربوط به حیطه‌ی شخصی افراد هستند و باید مصون از تبلیغ و فشار مستقیم و غیرمستقیم بمانند و وجه ایدوئولوژیک به آن‌ها داده نشود.

واضح است که حتی اگر به توافق برسیم که مسائلی وجود دارند که نباید وجه ایدوئولوژیک داشته باشند(و تصمیم برای آن‌ها باید فارغ از هرگونه فشار مستقیم و غیر مستقیمی باشد)، شاید باز هم بگوییم که در مورد این مسائل هم نمی‌توان تمام فشارهای مستقیم و غیرمستقیم را از بین برد. حتی اگر چنین باشد(نتوان در هیچ موضوعی همه‌ی فشارها را در بین برد) باز هم به نظر من تلاش از طریق تبلغات برای فشارر آوردن به گروهی برای انتخاب یک طرف(در چنین مسائل شخصی‌ای) انسانی نیست، حتی اگر با این توجیه باشد که این مسائل قبلاً توسط گروهی دیگر ایدوئولوژیک شده‌اند و فشار غیرمستقیم برای انتخاب طرف دیگر جریان وجود دارد.

فکر می‌کنم اگر مسئله‌ی غیرایدوئوژیکی که تصمیم درباره‌ی آن باید در آزادترین حالت ممکن گرفته شود و اشخاص تحت کم‌ترین فشار خارجی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی آن باشند، به اشتباه وجهی ایدوئوژیک پیدا کرد و فشار غیرمستقیم از طرف عده‌ای برای انتخاب یک طرف ایجاد شد، وظیفه‌ی انسانی کسانی که با این گروه فشار آوردنده مخالف‌اند این نیست که فشار غیرمستقیم در جهت عکس وارد کنند، بلکه وظیفه‌شان زدودن این فشارها و نشان دادن این نکته است که آن مسئله‌ی خاص ارزش یا ضدارزش اجتماعی نیست و تصمیمی چنان فردی است که هر شخصی رأساً باید برایش تصمیم بگیرد. یک راه زدودن وجه ایدوئوژیک و از بین بردن فشار غیرمستقیم استدلال کردن است. با استدلال می‌شود نشان داد که یک طرف چنان که ادعا می‌شده حسن مطلق نیست و این‌که حسن به نظر می‌رسد به خاطر تبلیغات است یا این که با استدلال نشان داد که طرف مقابل لزوماً قبیح نیست و قبح دانستنش از فشار هنجاری است. اما تبلیغ برای نشان دادن حسن و قبح موضوعی که اساساً‌ نباید به آدم‌ها برای انتخابش فشار آورد غیر انسانی است(حتی اگر قبل‌تر این کار توسط گروهی دیگر انجام شده باشد).

و در این‌که چه چیز را تبلیغ می‌دانم، فکر می کنم با توضیحی که تا به حال دادم منظورم از تبلیغ روشن شده باشد: تبلیغ از نظر من ایجاد فشار غیر مستقیم برای انتخاب امری است. اعلام عمومی یک موضع در بین قشری خاص خصوصاً اگر مکرراً اتفاق بیفتد بعد از مدتی فشار هنجاری ایجاد می‌کند، درنتیجه من این اعلام‌های عمومی را هم از دسته‌ی تبلیغات می‌دانم. قطعاً ‌بیانیه دادن و اعلامیه پخش‌ کردن روش‌های کلاسیکی برای تبلیغ هستند اما ایجاد هر فشار هنجاری از طریق اعلام مکرر یک موضع نیز تبلیغ است. تبلیغ معمولاً انتخاب طرف دیگر را برای شخص پرهزینه می‌کند گرچه شاید این هزینه صرفاً روانی(استرس) یا اجتماعی(طرد شدن) باشد.

پی‌نوشت: این‌که زیاد مثال نیاوردم بی‌دلیل نیست، مثال اصلی‌ام موضوع نسبتاً غیرمعمولی است که خیلی وقت است می‌خواهم درباره‌اش بنویسم و مفصل هم بنویسم، چند وقتی‌است که می‌خواهم درباره‌ی ب/ا/ک/ر/گ/ی بنویسم و این پست مقدمه‌ی آن بحث است.

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 16:38  توسط ساره قربانی  |